من کیستم ز خنجر بیرحم قاتلی
در خون خویش غوطهزنان مرغ بسملی
آمد بدلبری بت شیرین شمایلی
میدادمش بدست اگر داشتم دلی
مرگ ز بیم هجر رهاند وز امید وصل
چو غرقه چان سپرد چه بحری چه ساحلی
افتاد دلبری ز قفای دلم ببین
صیاد زیرکی ز پی صید غافلی
اجر شهادتش نبود اگر طلب کند
در حشر خون خویش شهیدی ز قاتلی
بازآ که گشت موسم گل چند سو زدم
داغی زهر گلی که برآرد سر از گلی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عمیق و دردناک شاعر میپردازد. او از خود میپرسد که کیست و در چه وضعیت عاطفی قرار دارد. با تصویرسازی از خنجر قاتل و حالتی بسمل، به عمق جراحتهای روحی و عاطفیاش اشاره دارد. او به دلبری میاندیشد که اگر عاشق بود، میتوانست با او باشد. همچنین، مرگ را در قلبش احساس میکند و میداند که رابطهاش با معشوق پایانناپذیر است. شاعر از گرمی و زیبایی گلها و داغی درونش سخن میگوید و نشان میدهد که این احساسات او را به سمت عشق و اندوه میکشاند. در نهایت، او درخواست بازگشت را میکند، شاید به خاطر تجدید حیات عاطفی یا عشق.
هوش مصنوعی: من کی هستم که همچون خنجر بیرحم، در خون خود غوطهورم و مانند پرندهای مجروح، رنج میکشم؟
هوش مصنوعی: وقتی که آن معشوق زیبا با ظاهری دلبرانه به نزد من آمد، اگر دلی داشتم، او را در دستانم میگرفتم.
هوش مصنوعی: مرگ از ترس جدایی نجات میدهد و به امید وصال، همانطور که غرق در دریا هستم، جان را تسلیم میکنم؛ چه دریا و چه ساحل، برایم فرقی نمیکند.
هوش مصنوعی: دلبری از پشت دل من افتاده است، ببین که صیاد با هوشیاری به دنبال شکار بیخبر است.
هوش مصنوعی: اگر کسی در روز قیامت بخواهد که خونش را از قاتلش انتقام بگیرد، اجر شهادتش بر باد میرود.
هوش مصنوعی: برگرد و به یاد روزهایی بیفت که زمان گلها به سر آمده است. من چندین جا از شدت غم و اندوهی که به خاطر این گل زخمی شدهام، آسیب دیدم. این درد به خاطر زیبایی گلی است که از دل خاک سر برآورده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
خواندم حکایتی ز کتابی که جمع کرد
اندر حکایت خلفا زید باهلی
گفتا که داد مامون یک شب دو بدره زر
بر نغمت سحاق براهیم موصلی
کس کرد و باز خواست دگر روز بدرهها
[...]
ز آیینه ی سپهر چو شد رنگ منجلی
خورشید را طلوع ده ای ترک قنقلی
بزدای دل، ز رنگ زمانه که روزگار
بس شام را سیه کند و صبح صیقلی
بازم رهان که بر دلم انده موکّلست
[...]
هر روز باد میبرد از بوستان گلی
مجروح میکند دل مسکین بلبلی
مألوف را به صحبت ابنای روزگار
بر جور روزگار بباید تحملی
کاین باز مرگ هر که سر از بیضه بر کند
[...]
فرتوت عشق را نگریزد ز بی دلی
ای یار بد مگوی تو باری که عاقلی
عیبت نمی کنم که ز مبدای کن فکان
دانسته ام که در چه مقامات مشکلی
غیر تو هیچ نیست حجابی که بگذری
[...]
از چهره لاله سازی و از زلف سنبلی
تا از خجالت تو نروید دگر گلی
عاقل به آفتاب نکردی دگر نگاه
گر در رخ تو نیک بکردی تاملی
تو خوش نشسته فارغ و اصحاب شوق را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.