گنجور

غزل شمارهٔ ۱۳۹۰

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم

در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم

چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم

آن جا روم آن جا روم بالا بدم بالا روم

بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهار آمدم

من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم

دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم

من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر

آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم

ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین

آن جا بیا ما را ببین کان جا سبکبار آمدم

از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم

من گوهر کانی بدم کاین جا به دیدار آمدم

یارم به بازار آمده‌ست چالاک و هشیار آمده‌ست

ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم

ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی

کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

شهرام ناظری » ناگفته » نزول (فصل ۴: بازگشت ابدی)

سیدعبدالحسین مختاباد » تمنای وصال » باز آمدم

حمید بهروزی نیا » فرزند ایران » مرغ لاهوتی

جمال الدین منبری » تک آهنگ های جمال الدین منبری » باز آمدم

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۶۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مهراندوز نوشته:

آون چیزی که از این شعر بر می اد اینه که مولانا تچربه عظیمی رو پشت گذاشته…تجربه یک وصال شیرین و لذت بخش…تجربه ای که باعث شده نطق مولانا باز شه و بتونه اون معارف عظیم رو به بشر هدیه کنه…مولانا مرتبه ای از پرواز روح و سیر و سلوک رو تجربه کرده و به خاطر همین هم خودش رو در قالب اون مرغ لاهوتی دیده…ولی گرفتار زمین ناسوتی شده و داره تجربه شگفت انگیزش رو برای ما مطرح میکنه..

پدرام نوشته:

در بیت ششم مصرع دوم باید نوشته شود ” کین جا سبکبار آمدم”

خیلی ممنون سایت عالی دارید

پاسخ: دوستان با منبع چاپی مقایسه کنند، نتیجه را اطلاع دهند.

نگین شکروی نوشته:

با درود و سپاس فراوان
صورت درج شده در متن (کآنجا) صحیح است.
( دیوان شمس،انتشارات امیرکبیر،سال ۱۳۴۱)

علی نوشته:

این شعر مولانا رو که لیلا فروهر عزیز هم خونده خیلی دوست دارم تنها شاعری رو که انقدر دوستش دارم مولانا هست این تنها شعری هست که انقدر تو دل من راه میره و وارد قلبم میشه و باهام حرف میزنه

اصغر نوشته:

با سلام
توصیه می کنم با صدای آقای مختاباد هم به این شعر گوش کنید.
التماس دعا.

آذردیماهی نوشته:

سلام-به نظر من این شعر که ناشی از یکی از اتصال های مولانا با شبکه شعور الهی بوده، به مولانا حلقه “انا لله و انا الیه الراجعون” بطور زیبایی نشان داده شده. او دیده که انسان از کجا آمده و بکجا خواهد رفت. هبوط را همراه تکامل دیده که در ۲ بیت اول بدان اشاره کرده - دربیت سوم از برگشت مجدد میگوید- در ابیات ۴ تا ۷ صحبت از انسان است که کل علم خداوندی را دارد اما درحال حاضر قدرت استفاده از آنرا ندارد مثل کودکی که پدر ثروتمندی دارد و برای استفاده از آن نیازمند عبور از مراحل مختلف در حلقه “انا لله و انا الیه الراجعون” است- در بیت ۸ صحبت از محل ارائه شبکه هوشمندی می نماید که در این دنیا برای همه در بازار جهانی عرضه شده و همگان می توانند از آن بهره ببرند- در بیت آخر خود را و همه را تشنه پرتو چیزی میداند که هر کسی در هر جایی نیازمند اتصال با آن است تا از این بیابان فنا جان بدر برده و ابدی شده و مجددا به خانه اول برگردد- خیلی زیباست خوشبحال همه اونایی که به این شبکه هوشمندی وصلند و جواب از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود را گرفته و می دانند به کجا خواهند رفت-

تاوتک نوشته:

آذر جان درود .من خوانده ام که این غزل فقط در دو نسخه آمده است و آن هم به صورت ناقص واینکه به لحاظ سبک از اسلوب مولانا به دور است اما بررسی بیشتر و دقیقتر را به اساتید عزیزم در این زمینه خاصه جناب شمس الحق نازنین وا می گزارم

تاوتک نوشته:

لاهوتی و ناسوتی دو واژه ساخت سریانی هستند گویا که اولی به معنی الهی و دومی به معنی انسانی است

شمس الحق نوشته:

” محرم ناسوت ما لاهوت باد
آفرین بردست و بربازوت باد ”
مثنوی دفتردوم

اپتدا باید عرض کنم کآنجا به هیچ وجه صحیح نیست و همین کاین جا که گنجور آورده راست است که می توان کین جا هم نبشت و مخفف که این جاست ، هم بلحاظ معنی و هم طبق نسخۀ چاپ سنگی نیکلسن و اما بعد …
دوست عزیز ما مهراندوز سخن از تجربه می فرماید آنهم تجربۀ وصال !! نه چنین است دوست عزیز و نه تجربه ای در میانست و نه وصالی در کار . اینها همه رویا و خیالات مولویست که هنگامۀ ترقص [ سماع ] با دانش عظیمی که از قران کسب فرموده و سپس توسط شمس الحق تبریزی تشدید و تجدید و تجویز شده بدل به این اشعار و ابیات دلاویز و رعنایی گشته که بر زبان و دهانش می آید . رقص و چنانکه مرسوم است سماع [ که من نمیدانم از کجا آمده و از سمع است و بمعنی آواز و صدای خوش هم . گویی که رقص اشکالات شرعی دارد و بجایش این آمده غافل که هزاران سال بشر در همه اقوام از زرد و سرخ و سیاه و سپید آیین های مذهبی اش را با رقصیدن آلوده است و رقص از قدیم ترین هنر های تجسمیست ] آری رقص یا چه می توان کرد سماع خاصیتش اینست که انسان را ، مرغ جان را که در قفس تنگ تن گرفتار آمده و میل به پرواز دارد گاهست که قفس را هم چندی با خود به بالا می برد . مولوی قبل ازهرچیز یک نابغه است و نبوغش را در راه کشف حقیقت وجود انسان و رابطه اش با جهان هستی [ عرفان ] بکار زده و در این راه بیش از هر انسانی به تمنای خود نزدیک شده است .
اما سخنان آذربانو بیش ازآنکه به شعر مولوی بپردازد حرّافیست و سخنوری بسبک منسوخ دوران قاجار . ردیف کردن جملاتی که تمایلات ایشان را می نمایاند . حقیر برخی از نظرات ایشان می پذیرم با یک شرط که اینهمه از حلقه نفرمایند و امیدوارم این بتصادف باشد و عرفان حلقه که یک شارلاتانیسم است بمیانه در نیاید و باز هم آنکه اگر این را که انالله و انا الیه الراجعون یک حلقه است ازسر بدر کنند بانو آذرِ ما ، که حلقه نیست و خطی راست و یکطرفه است ، بعد هم این کلام ادعایی بس بزرگ است که تنها نیمی از آن قرین به صحت است که ما از خداییم و اینکه بسوی او رجعت کنیم دست کم گرفتن علت آفرینش جهان هستی است . خدایتعالی انسان را نیافرید که بسوی او بازگردد که این مجازست و مقصد انسان اگرچه بیک معنی خداست که خداوند سبحان خود محیط بر همه هستی است و اما هدف او از آفرینش و به تبع آن هدف انسان پس از مرگ قالب جسمانی عظیم تر است و روح انسانی که از جنس نور است با سرعت نور و بسیار بیش ازآن پهنۀ عظیم گیتی را همچون سایر موجودات هوشمند در می نوردد و بقلب خورشید ها میزند و از سوی ذیگر شیرجه آسا میگذرد و آن میشود که هرخردمند میداند و دراینجا با خانم آذر هم رایم که چه بسیارند آنها که میدانند از کجا آمده اند و چرا آمده اند و به کجا میروند و چرا میروند و از همه مهم تر میروند که چه بکنند .
جملات سنگین و مغلق که گاه در تبیین و تفسیر غزلیات و مثنوی مولوی بکار میرود ای بسا که فهمش به خصوص در غزلیات از خود شعر سخت تر است و چنین است این سخنان و این شعر . اول کار مفسر اینست که ابیات یک بیک معنی ظاهری بفرماید و سپس اگر شرحی نیاز بودی بر گوید و ایشان هیچ بیتی از ابیات غزل معنی نفرموده است و تنها شرحی از خیالات خود ذکر فرموده و از آنجا که شعر خود خیالی بیش نیست در مجموع با خیال اندر خیال روبروییم . جملات مغلق ایشان ازاین دست است :
- اتصال مولوی با شبکه شعور الهی
- نشان دادن حلقه انالله وانا الیه الراجعون
- دیدن هبوط به همراه تکامل
- داشتن کل علم خداوند وعدم وجود قدرت استفاده مثال کودک و پدر ثروتمند و عبور از مراحل مختلف در حلقه انا لله و انا الیه الراجعون — محل ارائه شبکه هوشمند در بازار جهانی این دنیا
- تشنه پرتو چیزی بودن ونیاز اتصال با آن و جان بدر بردن از بیابان فنا و ابدی شدن و بخانه بازگشتن
..
ولا حول ولا قوت الا بالله العلی العظیم
انشاالله که ایشان خود معنی فرمایشات خویش بدانند و چنانکه عرض شد کسی و کسانی لازم است بنشینند تا اپتدا سخنان ایشان معنی و تفسیر کنند و در این فاصله بیچاره شعر آسان مولوی که خود معنی خود فریاد میکند .

امیرمحمد نوشته:

من این شعر را خیلی دوست دارم و از لیلا فروهر عزیز هم ممنونم که این شعر را به زیبایی خوانده <3

شمس الحق نوشته:

بعد التحریر :
درمعنی بیت هفتم مقصود از چارمادر که همان چهارمادر است ، چهارعنصر و یا عناصراربعه ، آب و خاک و باد و آتش است و هفت آبا هم کنایه از هفت آسمان دارذ و شاعرمی فرماید که ازاینها برترم و علی آقای ما با ذکر نام بانو لیلا فَرَّوَهَر farravahar ما را از آسمان هفتم با مخ بزمین گرم اسفل السافلین کوبانید !! طرفه آنکه این هست ، هست گفتن شما دوستان کشت مرا . عزیزان لطفاً نفرمایید : [ این تنها شعری هست ] یا بنویسید این تنها شعری است . یا تنها شعریست . ویا تنها شعریه . علی آقای عزیز که در پس آن حرف فرموده اند که : [ تو دل من راه میره و وارد قلبم میشه ] پس لازمست که همۀ جمله شان یکدست و همگون باشد و سبک نوشتاریشان محاوره ای باشد پس [ تنها شعریه ] را انتخاب باید فرمودن .
نوشتن دوستان عزیز با خواندن رابطۀ مستقیم دارد و هرچه بیشتر بخوانید بهتر می نویسید . والسلام علیکم و رحمة الله وبرکاته .

امین کیخا نوشته:

شمس جانم تنها افزون کنم که در چشم مردم ایران هر گاه چیزی کم مایه و بی ارزش بنماید تند و تند نامش را دیگر می کنند که شاید از بی ارجی ان بکاهند . مثلا هر چند من رفتگران که پاک کننده زمین آلوده هستند را ارج می نهم ولی دگرگونی در نام انها بازگو کننده شرایط پایین اجتماعی است ( کاش این گونه نبود ) اما از رشته نام های انها یکی سفور دیگری سپور و آشغالی و پیک بهداشت و مامور شهرداری و زباله بر و جز اینها است همین راهبری ( استدلال ) را می توان برای رقص به کار برد انقدر نام در فارسی دیگر کرده است که نام رقص و رقاصی و بچه رقاص حذف شود ولی نشده است ! از همه که بگزرم سرورمان بیضایی در کتابی خواندم رقص را تنواک نوشته بود یعنی با تن خود سخن گفتن و به قول دوستان نیک آمد ! لغت نخست رقص به فارسی وشتن است یعنی رفصیدن حالا سماع هم خواسته ننگ رقصیدن را با دیگر کردن نام بگرداند و لی نتوانسته است و سماع هم هنوز حرام انگاشته می شود .

تاوتک نوشته:

درود بر دوستان .در بیت ۷ خداوندگار اشاره میفرماید که وجود او که از موالید ثلاث است یا همان فرزندان سه گانه( گیاه و جانور و انسان)حاصل تاثیر و در هم آمیختگی هفت فلک یا همان آباء سبعه است بر عناصر چهارگانه و مراد از برتری تکامل است

شمس الحق نوشته:

تاوتک عزیز سلام برشما
اشاره به چند نکته در فرمایشات اخیر حضرتعالی در خصوص بیت هفتم غزل ضروریست :
اول آنکه این بقول شما و بقول مریدان مولوی خداوندگار ، از قول و از طرف شخص خود سخن نمی گوید که بنی آدم را مدّ نظر دارد که در پس قرنها بدل به انسان کامل شده است و مراد از تکامل همین است :
” چندین هزار سال شد تا من به گفتار آمدم ”
دیگر آنکه این فرمایشات از قبیل موالید ثلاث و هفت آسمان و هفت افلاک در زمانی هزار ساله پیش از این کاربرد عملی و ذهنی داشته است و اینک که شما میدانی هفت آسمانی در کار نه ! که میلیارد ها میلیارد آسمان در میان است و وجود انسان هم حاصل پیچیدگی قریبی از وجوه میلیارد ها گزینۀ DNA می باشد ، پس سخن راندن از موالید سه گانه دور از خرد است و خداوندگار امروزین هم دیگر نه جلال الدین محمد بلخی رومی که البرت انیشتین است و مدیران ارشد سازمان های فضایی و دانشمندانی که در زمینه های متفاوت علمی جوایز نوبل تصاحب میکنند . مسیر تطور و تکامل انسان دیگر شده است دوست من .

تاوتک نوشته:

درود استاد جان من هم در این زمینه کاملا با شما هم رای هستم و توضیحاتی که عرض شد فقط از باب توضیح و تفسیر آن بیت بود و نه تایید آن .شمس الحق عزیز به خاطر توجهتان به عرایض حقیر و توضیحات کاملتان سپاسگزارم

شمس الحق نوشته:

تاوتک گرامی من از تو متشکرم که مرا میخوانی
راستی نفرمودی آن سخنرانی که در خصوص تأثیر تغییرات تعرفۀ یک واحد بر صورت های مالی داشتی بکجا رسید و من براستی از اینکه حقیر را به بازی نگرفتی حیرت کردم که کمک مرا نخواستی و سپس بیاد آوردم که احتمالاً شما بر خلاف همه اهالی قدیمی گنجور از سوابق تحصیلی من مطلع نیستی و نمی داتی که بخش اول تحصیلات حقیر و قبل از روی آوردن به ادبیات در طی سالهای ۱۳۴۷ الی ۱۳۵۶در این دانشگاه بسر شد :
Institute of Advance Accounting of England & Wales
که پس از طی دورۀ لیسانس در ایران بود . آن دانشگاه حتماً میدانی که مهمترین و معتبر ترین مرکز آموزشی امور مالی است و تنها محلی که با آن برابر است M I T ایالات متحد است
Massachusett’s Institute Of Technology

تاوتک نوشته:

استاد نازنینم درود .من واقعا از رشته تحصیلی قبلی شما مطلع نبودم وفقط به واسطه اینکه به نظرم در زمینه ادبیات استاد بوده و هستید از شما یاری طلبیدم اما اکنون آنچنان از این موضوع خوشحال و خرسندم که در کلام نمیگنجد نه فقط به خاطر تحصیل رشته حسابداری بلکه به خاطر شرایط و علایق مشترکی که از آن بوی خوش تفاهم استشمام میشود .بله آن همایش هم در سه روز متوالی وبرگزار شد و به لطف شما میشود گفت موفق بود و اگر مایل بودید فایل تصویری آنرا برایتان ایمیل خواهم کرد .باز هم سپاس بیکران استاد عزیزم

آذردیماهی نوشته:

سلام و متشکرم از شما که نظر مرا نقد فرمودید- جناب شمس الحق همانگونه که مستحضر هستید سراییدن شعر یک فعل احساسی است و نه عقلانی پس برای درک آن نمیشود که معنی ظاهری را که براساس عقل است مرجع توجه قرارداد- برای درک هر اثر هنری نیاز است تا در همان فضایی غوطه ور شد که خالق اثر غوطه ور بوده و شما و شماهایی که از طرز نگارشتان مشخص است همچون گروه طالبان فقط و فقط برداشتهای شخصی خود را ملاک سنجش تمام مخلوقات میدانید و به خود جرات نمی دهید پایتان را از حلقه افکار بسته خود بیرون بگذارید و حتی به دیگران هم که چنین کرده اند اینچنین گستاخانه توهین مینمایید و شرط و شروط می گذارید، تا چنین هستید هرگز نمی توانید از ظاهر بینی خلاص شوید- بر خلاف نظر شما اشعار عارفان ایران، هرگز رویا پردازی نبوده بلکه همگی پیغام سروش بوده که به گوش جان آنها رسیده- شما هم می توانید هر وقت که بخواهید آنهارا بشنوید فقط کافیست بدانید که وسعت خلقت از فاصله چشم تا نوک بینی شما بیشتر است- اینها را گفتم چون شما بجای آنکه نظرتان را راجع به شعر بفرمایید ،مرا و نظرم را مورد خطاب قرار دادید و از توهین چیزی کم نگذاشتید آنهم به سبک افراطیون که پرچم دموکراسی و همفکری تکان می دهند، امیدوارم که روزی به گنج درون خود بینا شوید و بدون تعصب به نظرات دیگران احترام بگذارید.

آذردیماهی نوشته:

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن
گردشـــی در کوچــه باغ راز کن
هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بد‌بینی خود را شکسـت
من مـیـــان جســـم‌ها جــان دیـــده‌ام
درد را افکنـــده درمـان دیـــده‌ام
دیــــده‌ام بــر شـــاخه‌ها احـســـاسـ‌ـها
می‌تپــد دل در شمیــــم یاسها
زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست
زندگی باغ تماشـــای خداســت
گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود
می‌تواند زشــت هم زیبا شــود
حال من، در شهر احسـاسم گم است
حال من، عشق تمام مردم است!
زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا
صبـــح‌هـا، لبـخند‌هـا، آوازهـــا

شمس الحق نوشته:

خانم جوان ! کجای عرایض حقیر توهین آمیز است ، لطفاً به یکی از آنها اشاره کرده انگشت بر آن نهید تا با تمام قد کلاه از سر بر دارم و پوزش بخواهم و اگر هم چنان چیزی نیافتید که یقین دارم نخواهید یافت ، باز هم از اینکه در خیال خود احساس توهین کرده اید از شما درخواست آمرزش دارم که آن احساس را از خواندن عرایض حقیر کسب کرده اید ، پس تقصیر از منست و عذر تقصیر دارم . بانوی محترم ! دخترم ! دختر عزیزم ، از من دور باد که قصد آزردن موری کنم چرا که میدانم :
سیاه اندرون باشد و سنگدل + که خواهد که موری شود تنگدل
تا چه رسد که دل آدمیزاده ای آنهم بانویی هموطن خویش که از نوشتارش پیداست هم قبیلۀ منست و اهل ادب است و شعر است و عرفانست را بیازارم . از خواندن چند بیت مثنوی شما چه به شور و چه به وجد آمدم که شعر بانوی شعر معاصر ایران زمین را بیادم آورد که :
” این فضای خالی و پروازها + این شب خاموش و این آوازها
ای ز گندمزارها سرشار تر + ای ز زرین شاخه ها پربار تر
آه آه ای از سحر شاداب تر + از بهاران تازه تر سیراب تر
این دل تنگ من و این بار نور + هایهوی زندگی در قعر گور

و باز آن نیمروز شوم ۱۳۴۵ شمسی را در آن کافه کوچک و تنگ خیابان نادری آن دوران را بخاطر آوردم که جوانی ۲۰ ساله بودم و دانشجو که واپسین دیدارم با آن بانو بود که مثل شما دغدغۀ مردمان داشت و رفته بود به ناکجا آباد تا فیلمی مستند از جذامیان جذامخانۀ تبریز ؟ بسازد و ساخت که در آن دوران دل شیر میخواست آن کار و بسکه از گور و از دفن شدن گفت تو گویی که مرگ را طلب میکرد و سه چهار روز پس از آن آخرین دیدار با رنگین کمانی از اهالی هنر آن روزگار او را در گورش که آنهمه از آن سخن گفت در ظهیرالدوله گذاشتیم و آمدیم تا باز بقول شاملو ” همچنان دوره می کنیم شب را و روز را ، هنوز را ”
” من دست هایم را در باغچه خواهم کاشت
سبز خواهم شد ”
واما بعد .. فرموده اید که فضای شعر احساس است و نه عقل . آری چنین است دخترم و این تفاوت شماست با این پیرمرد خسته که ۳۰ سال تدریس شعر و فلسفه و عرفان ایرانی و اختصاصاً مثنوی و غزل مولوی را در پس پشت نهاده ام ، آنهم در مغز زبان نفهم دانشجوی غیر ایرانی . من هم در ۲۰ و ۳۰ سالگی چون شما بودم و این تفاوت جوانی و کهن سالی است دخترم .
فرموده اید که بعوض شعر به فرمایش شما پرداخته ام . این هم راست است خانم جوان و همه حرف من بشما و دیگران که کوشش میکنند شعر مولوی را با جملات بر آمده از احساسات و دانسته های خویش معنی کنند که از نظر من فهم آن جملات سخت تر از اصل شعر مولویست چرا که حقیر در طول این سالیان دراز بسکه آن را در ۳۰ سال اول عمر خود نزد حویشتن و استادان خود خوانده و آموخته ام و در طی ۳۰ سال بعدی هم آنرا به دیگران آموزش داده ام با افکار و آرای مولوی یکی شده ام و دیگر نیازی به پرداختن به آن ندارم .
فرموذه اید که اثر هنری چنان اثری بر شما میگذارد . حق با شماست دوست عزیز و این باز تفاوت دو دیذگاهست . من مجبور بودم اثر هنری را برای دانشجوی خود معنی کنم و معنی کلاسیک و علمی اثر هنری آنست که از ۳ بخش تشکیل شذه است و این تعریف علمی هنر است که در هر دانشکده هنر تدریس میشود . اول داستان یا سوژه و یا موضوع است . دوم فلسفه است . سوم تکنیک یا تکنولوژی . هر اثر هنری که در هریک از این سه بخش ضعیف و بد باشد ، بی ارزش یا کم ارزش است و بالعکس . می بینید که سخن طالبان گفتن بدور از خرد است و سخن از دیدن جهان هستی تا نوک بینی هم و در واقع این شمایید دخترم که حرمت مرا پاس نمی دارید و یا بعبارت دیگر توهین میکنید .
باقی این غزل را ای مطرب ظریف
زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست

آذردیماهی نوشته:

با آرزوی سلامتی شما و همه آنهایی که تلاش در گسترش فرهنگ ایران زمین دارند- جناب شمس الحق منظور من شخص شما نیست بلکه افکار شماست، و من اصلا شما را نمی شناسم و اگر حرمت شکنی کردم از شما و همه خوانندگان پوزش می طلبم- من هیچگاه تحصیلات آکادمیک درزمینه ادبیات نداشته ام اما با عرفان ایرانی چنان آشنا هستم که بتوانم در شعر عارفان غرق شوم- تفاوت ما با شما این است که شما پس از ۶۰ سال تلاش و کار در این زمینه میفرمایید با افکار مولوی یکی شده و دیگر نیازی به پرداختن به آن ندارید. متاسفم که چنین برداشتی دارم از این جمله شما و لطفا مرا تصحیح نمایید چراکه از نظر ما هر که بگوید من به همه چیز رسیدم یعنی در واقع به نقطه مرگ خود رسیده چراکه تصور میکند بعد از آن چیزی نیست. و این پنداری تلخ است.
به تاریخ بنگرید لطفا استاد گرانمایه. اسامی بسیاری می توان یافت که با افکار گره خورده خود منجر به توقف پیشرفت علم شده اند- آنها که با گالیله، کخ، آنتونی مسمر، و هزاران پیامبر علم و نواندیشی مخالفت نمودند و اسم خودرا در ردیف عالمان بی علم قراردادند.
تمنا می کنم از شما بزرگوار و همه دوستان بیایید از تعصب دست برداریم. به هرچه تعصب داریم. بیایید عمل کنیم به دستور خداوند و گلیم افکار پوسیده را از سر خود باز کنیم- تا اسرار درون بر ما آشکار شود-
مگر نه اینکه جناب مولانا میفرماید:
“سر من از ناله من دور نیست + لیک چشم و گوش را آن نور نیست”
پس کافیست ما به آن نور برسیم و رسیدن به آن را اینقدر در لفافه و سخن پراکنی سخت نکنیم که راه خدا آسان ترین راه است.
وقتی میفرماید:
“محرم این هوش جز بیهوش نیست” // یعنی برای دستیابی به آن نه تنها تحصیلات آکادمیک نمی خواهد بلکه حتی تفکر هم نمی خواهد کافیست فقط تسلیم بود و گوش داد
و وقتی علمی را که خودمان درمورد آن تحقیق نکرده ایم و نیاموخته آنرا شارلاتانیزم میخوانیم حضرت مولانا میگوید:
“درنیابد حال پخته هیچ خام + پس سخن کوتاه باید، واسلام”
مرا ببخشید که رک گفتم و شاید موجب دلخوری گردم - دوستتان دارم هرچند که نظراتمان متفاوت باشد-

شمس الحق نوشته:

خانم جوان سلام برشما
باید هم متأسف باشید چرا که فقدان تحصیلات موجب اشتباه برداشت از معنی کلمات و جملات میگردد . حقیر اگرنیازی به پرداختن به اشعار مولوی نداشتم که اینجا چه میکردم تا مرتباً توسط شما مورد هتک حرمت واقع شوم . زمان دراز پرداختن به آثار مولوی موجب آن شده است که با افکار و عقاید او آنچنان آشنا شوم که نیازی به معنی کردن اشعار او نداشته باشم و این اشعار خود معنی خودشان را برای من فریاد میکنند . اینست معنی آنچه که عرض کردم . بنظر میرسد کوشش حقیر برای انتقال برخی معانی بلند به شما با شکست روبرو شده است و علتش را هم خودتان فرمودید که عدم وجود دانش اکادمیک است که شکل محترمانه ای برای بیسوادیست . خانم عزیز ابیاتی از نی نامۀ مثنوی را که معنی کرده اید بکلی غلط است و با حقیقت آن مفاهیم فرسنگ ها فاصله دارد . این کار را به اهلش بسپارید و خود بعوض فریب خویش که در شعر عارفان شنا میکنم تا فرصت دارید به تحصیل دانش بپردازید . عارفان و از جمله مولوی هم قبل از پرداختن به شعر و عرفان سالیان دراز بکسب علم پرداخته اند و راه آسانی آنچنانکه امثال شما تصور میکنند وجود ندارد . آنچه را که در موردش نظر داده ام بدون تحقیق کافی میسر نشده است . متأسفانه فرمایشات سرکار مسموع نیست . خدا حافظ شما .

آذردیماهی نوشته:

درود بر همه عزیزان و رهروان راه روشنایی
خوشبختانه در دنیای کنونی اثبات شده که دریافت و کشف حقایق موجود { که همگی از ازل بوده و تا ابد هستند اما دسترسی به آنها در طول حیات بشر و پله به پله و بواسطه تفکر و عشق تک تک انسانها اتفاق می افتد} از ۲ طریق میسر است یکی تحصیل و سالها تلاش و کوشش است و دیگری الهام و اشراق و بیکباره درک نمودن آنچه که شخص نسبت به آن اشتیاق دارد.{ و با کمی تحقیق در زندگی تمام پیامبران قدیم و جدید در میابیم که پیشرفت علم و هنر در هر روزگار بواسطه الهام و بر پله عشق بوده و سپس در آزمایشگاه و بر پله عقل اثبات گشته}
پس نداشتن دانش آکادمیک نمی تواند دلیل بر بی سوادی باشد و اگر هم چنین است من افتخار می کنم که بی سوادی هستم که شعر مولانا را درک می کنم. { و میدانید که قبل از درک هر موضوعی ۲ پله دیگر وجود دارد و اول شناخت است که صرف مطلع شدن است، دوم فهم موضوع است که شناخت ظاهری و استنباط عقلانی هر شخص است (همان چیزی که فلاسفه و زاهدان ظاهر پرست در آن میمانند و جرات عبور از آن ندارند چون تمام ابهت و افتخار خود را بواسطه تفسیرهای شخصی و تاکید بر آن استوار کرده و به “من” رسیده اند و گمان میکنند اگر این حباب شکسته شود آنها نیز دیگر نخواهند بود)، سوم درک حقیقت وجودی موضوع است که آنهم شخصی است اما وصف آن در بیان نمی گنجد و احساسی است که قابل توصیف نیست}
مگر نه اینکه حضرت مولانا نیز به شاعری علاقه نداشته اما اشعار بر او الهام میشده؟ مگر نه اینکه هر کسی از ظن خود شد یار او؟
چه پندار بیهوده ایست که چون دیگران مارا می شناسند و ما سالهاعمر خود را درپی مطلبی گذاشتیم پس نسبت به دیگران محق تر هستیم، (البته مرتبه ی بدست آمده مهم است و جایگاه محترم) اما حق رای و نظر یگانه است و کسی بر کسی ارجحیت ندارد که اگر چنین باشد هرگز پیشرفتی در هیچ زمینه ای برای بشر میسر نمی شد و همگان مجبور بودند به علم گذشتگان اکتفا کنند.
پس نترسید از نقد شدن، نترسید از محو شدن، نترسید از گسسته شدن افکار و اعتقادات و تعصب ها:
محو می‌باید نه نحو اینجا بدان + گر تو محوی بی‌خطر در آب ران
آب دریا مرده را بر سر نهد + ور بود زنده ز دریا کی رهد
چون بمردی تو ز اوصاف بشر + بحر اسرارت نهد بر فرق سر
دوستتان دارم اگرچه نظرمان متفاوت است
از همه عزیزان پوزش می طلبم اگر باعث مکدر شدن افکار و اعصابشان شدم.
از همه عزیزان تمنا دارم اندیشه هایمان را بدور از هرگونه تعصب مرور کرده و با دنیای حقیقی سنجش نماییم.

تاوتک نوشته:

درووووود عزیزان
استاد شمس الحق جان باز که درگیرید !!استاد دلتنگتان شده بودم .دلتنگ دلسوزی ها و از کوره در رفتن ها و حکم بلاهت صادر کردنتان !آدر جان انقدر شمس الحق ما را میازار که شاگرد سینه چاکش از ره رسید و از این پس با او طرفید

شمس الحق نوشته:

سلام برفرزانگان وادبای فرهیختۀ ادبستان گنجور
درود برپژوهندگان ومدرسین ومفسرین ومصححان متون وآثار سخنسرایان پارسی گوی
دوستان قدیمی گنجوری من از نظر حقیر نسبت به شروط لازم برای درک مفاهیم بلند اثار بزرگان و نازنینان پهنۀ شعر و ادب و فلسفه و عرفان ایران زمین آگاهی دارند و این مکرر از بهر نو آمدگانست که بدانند نمی توان برزین بی اسب و شمشیر چوبین در دست در میدان مردان تازیدن گرفت .
برای فهم کامل مفاهیم بلند هریک از بزرگان و عالی مقامان این وادی عمری تفحص لازمست و بقول مشهور قدیم دود چراغ خوردن و به موازات آن طی حداقل یک دوره آموزشی تا پایان و اخذ مدرک دکتری در دانشگاهی معتبر و نزد استادانی عالم . [تکرار میکنم از بهر تأکید که برای [هریک] از ایشان [حداقل یک دورۀ دکتری] و نیز کسب فیض از محضر استادان دیگر چه بصورت حضوری و چه در غیاب ایشان از طریق خواندن مقالات و آثارشان و در آخر تسلط بر حداقل سه زبان فارسی و عربی و یکی از السنۀ سه گانۀ انگلیسی و فرانسوی وآلمانی ، ترجیحاً آشنایی با زبانهای ایتالیایی واسپانیش یا اسپانیایی . در دانشگاه های مهم جهان واز جمله دانشگاهی که حقیر افتخار تدریس دارم و دوستان عزیزم میدانند که یکی از پنج دانشگاه معتبر دنیاست و در دانشکدۀ ادبیاتش برای تدریس آثارهریک از شعرای ما مثل فردوسی و نظامی و عطار و حافط و مولوی یک کرسی تدریس مخصوص بنام آن بزرگ بنیاد نهاده شده است و این سخن را بجد گیرید و بر آن بنازید ای فرزندان وطن که همه جهان درآرزو و حسرت داشتن تنها یکی از ایشان می سوزد و نمی یابد . سخنان لغوی همچون کشف و شهود و دانایی معجزه گون پیامبروار و اتصال ناگهانی به حلقۀ عرفان و شعور کیهانی و اشراق و الهام و از این دست یاوه ها محملی است برای آنان که جانی حقیر و مغزی کوچک دارند و اغلب حشیشی و بنگی اند و سختی کشیدن را بر نمی تابند و همه چیز را زود میخواهند و به اصطلاح عوام دیر آمده اند و زود قصد رفتن دارند . هر آنچه زحمت که برای مصححین متون شعرای پارسی زبان از جهت تعدد نسخ دستنویس فراهم است بعلت وجود همین کم مایگان و بیسوادی ایشانست که مثال جناب فضل الله هوس تصحیح دیوان شمس تبریزی کرده و همه را بزحمت انداخته است که در حاشیۀ غزل شماره ۱۳۹۳ به آن پرداختم همین امروز که گویی شاهد مثالی لازم میامد و [ پیش رخ زنده کنش] را [ بیش رخ زندگیش ] بدل کرده است . یا دیگری که حکایت مشهور نحوی و کشتی بان را تصحیح نموده و بیت ” آب دریا مرده را بر سر نهد + مرد زنده کی زدریا وا رهد”
را که حقیر در خرد سالی و پستانک بدهان از بر کردم به چیزی دیگر تعویض نموده و از این دست هزاران مثال موجودست .

شمس الحق نوشته:

تاوتک عزیز! ای جوان رعنا و فرزانه ، از حسن ظنی که نسبت به این معلم پیر در دلت افتاده است و از اظهار محبت تو مرد مردستان سپاسگزارم و دعای خیرم همواره همراه توست . در عجبم که چرا حمید رضای عزیز صاحب گنجور نسبت به رفع فیلترینگ رباعیات خیام اقدامی نمیکند اگرچه که حقیر بقاعده باید از این واقعه خشنود باشد که نظرم را در خصوص اشعار خیام میدانی . بفکر افتادم که شاید این مشکل از منست و از شما هم خواهش میکنم موضوع را بررسی بفرمایی .

تاوتک نوشته:

استاد کهتر نوازم درود بخش خیام تارنما در دو سربرگ رباعیات خیام و ترانه های خیام(صادق هدایت)کاملا قابل دسترس است .با پوزش به خاطر تاخیر در پاسخ

شمس الحق نوشته:

تاوتک عزیز بسیار عجیب است و من که از بیخ سواد کامپیوتریم صفر است پاک وامانده ام که چگونه است خیام هدایت آری در دسترس است اما خیام فروغی نه ! کاملاً فیلتر شده و فوراً آن صفحۀ کذایی ظاهر میشود . یکبار دیگر میپرسم که نکند دستگاه شما بطور اتوماتیک فیلتر شکن را بکار میزند و از من که فاقد آنست اینگونه میشود . از بابت تصدیع وقت شما شرمنده ام ولی لطفی بکن و حاشیۀ کوچکی بر یکی از رباعیات خیام بنویس که شاید از طریق شما بتوانم وارد شوم و این قفل بشکند . قبلاً تشکر میکنم .

تاوتک نوشته:

استادخوبم من بدون فیلتر شکن بر اولین رباعی حاشیه ای برایتان نوشتم شما هم امتحان بفرمایید احتمالا مشکل برطرف شده باشد

شمس الحق نوشته:

تاوتک جان از لطفت ممنونم اما نمیشود بگمانم روح خیام را بد جوری از خودم رنجانده ام و بر من غضب کرده ولی چیزی را که او نمیداند اینست که من کل رباعیات او را از بر دارم و نیازی به گنجور ندارم و تنها کنجکاو شده بودم که ببینم قصه چیست .

خسرو نوشته:

در بیت ششم تفاوت معنای دو چشم سر چیست؟

شکیب نوشته:

در جواب آقا خسرو عزیز که پرسیدند، معنای دو چشم سر را
ابتدا باید بگویم این بیت را به این شکلی که مینویسم در یکی از نسخه ها خوانده ام.
ما را به چشم سر مبین ما را به چشم دل ببین
فکر می کنم با این شکل معنی شعر برایت روشن شده باشد، اما سر اول یعنی کله و سر دوم با کسر سین و تشدید را یعنی راز و از درون

عباسی نوشته:

۷جناب شمس الحق یک سوال داشتم ازتون
اشعار مولانا را با چشم سر می بینید یا با چشم دل
فکر نمی کنم چشم دل نیاز به سالیان سال سواد آکادمیک داشته باشه.
چشم دل با نظری می تونه باز بشه.
استاد پیشنهاد می کنم چشم سر رو بزارید کنار تا چشم دلتون باز شه.

کامران نوشته:

هر که نقص خویش را دید و شناخت اندر استکمال خود ده اسبه تاخت‏
ز آن نمی‏پرد به سوی ذو الجلال کاو گمانی می‏برد خود را کمال‏
علتی بدتر ز پندار کمال نیست اندر جان تو ای ذو دلال‏

خیلی خوبه که جناب شمس الحق محیط به این زیبایی را با رژه رفتن معلومات بیهوده اکادمیکشون لگد مال نکنن . مگر مولاناتحصیلات آکادمیک داشته.

وفا نوشته:

بخشی از این غزال توسط هنگامه اخوان به زیبایی اجرا شده است با عنوان “باز آمدم”

http://www.youtube.com/watch?v=_SZgzsBo9mo

بی نام او نوشته:

درود بر ادب دوستان وادی معرفت
جناب استاد شمس الحق و بانو آذردیماهی عزیز!
گفت و گوی شما را خواندم و نظر حقیر نسبت به این مجادله این است که اساسا شما دو عزیز در دو concept مختلف هستید و مفاهمه ی متقابلی ندارید
شما تقدم سواد آکادمیک میگویید برای فهم اشعار حضرت مولانا که ناشی از نگاه مستشرقین است و اساسا مخاطب این اشعار آکادمیسین ها نبوده اند و اینکه شما امروز این دیدگاه را دارید چه تفاوتی میکند با نگاه انحصار طلابانه ی آخوندیسم در تفسیر از متن مقدس و آیا جناب مولانا هم دکتری داشته اند
ما در شهرمان شاعری داریم که شاید معرف حضور جناب عالی باشد و او را حافظ گویند
میفرماید:نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت/به غمزه مساله آموز صد مدرس شد/
استاد من،سرور من،شما بزرگوارید و کمال و فضل شما بر کسی پوشیده نیست اما سر مولانا و مخاطبان او را با چوب استادیتان نزنید..
بشوی اوراق اگر همدرس مایی/
که درس عشق در دفتر نباشید/
یا..
علمهای اهل دل حمالشان
علمهای اهل تن احمالشان
علم چون بر دل زند یاری شود
علم چون بر تن زند باری شود
گفت ایزد یحمل اسفاره
بار باشد علم کان نبود ز هو
علم کان نبود ز هو بی واسطه
آن نپاید همچو رنگ ماشطه
لیک چون این بار را نیکو کشی
بار بر گیرند و بخشندت خوشی
هین مکش بهر هوا آن بار علم
تا ببینی در درون انبار علم
تا که بر رهوار علم آیی سوار
بعد از آن افتد ترا از دوش بار
از هواها کی رهی بی جام هو
ای ز هو قانع شده با نام هو
از صفت وز نام چه زاید خیال
و آن خیالش هست دلال وصال
دیده‌ای دلال بی مدلول هیچ
تا نباشد جاده نبود غول هیچ
هیچ نامی بی حقیقت دیده‌ای
یا ز گاف و لام گل گل چیده‌ای
اسم خواندی رو مسمی را بجو
مه به بالا دان نه اندر آب جو

و آذردیماه عزیز!
میتوان همان مفاهیم را با ترمینولوژی و اصطلاحات دیگری هم بیان کرد که گمان خام بر دل دوستی وارد نشود و برچسب شارلاتانیزم و حشیشی و بنگی بودن نخوریم و آنان که کباده ی سواد و مکتب فرنگ در میکشند فلسفه خوانده اند،چرا ساده ترین اصل را در باب تفسیر و تاویل شعر نمیدانند که شعر هرمونتیک هست و هر کسی از ظن خویش آنرا خوانش میکند و به شاه چراغ قسم،مولانا دانشگاه نرفته بود،مراد او هم نرفته بود،استاد مراد او هم نرفته بود..
استاد عزیز،بنده کوچک شما هم هستم و دست شمارا میبوسم اما و اما چرا اینقدر راحت آب را گل میکنید و مجموعه ای را شارلاتان و بنگی میخوانید..
ادب مرد،به ز دولت اوست…

بهنام نوشته:

با سلام خدمت شمس الحق و ناو تک عزیز
عزیزان بهتر از جان
وقتی میخواهید نقدی بر مطلبی بنویسید حداقل یکبار با دقت آن را بخوانید قربانتان گردم کلی نقد بر بیت هفتم نوشتین حال آنکه یک بار از رو ببین را نخواندیم
وقتی میگه وز چار آبا برترم ….. شما تو تک عزیزم میگی موالید ثلاث؟؟؟؟ ثلاث یعنی چندتا؟؟؟ ؟ چهار آبا همان اخلاط اربعه است که موالید ثلاث فرزان این ها هستند

بهنام نوشته:

ببخشید با گوشی موبایل این متن رو.نوشتم چندتا غلط تایپی داره
چار مادر منظورم.بوده
به اعتماداعتقاد قدما ازدواج.هفت آبا با امهات اربعه میشود موالید ثلاثه

نیستان نوشته:

درود

هر کسى از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من

داستان پیل است در مکانى تاریک
هر کسى دست بر جایى گذاشته و نظر میدهد
جناب شمس الحق ! هم دست بر جاى حساس گذاشته و خطاب به جناب مهراندوز مینویسد:
…..دوست عزیز ما مهراندوز سخن از تجربه می فرماید آنهم تجربۀ وصال !! نه چنین است دوست عزیز و نه تجربه ای در میانست و نه وصالی در کار . اینها همه رویا و خیالات مولویست که هنگامۀ ترقص [ سماع ] با دانش عظیمی که از قران کسب فرموده و سپس توسط شمس الحق تبریزی تشدید و تجدید و تجویز شده بدل به این اشعار و ابیات دلاویز و رعنایی گشته که بر زبان و دهانش می آید . رقص و چنانکه مرسوم است سماع [ که من نمیدانم از کجا آمده و از سمع است و بمعنی آواز و صدای خوش هم ……

واقعاً شما چگونه جرآت میکنید که بگوئید این ها همه رویا و خیال است؟!
آخر جناب شمس الحق ! شما اگر کبریت نم کشیده اى هم بودید و در این هفتاد سال دست و پا زدن در تاریکى به اندازه یک جرقه کبریت شعر مولانا را درک میکردید ،این طور به حضرت مولانا توهین نمى فرمودید، معلوم است که با چه جرأتى نام مستعار خود را گذاشتید خورشید حق!

استاد بى خبر:
دیباچه گلستان در زمان محصلى در مدرسه تدریس مى شده و براى فهم آن نیازى به دکتراى بیخبرى نداشتید:

اى مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
کانرا که خبر شد خبری باز نیامد

ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم
وز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر
ما همچنان در اوّل وصف تو مانده ایم

و همچنین در آغاز مثنوى
هر که را اسرار کار آموختند مهر کردند و دهانش دوختند

چه ماده اى مصرف میکنید ؟
توهم شما نتیجه چیست؟
که خیال میکنید عصاکش هستید؟

اگر هنوز اجل به سراغتان نیامده استغفار کنید.

شعر مولانا شعرى است که از شعور مى آید
نه مثل امثال شما از وهم و خیال

که ایشان را همچو خود پنداشتید :

کار پاکان را قیاس از خود مگیر
گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر
جمله عالم زین سبب گمراه شد
کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
همسری با انبیا برداشتند
اولیا را همچو خود پنداشتند

لازم است معرِّف بر معرَّف احاطه داشته باشد و از نظر معنوى مقام بالاترى داشته باشد. چگونه تهمت خیالات در هنگام سماع به مولانا میزنید
ترک ستیز هستید یا عرب ستیز؟
با شیخ بهایى و آثارش و مهندسى اش که آشنا هستید
هنوز نه آن مهندسین سازمان هاى فضایى و نه برندگان نوبل که شما آنها را عالم میدانید با امکانات امروزى هم نمیتوانند شبیه آن ها را بسازند.
او میتواند راجع به مولانا نظر بدهد:

من نمی‌گویم که آن عالیجناب هست پیغمبر ولی دارد کتاب
مثنوی معنوی مولوی هست قرآنی به لفظ پهلوی
مثنوی او چو قرآن مدل هادی بعضی و بعضی را مضل

اگر نظر شما این است پس تکلیف این آفت ا… ها و این آیت الشیطان ها که مولانا را تکفیر میکنند روشن است. یک پیام تأئید هم بفرستید که بفهمند یک طرفدار نسبتاً شبه روشنفکر هم دارند.

اینکه به عده اى خارجى درس مثنوى داده اید باعث افتخار است ولى مقیاس و معیار مناسبى براى کدخدایى شهر کورها نیست .
نگذارید در شما عُجب ایجاد کند .

توجه شما را مجدداً به پاسخ جناب ” بى نام او ” جلب مینمایم.
ایشان صبرشان زیاد است ، با بیطرفى پیام ایشان را چند بار مطالعه کنید . البته نرود میخ آهنى در سنگ غرور و نخوت کسى که نمیخواهد بشکند.

اى کاش فرق سواد و علم را بدانید
و غلط مصطلح را بکار نبرید.
سواد یعنى سیاهى
علم یعنى روشنایى
علم آمدنى بود نه آموختنى

العلم نورٌ یقذفه الله فی قلب من یشاء

علوم ظاهرى هم اگر در اختیار نیروهاى رحمانى نباشد نتیجه اش میشود هیروشیما و ناکازاکى که آلبرت جان شما را هم پشیمان میکند.

انبیاء و اولیاء نه دانشگاه رفته بودند و نه حوزه علمیه
به ابراهیم هم که خانه را ساخت نگفتند حاج ابراهیم خلیل الله
به محمد هم نگفتند حاج محمد رسول الله

ولى به کسى که تمام افتخارش رفتن به مکه است
میگویند حاجى
ولى نمى خواهد بفهمد راه خدا ، راه دیگرى است.
به کسى که یک عمر در حوزه بیضیه از دردهاى شبانه ! تا مباحث روزانه را تحمل کرده
میگویند آیت ا…
ولى او هم نمى پذیرد که راه را اشتباه رفته و مولانا و عطار و خیام را تکفیر میکند.
شما هم که عالى هستید
مثلاً دانشگاه رفته و فرهیخته هستید
ولى شما هم در مقابل فهمیدن مقاومت میکنید.
همه ما فکر میکنیم آن رشته اى که در آن عمر خود را تلف کرده ایم
مهمترین موضوع عالم است و نمى خواهیم قبول کنیم که در بفیه رشته ها بیسواد هستیم.

گر به همه عمر خویش با تو بر آرم دمى
حاصل عمر آن دم است باقى ایام رفت

از همه اهل گنجور حلالیت مى طلبم.

العفو

ح فقیهی نوشته:

با سلام و احترام به جمع فرهیخته ی این تالار.

من نمی توانم ناخرسندیم را از هتک حرمت های پی در پی به ساحت بزرگان پنهان کنم.
ادب ریشه در ایرانیت ما دارد عزیزان. گیرم که به محال بزرگی سهوی روا داشته در خطاب کسی که جای فرزند است. نواختن او به الفاظ درشت و غریب آیا روا و نشانی به جاست؟

چه آمده بر سر فرهنگ روادارانه ی ما که خود را شایسته می دانیم بر چهره ی بزرگان چنگ بیندازیم و رقم مغلطه بر دفتر آفتاب کشیم و گاه و بیگاه و روا و ناروا کاستی و سستی و رخوتمان را به پای کشف و شهود و عشق و سکر و مستی بنویسیم و گستاخانه دفتر عقل و خرد را به آتش موهوم عشق و مستی شایسته ی فنا بدانیم.
این همه دقت سوزی و عافیت طلبی از سر رعونت اگر نباشد و بی پروایی در برابر اهل ادب و فضل پس چیست؟

خاضعانه تقاضا می کنم از نوآموزان و رهپویان عرصه معرفت که با جرعه ای بدمستی نکنند و بدی نیفزایند و شهد اگر نمی افشانند زهر نپراکنند که این رسم بزرگی نیست.

یا حق

آذردیماهی نوشته:

با درود فراوان برفرهیختگان ارجمند،
خدا را شاکرم که در این سرزمین کهن بزرگوارانی هستند که بدون ادعا، و بدون لقب، حق را میزان سنجش عدالت میدانند، و نه نام و نشان را،
متاسفانه. اتفاقی که در این دهه های اخیر شاهد آن هستیم، جلوس بیسوادان با القاب دهان پر کن بر مسند بزرگان است، و تکرار همان داستان تلخ گماشتن بیسوادان بر کارهای مهم و گماشتن بزرگان بر درگاه توسط اسکندر برای اداره ی اندیشمندان.
جناب فقیهی عزیز نمیدانم روی سخنتان با کیست اما در هیچکدام از کلام عزیزان که متنی نوشته اند حتک حرمتی نخواندم الا معلمی که خود را استاد تعلیم مثنوی در دانشگاه خارج از کشور نامید. و سکوت دربرابر چنین ابوجهلانی خیانت است به فرهنگ و ادب یک کشور و بلکه سکوت در برابر ایشان به معنیه اجازه به این افراد برای چنگ اندازی به چهره ی زیبای مام وطن است.
ما در جهان دوقطبی بسر میبریم. یک طرف خیر است و یک طرف شر و هیچ میانه ای نیست. تک تک ما هم یا زیر علم خیر هستیم یا. در لشکریان شر. و وعده ی خداوند حتما محقق خواهد شد و ریاکاران رسوا شوند.
خداوند همه ی مارا براه راست هدایت نماید.

عاطفه نوشته:

با هم دوست باشید و بروید این شعر را در آلبوم ناگفته با صدای شهرام ناظری و تحت عنوان عروج گوش بدهید.

لیدا نوشته:

با سلام به نظر من کلمه “کاین جا ” به معنی “که این جا”
درست است ولی “کین ” معنی ” کینه را میدهد و معنی
ومفهوم را گم میکند . و این شعر با صدای “شکیلا ”
بی نظیر است .

کو روش کو طریقت نوشته:

آیا کسی به روشن بینی رسیده؟ آیا روشن بینی زنده هست؟

اربابی نوشته:

مارا به چشم دل ببین
درست است

Andrei نوشته:

جناب شمس الحق!!! نوشته های شما بسیار چالش برانگیز است. آدمی را به تفکر وا میدارد. شخصا که از نظرات شما بسیار استفاده کردم. اما و افسوس اما نکته ای را اشارت فرمودید که همه ی آن نظرات لذت بخش تبدیل به یک هیچ بزرگ شد. تحصیلات اکادمیک ربطی به سواد ندارد… اصلا و ابدا… به خصوص در رشته ای مثل هنر. سواد با تحصیل تفاوت دارد و این یک مطلب عیان است. یک انسان معمولی میتواند به اندازه ی ده دکتری سواد داشته و هاروارد و ماساچوست را هم ندیده باشد. نمونه های اعلا در تاریخ وجود دارند. پس من هیچ احترامی برای شما قائل نیستم. حتی اگر عمرتان هزار سال باشد و به جای فروغ با خود مولانا چای نوشیده باشید.

رامین نوشته:

بنظر میرسد دوستان کلید این غزل مولانا را نادیده میگیرند، آنجا که میفرماید :

چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم

دوستان عزیز هم فراموش نفرمایند که مولانا از کودکی با خداپرستی و اسلام شروع کرده و بعدها رسید به آنجایی که میدانید و عملا زاویه معناداری پیداکرد با بسیاری از این تعالیم… البته بسیاری از دوستان تلاش فراوانی میکنند که ایشان را “به راه راست برگردانند” که البته بسیار هم ظریف و زیرکانه این کار انجام میشود و در اکثر موارد موفق میشوند که استدلالات محکمه پسندی هم ارائه کنند…!!!

البته اطرافیان و پیروان اجازه نداند که مولانا به سرنوشت دیگر بزرگان دچار شود یا اینکه خود آن بزرگوار تا حدی جانب احتیاط نگه میداشت، زیرک بود و نمیخواست جان گرانمایه را شهید فلان خر بنماید و همیشه “جاده خدا” را باز نگه میداشت… طبیعتا بعد از وفات، با استناد به اشارات و استفاده از تعابیر قرآنی اشعار مولانا و الی آخر ایشان را دوباره برگرداندند و ضمیمه کردند به همان چیزی که مولانا از آن رها شده بود و این از بزرگترین انحرافاتیست که دیده ام در عزیزان…

بهمیس نوشته:

بانو آذر عزیز جناب شمس الحق گرامی
در بیانی حق می فرماید :کور شو تا جمالم بینی و کر شو تا از لحن وصوت ملیحم را شنوی وجاهل شو تا از علمم نصیب بری و……کور شو یعنی از مشاهده ئ جمال غیر من وکر شو یعنی از استماع کلام غیر من وجاهل شو یعنی از سوای علم من تا با چشم پاک ودل طیب وگوش لطیف به ساحت قدسم در آیی.”
متهم کردن روش دیگران به شارلاتانیزیم بدون اندیشه وشناخت کافی هر چند مقبول اهل ادب وعرفان نیست ولیکن صعه سدر نشان از محویت وفناست در عرفان امید که هر کدام از ما بتوانیم به آنچه شایان مقام انسانیست نائل گردیم

“در عرفان خود خواهی ومنیت کنار می رود
تا هست غم خود نبخشایندت
تا با تو ، تو هست هیچ ننمایندت
تا از خود وهردو کون فارغ نشوی
این در مزن ای خواجه که نگشایندت
شیخ محمود شبستری
برگرفته از کتاب بینش انسان محمد علی طاهری
در آخر این دو عزیز بزرگوار امیدوارم بنده رو عفو بفرمایند قصدم فقط ایجاد محبت ودوستیست وبس

ساغر نوشته:

درود برشما….
ضمن عرض ادب بسیار مشتاق هستم که بدانم مفهوم بیت”من مرغ لاهوتی بدم ….”.:چیست؟
با سپاس

خمش نوشته:

با سلام خدمت دوستان عزیز
اجرای این غزل توسط استاد حسام الدین سراج بسیار شنیدنی و همچنین لحن خواندن ایشون بسیار با معنی این شعر متناسب میباشد.

مهرانه نوشته:

سلام جناب شمس الحق، خدمت شما عرض شود که منظور از هفت آسمان، سماوات است که یک معنی آسمانی بالای سر مارا دارد و معنی دیگرش صندوقچه های آگاهی است. ( هفت طبقه اطلاعات طبقه بندی شده) . مانند کلمه ارض که به معنی زمین و بستر حرکت در چرخه انالله و اناالیه راجعون می باشد. زیرا ما خلیفه الله بر روی کره زمین فقط نیستیم بلکه در این چرخه خلیفه اللهی ما به فعل می رسد.در اشعار عرفانی نباید فقط به معنی ظاهری توجه کرد.
نکته دیگر اینکه بسیار بهتر است که بر ادبیات فارسی اشراف داشته باشیم اما در وادی عشق تخصص های دیگر که هیچ بیسواد هم می تواند بر اساس اشتیاقش آگاهی دریافت کند. همانطور که حضرت محمد(ص) دریافت کردند.

باز شدن چشم کل نگر نوشته:

[…] گنجور » مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۰ ganjoor.net › مولوی › دیوان شمس › غزلیات […]

محسن نوشته:

خیلی قشنگ بود
عالی

abbas نوشته:

چار مادر امهات اربعه . آب و خاک و باد و آتش
هفت آبا هفت آسمان

اسماعیل هیودی نوشته:

این غزل یکی از منحصربه فرد مولانا هست که به واسطه بار معنایی و سبک زیبا شناختی عارفانه ای که دَرِش نهفته هست رو مواجه هستیم باهاش.
در ضمن استاد ناظری و حافظ ناظری عزیز هم ۳ بیت اول و شورانگیز این غزل رو در غالب آواز شور در بهترین ترک های ” آلبوم ناگفته ها ” خوانِش کردند که شنیدن اون با صدای صیقلی استاد ناظری و سمفونی شرقی اون، حال و هوای خاصی رو به ارمغان آورده…

جلال الدین نوشته:

شمس الحقا
خودم را آماده کردم که پاسخی طولانی در مخالفت با نظرتان بنگارم، اما در کمال شگفتی پاسخ های بعدی را خواندم و دیدم که ماشالله هر یک رساله ی دکترایی ارزش دارد ولو بیش…
اما جناب فقیهی بیتی از حضرت مولانا را تقدیم شما می کنم که در آن اشاره ای به قرآن شده است امید آنکه تحقیق نمایید:
گر فقیری کوس تم الفقر فهوالله بزن
ور فقیهی پاک باش از انهم لا یفقهون

جلال الدین نوشته:

شمس الحقا
متوجه شدم که منظورتان از شارلاتانیسم در زمینه ی عرفان چیست، فرقه هایی در داخل ایران به وجود آمده اند که با پرچم عرفان از ملت اخاذی میکنند که البته دستگیر هم شدند، اگر منظورتان آنها بوده است، با شما موافقم. اما بر عرفان حقیقی شکی وجود ندارد. حقیقت محض فقط خداست.

رویان نوشته:

از نظر من این شعر حضرت مولانا یکی از منحصر بفرد ترین انهاست و خانم فروهر واقعا ظلم مشهودی با اجرای آن به این اثر کرده چون شأن چنین نوشته هایی بالا تر از اینهاست امیدوارم سایر شعرهای فاخر ملعبه ی دست و ابزار شهرت یکسری نشود.

ابراهیم نوشته:

درود بر همه ی گرامیانی که سختی کشیده نوشتار دیگران را خوانده و از خویش نیز نظری ارائه داده اند. با تشکر از شمس الحق برای تمام گفتارشان.
گویا بیت ششم اشتباه چاپی دارد. باید اینگونه باشد: ما را بچشم سر مبین ما را بچشم دل ببین.

ابراهیم نوشته:

شمس الحق گرامی، همانند همنامت نباشی که هرکجایی که مورد ستایش قرار میگرفت میشد همان شمس پرنده! این نخستین بار بود که توفیق یافتم چند سطری از چکیده ی قلم شیوایت را بخوانم. برخلاف دوستی که در این صفحه از نحوه ی انتقاد شما ایراد گرفته اند از شما تقاضا دارم با همین لحن بی لاپوش و مستقیم و بی ملاحظه پاسخگوی ایرادات باشید، همانگونه که شمس الحق تبریز با ایجاز و بدون تلاش در آزردن یا نیازردن مخاطبین حق مطلب را ادا میکرد و همین موجب میشد کوته فکرانی معدود از جنابشان دلگیر شوند. اینک پس از سپری شدن قرنها آنانی که در نحوه نگارش نظری دارند نحوه نگارش این بزرگمرد را میستایند. موفق باشید.

رنگارنگ نوشته:

ابراهیم،
” راستی نفرمودی که آن سخنرانی در خسوس تاثییر تغییراتت تعرفه یک واحد در صورت حساب های مالی!! داشتی به کجا رسید، و من از این که مرا به بازی نگرفتی حیرت کردم”
” که از سال ۴۷ تا ۵۶ در انستیتوی حساب داری انگلیس و ویلز بسر رفته است”
” که تنها با ام ای تی برابر است”
و آن روز سال ۴۵ که دانشجو بودم با فروغ فرخ زاد”
” این است که نبوغش را در راه کشف حقیقت وجود انسان ( عرفان) و رابطه اش رآ با جهان هستی به کار زده است.”
” روح انسانی از جنس نور است!!!و با سرعت نور و بسیار بیش از آن پهنه گیتی را هم چون سایر موجودات هوشمند در می نوردد و به قلب خورشید ها می زند”
و الباقی خود دانید.

طلا نوشته:

جناب شمس الحق با تمام احترامی که برایتان قائلم باید بگویم من متوجه شدم شما تجربه ای در زمینه ی عرفان عملی ندارید شاید فقط در عرفان نظری سررشته ای داشته باشید.زیرا در غیر اینصورت معنای سخنان آذردیماهی را در مییافتید.ایشان اشاره به عرفان عملی دارند.اگر اشتیاقی در یافتن معنای آن دارید می بایست تحقیق بیشتری در مورد حلقه و عرفان انجام دهید.درغیر اینصورت نمی توانید نظرات آذر را رد کنید زیرا عرفان عملی ،کیفیت است نه کمیت و نمیتوان آنرا ثابت کرد یا آموزش داد تنها میتوان تجربه کرد.پس تازمانی که آنرا تجربه نکرده اید ،نفی نکنید .متشکر

7 نوشته:

تند آمدم تیز آمدم در پیش دلدار آمدم
بی من مشین ای یار من از بهر زنهار آمدم
تا من به پرواز آمدم آشوب بین آشوب بین
مرهم بنه درد مرا کز پیش آن مرغان غمخوارآمدم
خوش آمدم خوش آمدم خاصه که آزاد آمدم
چندین هزار از دست شد حالی به گفتار آمدم
کاینجا شدم کاینجا شدم پنهان بدم پیدا شدم
بازم نواز بازم نواز کاینجا به دیدار آمدم
آن مرع پر بسته بدم دیدی به پرواز آمدم
در من نگر در من نگر آری سبکبار آمدم
پی نوشت:برسد به قونیه

7 نوشته:

ای ماه من خورشید من خوش تاب بر جان من
درمان دردم بس تویی در من که بیمار آمدم
این بال زخمی را ببین این چشم خونین را نگر
ای شوخ من وی شیخ من اینجا به تیمار آمدم

عدنان دانش‌یار نوشته:

بهتر است حاشیه‌ها نمایش داده نشود و فقط از روی آن‌ها مدیران سایت خطاهای احتمالی را تایپ یا گزینش واژه‌ها اصلاح کنند. نمایش ندادن والله بهتر است. خواندن عرایض «بیماران»ی مثل «شمس الحق» و بحث‌های خصوصی و تحصیلات دانشگاهی و سی سال تدریس و لحن خطابی و تمام رباعیات را از برم و … باقیِ این معرکه‌ها واقعاً تهوع‌آور است. جلال همایی این‌قدر ادعا و اطوار نداشت که این مدعی دارد.
از سایت ممنونم.
امضا با اسم رسمی: عدنان دانش‌یار

مهشید نوشته:

من بارها اعلام کردم. آنچه از اشعار عرفانی مولانا برای عوام زیباست هیچ ربطی به مولانا نداشته. وبه جد میگویم هیچ پانوشتی صحیح نیست و نظرات مردم تنها برداشت ذهنی آنان از اشعاراست مولانا عارف و در دین تصوف بوده است و مسلملنان هرگز تصوف را قبول نداشنه اند پس هر گونه بحث در مورد عرفان از زبان مردم بیجا ست چه برسد به درک سلوک عرفانی و سیر وادی های عرفان که مولانا از آن صحبت میکند مثل این است که راجعب به ستاره ای با نام ۱۳۶۷۸۵۴ نظر دهیم همان اندازه خنده دار است که ترجمه اشعار. و تنها صوفیان اجازه بحث و ابراز نظر رادارند که معدود و انگشت شمارند یا کشته شده اند وگرنه ما از درک %

کانال رسمی گنجور در تلگرام