بر گلویم تیغ خون افشان چو آب کوثر است
داغ سودا بر سر من آفتاب محشر است
تابش خورشید و مه از پرتو رخسار اوست
جبهه نورانی آئینه از روشنگر است
نیست خوبان را به جز آغوش عاشق جای امن
سرو قمری را چو طفلی در کنار مادر است
آخر از هنگامه ایام می باید گذشت
شمع را دایم از این اندیشه آتش بر سر است
پهلوی خود وقف خورشید قیامت می کند
هر که را امروز همچون شبنم از گل بستر است
کوکب آسایش من نیست در هفت آسمان
سرنوشت خود ندانم در کدامین دفتر است
بی رخ آن سبز خط گر جانب بستان روم
سبزه و گل پش چشمم آتش و خاکستر است
دل چرا بندد کسی بر هستی خود سیدا
شمع ما آزادگان در رهگذار صرصر است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی عشق و درد جدایی است. شاعر با استعارههایی زیبا، احساسات عمیق خود را بیان میکند. او از درد جدایی و داغ عشق صحبت میکند که بر دل و جانش سایه انداخته است. عشق را به آغوشی ایمن تشبیه میکند که فقط در آن آرامش یافت میشود. همچنین از ناپایداری زندگی و گذر زمان میگوید و به این نکته اشاره میکند که آسایش و آرامش در این دنیا برای او دستنیافتنی است. در نهایت، شاعر تاکید میکند که وجودش پر از احساسات و تلخیهای زندگی است و در مسیر عشق، همیشه با چالشها مواجه است.
هوش مصنوعی: بر گردنم تیغی است که مانند آب کوثر، خون میریزد. داغ عشق بر سر من، همچون خورشید قیامت سوزان است.
هوش مصنوعی: روشنی و درخششی که از خورشید و ماه میآید، به خاطر زیبایی و نورانی بودن چهره اوست. چهرهاش، مانند آینهای پرنور، نشانهای از روشنی است.
هوش مصنوعی: خوبان جایی به جز آغوش عاشقان ندارند. مثل این است که درخت سرو و قمری، مانند کودکی در کنار مادرش احساس امنیت میکند.
هوش مصنوعی: در نهایت باید از هیاهوی روزگار عبور کرد، چرا که شمع همیشه به خاطر این فکر، در آتش خود میسوزد.
هوش مصنوعی: هر کس که امروز در حال خوشی و لذت است، در روز قیامت به جایگاه و مقام بلندی خواهد رسید. مانند روزنم که بر روی گل نشسته و به سرعت ناپدید میشود، این افراد نیز در دنیای امروز به زوال میروند، اما در آینده، در برابر خورشید قیامت، شاهد تمایز و مقام خود خواهند بود.
هوش مصنوعی: ستاره آرامش من در هیچ یک از آسمانهای هفتگانه وجود ندارد و نمیدانم سرنوشت من در کدام دفتر نوشته شده است.
هوش مصنوعی: اگر به سمت باغ بروم و سبزه و گل ببینم، در واقع چیزی جز آتش و خاکستر در چشمان من باقی نمانده است، چرا که بدون چهره محبوبم، زیباییها برایم بیمعنا هستند.
هوش مصنوعی: چرا کسی باید به زندگی خودش وابسته شود؟ ما آزادگان مانند شمعی هستیم که در مسیر طوفان قرار داریم و در خطر خاموشی هستیم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
عنبر است آن حلقه گشته زلف او یا چنبر است
چنبر است آری ولیکن چنبر اندر عنبر است
اصل او از زنگ و بر یک اصل او سیصد شکن
هر شکنجی را که بینی ز اصل او سیصد سر است
هر سری را باز سیصد بند گوناگون چنانک
[...]
شهریارا خرمی کن کاول شهریور است
با دلارامی که با هر شادئی اندر خور است
جان و دل را مونس است و با گل و با نرگس است
نوبهار مجلس است و آفتاب لشگر است
این جهان همچون صدف گشت و تو او را گوهری
[...]
ای جوانبختی که تخت بختت از کیوان براست
در فلک فرمانبر رأی تو سعد اکبر است
بر بداندیشان تو بهرام کینه گستر است
مجلس بزم ترا خورشید رخشان ساغر است
چون قدح گیری بمجلس زهره چون رامشگر است
[...]
ذرهای اندوه تو از هر دو عالم خوشتر است
هر که گوید نیست دانی کیست آن کس کافر است
کافری شادی است و آن شادی نه از اندوه تو
نی که کار او ز اندوه و ز شادی برتر است
آن کزو غافل بود دیوانهای نامحرم است
[...]
کوس شه خالی و بانک غلغلش درد سر است
هر که قانع شد به خشک و تر شه بحر و بر است
تا ز هر بادی به جنبی ، پا به دامن کش چو کوه
کادمی مشتی غبار و عمر باد صرصر است
شکرگو ، ار فقر نفست را کشد ، زیرا خلیل
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.