بس که بر دل زخم جور از خار و خس باشد مرا
در گلستان حسرت کنج قفس باشد مرا
گر به پای ناقهات قدر جرس باشد مرا
از شعف نالم درین ره تا نفس باشد مرا
شمعم و فارغ ز هر آتش که بهر سوختن
شعله آهی تمام عمر بس باشد مرا
نالهام خواهد رهاند از قید هستی چون سپند
عاقبت فریاد من فریادرس باشد مرا
میکشند از من حریفان دردسر این است و بس
نشئهای گر چون شراب نیمرس باشد مرا
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر عواطف عمیق شاعر است که از دردها و زخمهای قلبی خود صحبت میکند. شاعر به حسرت و غم ناشی از محدودیتها و ناامیدیهایش اشاره میکند و از زندگی در قفس و نالهاش از شعف سخن میگوید. او خود را همچون شمعی میبیند که فارغ از آتش، در تلاش برای رهایی از قید و بندهای هستی است. در نهایت، او به این نکته میرسد که نالهاش ممکن است روزی او را آزاد کند و به آرامش برساند. به طور کلی، شعر به موضوعات رنج، آزادی و طلب آرامش پرداخته است.
هوش مصنوعی: زخمی که بر دل دارم از زجر و سختیهایی که کشیدهام، باعث شده که حتی در میان زیباییهای زندگی نیز احساس حسرت و تنگنایی داشته باشم. حتی اگر در بهشت هم باشم، احساس محبوس بودن و نارضایتی همراه من است.
هوش مصنوعی: اگر صدای ناقهات مانند صدای زنگ باشد، من تا زمانی که نفس بکشم، از خوشحالی در این مسیر ناله میزنم.
هوش مصنوعی: من مانند شمعی هستم که بیتوجه به هر آتش و شعلهای، تنها یک آه برای سوختن تمام عمرم کافی است.
هوش مصنوعی: نالهام مرا از بند زندگی آزاد خواهد کرد، چون آتش که در نهایت فریاد من به کمکم خواهد آمد.
هوش مصنوعی: رقیبانم همیشه مرا در دردسر میاندازند و این تنها مشکل من است، مانند حالتی که خمری نیمرس باشد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
من کیم کاندیشهٔ تو هم نفس باشد مرا
یا تمنای وصال چون تو کس باشد مرا
گر بود شایستهٔ غم خوردن تو جان من
این نصیب از دولت عشق تو بس باشد مرا
گر نه عشقت سایهٔ من شد چرا هر گه که من
[...]
گر بود غم خوردنت شایسته جان رهی
این نصیب از دولت عشق تو بس باشد مرا
بر وصالش یک نفس گر دسترس باشد مرا
حاصل عمر عزیز آن یکنفس باشد مرا
خواهم افکندن ز دست دل سراندر پای دوست
گر زمن بپذیردش این فخر بس باشد مرا
عاشقم بر روی جانان هر که خواهی گو بدان
[...]
من نه آن صیدم که آزادی هوس باشد مرا
از قفس گویم، نفس تا در قفس باشد مرا
از پی راه فنا سامان ندارم، ورنه من
خویش را میسوزم ار یک مشت خس باشد مرا
بر سراپای دلاویزت نمیپیچم چو زلف
[...]
چون ز دنیا نعمت الوان هوس باشد مرا؟
خون دل چندان نمییابم که بس باشد مرا
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.