گنجور

 
ناصر بخارایی

سر امید نهم بر زمین حضرت دوست

به بوی آنکه مشرف شوم به صحبت دوست

نعیم هر دو جهان داده‌ام بهای غمش

کدام دولت شاهی رسد به دولت دوست

اگر چو شمع ببرند دشمنان سر من

به دوست که نتابم سر از مَحبت دوست

شکایت از غم دوران کمال بی ادبیست

چو روزگار مطیع است بر ارادت دوست

ز دوستان به جفا ترک عهد نتوان کرد

منافعی چو نهان است در مضرت دوست

ندای غیب شنیدست بارها ناصر

که مرد عشق ننالد ز درد و مَحبت دوست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کمال خجندی

خرابه دل من پر شد از محبت دوست

مباد هیچ دلی خالی از مودت دوست

کدام دولت و فرصت نیافت هر که بیافت

سعادت شرف وصل بار و صحبت دوست

اگرچه در خور او خدمتی نمی آید

[...]

صائب تبریزی

مپوش چشم ز رخسار همچو جنت دوست

که نور چشم فزاید صفای طلعت دوست

به سیم قلب خریده است ماه کنعان را

کسی که هر دو جهان را دهد به قیمت دوست

نهال عمر ابد با کمال رعنایی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه