دلم در کوی او رفتست حیرانم که چون آید
نفس هرگه که با یادش برآرم بوی خون آید
مرا لیلی وشی کردست سرگردان به صحرایی
که جای گردباد از خاک او مجنون برون آید
خدا از سنگ پیدا می کند رزق هنرور را
برای روزیی فرهاد شیراز بیستون آید
ز پیچ و تاب آه من بکن اندیشه ای ظالم
بترس از خانه زان ماری که بی افسون برون آید
نگردد مرگ سد راه گیر و دار عاشق را
صدای تیشه در گوشم هنوز از بیستون آید
ز دیوانخانه ارباب دولت پای کوته کن
کزین درها به گوش آواز زنجیر جنون آید
هنرور می شناسد سیدا قدر هنرور را
به تکلیف من دیوانه از صحرا جنون آید


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از شوق و حیرت خود در عشق سخن میگوید و احساسات شدیدش را در پی جستجوی معشوق توصیف میکند. او نگران است که در غیاب معشوق، عواطف و آرزوهایش به مرگ یا ناامیدی منجر شود. همچنین به تأثیر عشق و جنون بر زندگیاش اشاره میکند و از چالشهایی که در پی عشق با آنها مواجه است، مانند جستجو برای معیشت و شناخت ارزش هنریاش میگوید. از تصویرهای ادبی مانند لیلی و مجنون و داستانهای معروف در عشق و هنر استفاده میکند تا احساسات عمیق خود را منتقل کند. در نهایت، شاعر تأکید میکند که عشق و جنون هماره او را درگیر کردهاند و انتظار دارد که هنرش همراهیاش کند.
هوش مصنوعی: دل من در کوی محبوب گم شده و حیرانم که چگونه به زندگی ادامه دهم، زیرا هر بار که او را به یاد میآورم، بوی خون به مشامم میرسد. این احساس نشاندهندهی عمیقترین درد و شوقی است که دارم.
هوش مصنوعی: من به خاطر عشق و محبت به لیلی، در بیابانی سردرگم شدهام که در آنجا گردبادها از خاک گویای دیوانگی من برمیخیزند.
هوش مصنوعی: خداوند به هنرمندانی که تلاش میکنند، از دل سنگها رزق و روزی میدهد، همانطور که فرهاد از شیراز به بیستون میآید.
هوش مصنوعی: از شنیدن نالهها و درد دل من به فکر فرو برو، ای ظالم. بترس از آن خانهای که ممکن است ماری خطرناک به سادگی از آن خارج شود، بدون هیچ جادوی و طلسمی.
هوش مصنوعی: مرگ نمیتواند مانع عشق شود و صدای تیشهای که در بیستون میتراشد، هنوز در گوش من响 است.
هوش مصنوعی: مراقب باش که از محل کار و قدرت دوری کنی، زیرا از این درها صدای زنجیر دیوانگی به گوش میرسد.
هوش مصنوعی: آدم هنرمند میداند که سید (شخص بزرگ و محترم) چه ارزش و اهمیتی برای او دارد. اما من، به عنوان یک دیوانه، از وضعیت خود و جنونم، از دنیای بیابان گم شدهام.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مبادا کز شکار آن خیره کش یکسر درون آید
کز آن رخسار گردآلود شهری در جنون آید
مرا کشت آن سواریها، پسینه دم حسرت
برو گه گه مگر لختی غبار از در درون آید
چه لطف است آنکه بر سر می کند خاک آب حیوان را
[...]
چو در شبگون لباس آن مه به گشت شب برون آید
دلم زان شکل عیارانه در قید جنون آید
ز بس خون حریفان ریخت آن ترک جفاپیشه
غباری کز سر آن کوی خیزد بوی خون آید
مریز ای دیده خون دل مباد آن چند پیکانش
[...]
مرا صد خار از آن نوگل اگر در دل درون آید
اگر خاری رود بیرون ز چشم من برون آید
بزهر چشم و خون دل بما جامی دهد ساقی
چه شادی بخشد آن جامی که از وی بوی خون آید
ز زخم حسرت فرهاد اگر کوه آگهی یابد
[...]
مپرس از من که خون دل شبت از دیده چون آید
چه خون دل همه شب ریشه جانم برون آید
بدوز آخر به پیکان دیده ام تا کی توان دیدن
که هر سب صد بلا زین رخنه محنت برون آید
عزیز من شکر خواب صبوحی کرده کی داند
[...]
ز چاک سینه دود آه من گلگون برون آید
ز مرهم دست باید شست از زخمی که خون آید
مکن بی طاقتی همچون سپند از سوختن ای دل
نشین چندانکه از خاکسترت آتش برون آید
دل مجروح من هر گه که سازد یار مرهم را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.