گنجور

 
سیدای نسفی

آمد بهار و رفتن خود را خبر نداد

با ساکنان باغ ندای سفر نداد

هر نخل آرزو که نشاندیم بر زمین

دادیم آب سبز نگشت و ثمر نداد

شبنم وداع کرد و به ما چشم تر گذاشت

ما را به غیر آبله زاد سفر نداد

اقبال را خریدم و بی زر فروختم

سودای این کلاه مرا درد سر نداد

از گریه های خویش نگشتیم کامیاب

دریا چه شد که قطره ما را گهر نداد

چشم و دلم پر است چو بادام این چمن

دوران چو غنچه گرچه مرا مشت زر نداد

دنیاپرست بی خبر از حلقه در است

شکر خدا که دهر مرا گوش کر نداد

از بس که روز و شب به غم رزق و روزیم

فیضی به ما تردد شام و سحر نداد

از کلک خویش بهره ندیدم چو سیدا

از ذوق تلخکامیم این نیشکر نداد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

باد آمد و ز گمشده من خبر نداد

زان رو غباری از پی این چشم تر نداد

آمد بهار و تازه وتر شد گل و صبا

زان سرو نوجوان خبر تازه بر نداد

خوشوقت بادکش گذری هست از آن طرف

[...]

فضولی

آمد صبا وزان گل نورس خبر نداد

تسکین آتش دل و سوز جگر نداد

نمود رخ ولی نظری سوی من نکرد

فریاد ازان نهال که گل کرد و بر نداد

می خواستم بگریه کنم با تو شرح راز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه