گنجور

غزل شمارهٔ ۱۶۹۳

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

من پاکباز عشقم تخم غرض نکارم

پشت و پناه فقرم پشت طمع نخارم

نی بند خلق باشم نی از کسی تراشم

مرغ گشاده پایم برگ قفس ندارم

من ابر آب دارم چرخ گهرنثارم

بر تشنگان خاکی آب حیات بارم

موسی بدید آتش آن نور بود دلخوش

من نیز نورم ای جان گر چه ز دور نارم

شاخ درخت گردان اصل درخت ساکن

گر چه که بی‌قرارم در روح برقرارم

من بوالعجب جهانم در مشت گل نهانم

در هر شبی چو روزم در هر خزان بهارم

با مرغ شب شبم من با مرغ روز روزم

اما چو باخود آیم زین هر دو برکنارم

آن لحظه باخود آیم کز محو بیخود آیم

شش دانگ آن گهم که بیرون ز پنج و چارم

جان بشر به ناحق دعویش اختیار است

بی‌اختیار گردد در فر اختیارم

آن عقل پرهنر را بادی است در سر او

آن باد او نماند چون باده‌ای درآرم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مژگان نوشته:

در بعضی سایتها قفس را قفص نیز نوشته اند. با توجه به اینکه قفص هم درسته و معرب قفس است آیا ممکنه اصل قفص باشد ضمن اینکه قفص به معنای پای بستن هم هست.

کانال رسمی گنجور در تلگرام