فصل خزان رسید به گلشن صدا نماند
در شاخسار برگ و به بلبل نوا نماند
گلها چو غنچه مشت زر خود گره زدند
در باغ روزگار گر دست وا نماند
موران ز دانه خاطر خود جمع کرده اند
سرگشته یی به غیر من و آسیا نماند
نومید گشتم از در ارباب اهل جاه
بر آستان چگونه نشینم که جا نماند
مرغان تمام صاحب برگ و نوا شدند
جز عندلیب من به چمن بی نوا نماند
گشتند منعمان همه ز اهل طمع خلاص
خاصیتی که بود به آهنربا نماند
در ملک خود به بی سر و پایی مثل شدم
وا شد کلاهم از سر و کفشم به پا نماند
پیمانه ها کنند سخن در شکست هم
در چشم شیشه ها نگه آشنا نماند
آوردم این زمان به خدا روی سیدا
اکنون مرا به هیچ کسی التجا نماند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به فصل خزان و تغییراتی که در طبیعت و زندگی انسانها به وجود میآید، اشاره میکند. او از نابودی زیباییها و خاموشی صداها سخن میگوید و حس ناامیدی و گسستگی را احساس میکند. در این فصل، گلها و بلبلها دیگر خبری از حیات و سرزندگی ندارند و شاعر خود را در میان همه این تغییرات تنها و بیپناه مییابد. او از درگاه اربابان و صاحبان قدرت ناامید شده و به دنبال پناهگاهی است که دیگر نمیتواند آن را پیدا کند. این احساس تنهایی و فقدان در دل شاعر حس میشود و او در پایان، به درگاه خداوند متوسل شده و امیدش را به او معطوف میکند.
هوش مصنوعی: فصل پاییز به باغ آمد و دیگر صدایی از شاخ و برگ درختان نبود و بلبل هم دیگر نالهای نمیکرد.
هوش مصنوعی: گلها مانند غنچهها که به هم بافته شدهاند، در باغ زندگی به زندگی ادامه میدهند و اگر دست دراز نشود، به خوبی رشد میکنند.
هوش مصنوعی: مورچهها دانههایی که برای خود جمع کردهاند را، مایلند که پیش خود نگه دارند و جز من و آسیا کسی در این دنیای پر هرج و مرج باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: از درگاه انسانهای با مقام و افتخار ناامید شدم. حالا نمیدانم چگونه باید به درگاه آنها بیایم که جای من از دست نرود.
هوش مصنوعی: تمام پرندگان درخت و آواز دارند و شادمان هستند، اما فقط بلبل من در باغ بیصدا و غمگین مانده است.
هوش مصنوعی: همه از افراد طمعکار دور شدند، ویژگی ای که مانند آهنربا در جذب افراد بود، دیگر باقی نماند.
هوش مصنوعی: در سرزمین خودم، به حالتی رسیدم که مانند بیخانمانها شدم. کلاهم از سرم افتاد و کفشهایم دیگر به پا نماندند.
هوش مصنوعی: پیمانهها دربارهی شکستها صحبت میکنند، اما در چشمان شیشهای، هیچ نمایندهای از آشنایی باقی نمیماند.
هوش مصنوعی: در این لحظه به خداوند پناه بردم و به هیچ کس دیگری دیگر نیازی ندارم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آیینهٔ جمال ترا آن صفا نماند
آهی زدیم و آینهات را جلا نماند
روزی که ما ز بند تو آزاد میشدیم
بودند سد اسیر و یکی مبتلا نماند
دیگر من و شکایت آن بی وفا کز او
[...]
در روزگار ما اثری از سخا نماند
بویی به دهر از چمن دلگشا نماند
از روی لاله زار طراوت پرید و رفت
امروز آب و رنگ به رنگ حنا نماند
گلها چو غنچه سر به گریبان کشیده اند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.