گنجور

 
مشتاق اصفهانی

از گلشن است دور اگر آشیان ما

گو باش اگر رسد بگلستان فغان ما

دور از چمن چه غم بود ار آشیان ما

زانجا رسد به گوش گلی گر فغان ما

بیحاصلی است حاصل سودای بار عشق

اینست سود ما چه بود تا زیان ما

گردد که رهروان ره عشق را دلیل

نالد مگر گهی جرس کاروان ما

گل این دوهفته‌ای که بباغست باغبان

بر هم مزن برای خدا آشیان ما

چون سنگ و آهن آتش ما گل کند ز دل

آید گهی که سوخته‌ای در میان ما

مشتاق همنشینی افسرده خاطران

گردیده است پرده سوز نهان ما

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ادیب صابر

جاه تو از نوایب گیتی امان ما

جان تو در امان و فدای تو جان ما

خواجوی کرمانی

آن ماه مهر پیکر نامهربان ما

گفت ای بنطق طوطی شکّرستان ما

وقت سحر شدی به تماشای گل به باغ

شرمت نیامد از رخ چون گلستان ما

در باغ سرو را ز حیا پای در گلست

[...]

قاسم انوار

از حد گذشت قصه درد نهان ما

ترسم که ناله فاش کند راز جان ما

جایی رسید ناله که از آسمان گذشت

با او بهیچ جا نرسید این فغان ما

ما گم شدیم در طلب حی لایموت

[...]

صوفی محمد هروی

از حد گذشت حالت جوع نهان ما

ترسم که ضعف فاش کند راز جان ما

می گفت قلیه با دل بریان برنج را

غافل مشو ز گریه و آه و فغان ما

سرگشته ایم در طلب گرده و عسل

[...]

اهلی شیرازی

ای حیرت صفات تو بند زبان ما

انگشت حیرت است زبان در دهان ما

جان می‌دهد نشان که تو در دل نشسته‌ای

زان دلنشین بود سخن دل نشان ما

ما ذره‌ایم و ذات تو خورشید قدر و شأن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه