گنجور

 
مشتاق اصفهانی

از تف هجران او هرگز نیاسودم چو شمع

داشتم آتش به سر زین داغ تا بودم چو شمع

اینکه در امید و بیم از هجر و وصلش مانده‌ام

روشنست از خنده‌های گریه‌آلودم چو شمع

نبودم روز و شبی قسمت نشاط بزم وصل

شام اگر مقبول محفل صبح مردودم چو شمع

غیر ازین چیدم چه گل از آتش سودای عشق

کآخر از سر تا به پا زین داغ فرسودم چو شمع

کو اجل تا وارهم از آتش سودای عشق

تا به کی برخیزد از سر دم‌به‌دم دودم چو شمع

زنده نگذارد غمت چون بیشم از یک شب چه فرق

صرصر هجران کشد گر دیر گر زودم چو شمع

هر قدر مشتاق از تن در شب هجران یار

کاستم بر اشک و آه خویش افزودم چو شمع

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بابافغانی

میگدازم دیده تا یکروزه موجودم چو شمع

می رسد بر اوج گردون هر نفس دودم چو شمع

دیده ی اختر شمارم شهرت نیسان گرفت

بسکه بر هر نوک مژگان گوهر آمودم چو شمع

گرچه نقد هستیم در آتش عشق تو سوخت

[...]

صائب تبریزی

در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمع

تا نپیوستم به خاموشی نیاسودم چو شمع

دیدنم نادیدنی، مد نگاهم آه بود

در شبستان جهان تاچشم بگشودم چو شمع

سوختم تا گرم شد هنگامه دلها ز من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه