گنجور

 
سیدای نسفی

اگر یک دم شود خالی ز موج می سبوی من

نفس چون حلقه های دام پیچد بر گلوی من

هوای کوچه گردی نیست فرزند مرا بر سر

نمی آید به بیرون از حریم غنچه بوی من

مرا یک ره نمی آید به بر سرو روان او

ثمر هرگز نمی بندد نهال آرزوی من

دهد با تشنگان آب خدایی ساغر خشکم

شوند آسوده خلق از سایه نخل کدوی من

ز خود رم خورده در دام فریب کس نمی افتد

مشو ای گردباد آشفته بهر جستجوی من

گل رعنا برد رشک خزان و نوبهارم را

نمی سازد ز یکدیگر جدایی رنگ و بوی من

ز صحبت دست شستم روی تا در خلوت آوردم

طهارت می کنند این قوم با آب وضوی من

زبان خامه ام ای سیدا تا شعله افشان شد

به خود چون موی آتشدیده می پیچد عدوی من

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

نگار شوخ چشم تیز خشم تندخوی من

نمی بیند به چشم مرحمت یک بار سوی من

به رویم از مژه خوناب وز دل خون ناب آمد

چه گویم کز فراق او چها آمد به روی من

دم قتلم چو تیغ او ز سوز سینه بگدازد

[...]

میلی

خیال آشنایی چون کند بیگانه خوی من؟

که صد جا بنگرد تا یک نظر بیند به سوی من

ز من در پیش دشمن بس که روی از ناز می‌تابی

به هرجا می‌نشینم، می‌نشیند رو‌به‌روی من

ز بس بی‌اعتبارم،‌ گر فرستم قاصدی سویش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه