تو را که چرخ به کام من از جفا نگذاشت
به کام غیر ندانم گذاشت یا نگذاشت
فغان که بلبل آن گلشنم که هرگز گوش
گلشن به ناله مرغان بینوا نگذاشت
ز دیر و کعبه به کوی تو ره برد هیهات
کسی که لطف تو راهیش پیش پا نگذاشت
به من گذر به غلط کردی و شکفت دلم
تو میگذاشتم تنگ دل خدا نگذاشت
هزار مرتبه مشتاق خواست از کویت
رود ز جور تو چون دیگران وفا نگذاشت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و رنج خود سخن میگوید. او احساس میکند که چرخ روزگار به او جفا کرده و از رسیدن به عشق و دلخواهش بازمانده است. بلبل که نماد عشق و زیبایی است، به گلشنش (محبوبش) دسترسی ندارد و بلکه حتی صدای دیگر پرندگان نیز به گوش نمیرسد. شاعر میگوید که در پی رفتن به مبدأ عشق (کعبه) دشواریهایی دیده و تنها کسی که محبت محبوبش را شناخت، از راهی که میخواست پیش نرفت. او همچنین از آن مینالد که با وجود خواست و آرزوهایش، هیچ توفیقی در رسیدن به عشقش نداشته و محبتش در برابر او بیثمر مانده است. در نهایت، او از بیوفایی و بیاعتنایی معشوق به خودش ناامید است.
هوش مصنوعی: من نمیدانم آیا او تقدیر خوشی برای دیگران رقم زد یا نه، اما با من همیشه بیانصافی کرده است.
هوش مصنوعی: آه و دلی از عاطفه پر از درد، من همچون بلبل در این باغ هستم که هرگز گلها به صدای نالهی پرندگان بیصدا گوش ندادند.
هوش مصنوعی: از دیر و کعبه به سوی تو راهی نیست، وای بر کسی که مهر و محبت تو را نادیده بگیرد و قدمی در این مسیر نگذارد.
هوش مصنوعی: تو با ناپختگی به قلب من وارد شدی و آن را شاد کردی، ولی من نمیتوانستم این احساس را در دل نگه دارم و خدا نخواست که این اتفاق بیفتد.
هوش مصنوعی: هزار بار به عشق و شوق از کوی تو خواستم بروم، اما به خاطر ظلم تو، مانند دیگران نتوانستم وفا کنم و از تو دور شوم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
غمت به سینه مرا جای مدّعا نگذاشت
به حسرت دگرم حسرت تو وانگذاشت
نداشتم سر و برگ کرشمههای طبیب
خوشم که عشق تو درد مرا دوا نگذاشت
گلی به سر نزدم هرگز از وصال تو لیک
[...]
غبار کلفت ایام، آشنا نگذاشت
میان آینه و عکس من صفا نگذاشت
خیال جلوه نازش، بهانه می طلبید
به سینه شیشهٔ دل را شکست و پا نگذاشت
تو آمدی و من از خویش منفعل ماندم
[...]
خوشم که در دل من عشق مدعا نگذاشت
مرا به بوالهوسیهای خویش وانگذاشت
چه آفتی تو ندانم که در جهان امروز
محبت تو دو کس با هم آشنا نگذاشت
فلک همان نه تو را مهربان به ما نگذاشت
به هیچ دور دو دل با هم آشنا نگذاشت
به وادی طلبت عاقبت به خیر نشد
کسی که عاقبت کار با خدا نگذاشت
کسی که آب و گلت را سرشت سنگدلیست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.