گنجور

 
سیدای نسفی

فلک گردباد ره کاروانت

زمین گرد نعلین سرو روانت

خضر برگ سبزی ز گلزار جودت

مسیحی بود شبنم بوستانت

مراد از شب لیلة القدر باشد

نشان از دو گیسوی عنبرفشانت

چو شمع است پیوسته ورد زبانم

سر من فدای تو و خاندانت

شب از کوچه گردان زلف سیاهت

بود صبح شمع سر پاسبانت

کشم پا ز دامن شوم در سراغت

شمارند شاید ز دامن کشانت

چه خوش روز باشد که مانند خورشید

سر خود کنم فرش بر آستانت

چه حد سیدا را که وصف تو گوید

قلم را زبان شق شده از بیانت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصرخسرو

جهانا چون دگر شد حال و سانت؟

دگر گشتی چو دیگر شد زمانت!

زمانت نیست چیزی جز که حالت

چرا حالت شده است از دشمنانت؟

چو رخسار شمن پرگرد و زردست

[...]

مسعود سعد سلمان

چو کوبی پای و چون گیری پیاله

تنت از لطف گردد همچو جانت

چنان گردی و پیچانی میان را

ندارد استخوان گویی میانت

ز می گر چه تهی باشد پیاله

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه