دل بیقرار عاشق نفسی قرار گیرد
که تو در کنارش آئی وز خود کنار گیرد
تو بمن نمیشوی گرم و بداغ رشک سوزم
چو بینم آتشی را که بجان خار گیرد
نه هر آنکه راهپیما گذرش بمقصد افتد
که خدنک بر نشان جا یکی از هزار گیرد
چکنم بحکم گردون که فلک بود سمندی
که ز سرکشی عنان را ز کف سوار گیرد
ز خرد چه بهره آنرا که کند ز عشق منعم
که مکان کسی در آتش نه باختیار گیرد
غم و راحت جهانرا نبود بقا ندانم
که کسی بغیر عبرت چه ز روزگار گیرد
ز غمش رسیده جانم به لب و دلم باین خوش
که برون چو آید از تن ره کوی یار گیرد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی دلمشغولی و بیقراری عاشق است. شاعر به احساسات خودش اشاره میکند که با آمدن محبوب، آرام میگیرد. او به آتش عشق و غصههایی که بر دلش حاکم است اشاره میکند و میگوید که نه هر کسی میتواند به مقصد عاشقانه برسد. همچنین، او از سرنوشت و گردون زمان گلایه دارد و به بیثباتی دنیا اشاره میکند. در نهایت، شاعر به اوج غم و خوشیای که در عشق تجربه میکند، میپردازد و به این نتیجه میرسد که در این راه از معشوقش همگان عبرت میگیرند.
هوش مصنوعی: دل عاشق که بیتاب و قرار است، وقتی تو در کنارش باشی، آرامش پیدا میکند و از دغدغهها و ناراحتیها فاصله میگیرد.
هوش مصنوعی: تو هرگز به من محبت نخواهی کرد و از غم حسادت میسوزم، وقتی که شعلهای را میبینم که به جان علف و خار آسیب میزند.
هوش مصنوعی: هر کسی که در راهی قدم میزند، لزوماً به مقصد نمیرسد؛ چرا که گاهی ممکن است مسیر او به طور اتفاقی به جایی برسد که هیچکس در آنجا وجود نداشته باشد و فقط یکی از هزاران راه را پیدا کند.
هوش مصنوعی: چه کنم با حکم آسمان که گویی فلک، اسب سرکشی است که مهار آن از دست سوارش خارج شده و نمیتواند کنترلش کند.
هوش مصنوعی: از فهم و عقل چه سودی دارد کسی که بر عشق من میتازد، در حالی که نمیتواند اختیار سرنوشت خود را در دست بگیرد و در آتش قرار میگیرد.
هوش مصنوعی: غم و شادی این دنیا دائمی نیستند و نمیدانم چه کسی بدون گرفتن عبرت از این وضعیت، از روزگار بهرهای خواهد برد.
هوش مصنوعی: از غصهاش، جانم به لب رسیده و دلم خوش است که وقتی از این بدن خارج شوم، به سوی کوی محبوب خواهم رفت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بقرار یک نظر دل ز تو چون کنار گیرد
تو مگر بجان در آیی که کسی قرار گیرد
تو چنین بخون عاشق چو می شبانه نوشی
بصباح حشر ترسم که ترا خمار گیرد
بکشی به جورم آنگه بکشی به دار عبرت
[...]
نه قرار دل بر من نه بزلف یار گیرد
بکجا روم ندانم که دلم قرار گیرد
شده ام خراب آن دم که چنان میان نازک
دهدم به دست و آنگه ز میان کنار گیرد
نبود بسوز عاشق دل مدعی ندانم
[...]
چو مرا به بزم بیند، زمیان کنار گیرد
عجب است کاین قدرها، ز من اعتبار گیرد
ز تپیدن دل خود، شب هجر در عذابم
که غمت نمیتواند که در آن قرار گیرد
ز دل رمیدهٔ من، عجب است عالمی را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.