ای پادشاه حسن ترا چاکر آفتاب
داری دو رخ یکیش مه و دیگر آفتاب
نه چون خطت بنکهت جانبخش مشکناب
نه چون رخت بروشنی منظر آفتاب
خطت کشیده دایره عنبرین بماه
خالت نهاده نقطه مشکین بر آفتاب
بی پردهگر شوی ننمایند شام و صبح
روی منیز ماه و رخ انور آفتاب
آنی که شام و صبح بپایت گه نثار
پاشیده سیم ماه و فشانده زر آفتاب
قصریست منظر تو و ماهی رخت که هست
زآن مضطرب سپهر وزین مضطر آفتاب
روی تو خون گشوده ز چشمم ولی زند
بر دیده نظارگیان نشتر آفتاب
برطرف آن دوزخ نبود خط که خورده است
در مشک ماه عوطه و در عنبر آفتاب
ننهفته است زلف رخت را که زاغ شب
آورده جای بیضه به زیر پر آفتاب
گلها تمام خار و تو گلگون عذار گل
خوبان ستاره و تو بلنداختر آفتاب
پیش تو مهر کیست که حسن ترا بود
دفتر نجوم فردی از این دفتر آفتاب
بر اسب نیلگون چو برآئی سزد ز رشک
آید فرود ازین تل خاکستر آفتاب
تنها منم نه خسته دردت خریدهاند
ای از غم تو چو مه نو لاغر آفتاب
درد ترا بجان فلک و بر روان ملک
داغ ترا به تن مه و بر پیکر آفتاب
از من مدار پرتو لطف اینقدر دریغ
ای تو به باختر مه و در خاور آفتاب
ور نه برم شکایت تو نزد خسروی
کو را سپهر بنده بود چاکر آفتاب
سلطان دین حسن که ز لطف عمیم اوست
در معدن وجود گهر پرور آفتاب
خورشید آسمان نبی و ولی که هست
او اختر و علی مه و پیغمبر آفتاب
سرگرم مدح او نه منم کامد از ازل
مدحت گرش سپهر و ثناگستر آفتاب
جا دارد ار ز حسرت انگشت او کند
قالب تهی چو حلقهٔ انگشتر آفتاب
نبود گر از اشاره حکمش چه سان رود
یکشب ز باختر بسوی خاور آفتاب
زین شاه تاجدار و گرامی برادرش
گر رخ زنند طعنه خوبی بر آفتاب
غیر از جناب فاطمه(ع) در گلشن وجود
نخلی که دید که بارمه آرد بر آفتاب
گیتی فروز مطلعی از جیب خامهام
سر زد چنانکه از فلک اخضر آفتاب
آن به که در حضور شه آرم چو ذرهای
کو تحفه ثنا گذراند بر آفتاب
ای پیش بارگاه تو خدمتگر آفتاب
منظر ترا سپهر و تو در منظر آفتاب
آن خسروی که زیبد اگر بهرت آورد
تخت آسمان کلاه مه و افسر آفتاب
تو ناخدای بحر وجودی و باشدت
دریا جهان سفینه فلک لشکر آفتاب
نبود عجب که بهره ز فیضت نبرد خصم
سنگ سیاه را بکند گوهر آفتاب
روشن کند دم تو جهان را که در دلت
همچون ضمیر صبح بود مضمر آفتاب
بس خضر طالب تو شب و روز نور تو
گو نبودش دلیل مه و رهبر آفتاب
آتش زند به خرمن اعدا که روز رزم
سوزنده تیغ تست چو در محشر آفتاب
لشکرگهی که جای تو باشد در آن میان
چون در میانه سپه اختر آفتاب
آید بدیده عرصه گردون که اندرو
لشکر بود نجوم و سرلشکر آفتاب
جویم چو نور فیض کجا از درت روم
ای آستان جان ترا چاکر آفتاب
جائی که غیر تو باشد فروغ نیست
وآنجا که جای تست ز سرتاسر آفتاب
بر می کشان ز لطف تو اکنون همی دهد
چون ساقیان شراب ز جام زر آفتاب
میخانه سخای تو را از ازل بود
ساقی قضا و شیشه فلک ساغر آفتاب
گر قهرت از زمانه کند منع روشنی
ای از کمند حکم تو در چنبر آفتاب
نه از فلک بشام نماید عذار ماه
نه زآسمان به صبح برآرد سر آفتاب
از فیض شامل دو کف زرافشان تو
ای کم جهان ز نور سخایت در آفتاب
جود و کرم دو طایر زرین بود که هست
آن شاهبال ماهش و این شهپر آفتاب
شاها منم که از پی خونریزیم به کف
هر بامداد جلوه دهد خنجر آفتاب
دائم به چارهجوئی بخت سیاه خویش
جویم درین حدیقه چو نیلوفر آفتاب
در معدن وجود نه یاقوتم و نه لعل
تا ریزدم به جام می احمر آفتاب
بر ذرهام تو پرتوی افکن که آن فروغ
گاهی به ماه طعنه زند گه بر آفتاب
وقت دعاست از پی آمین ستادهاند
در یکطرف مه و طرف دیگر آفتاب
افتد ز دست جام مراد مخالفت
تا شام افکند به زمین ساغر آفتاب
گردد بلند کوکب بخت مؤالفت
تا صبح از سپهر برآرد سر آفتاب
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
شاعر در این شعر با تمثیلهای زیبا و پرمعنا، به ستایش امام حسن مجتبی که پادشاه حسنو زیبایی در اهل بیت و ائمه اطهار است میپردازد و آفتاب و ماه را به او تشبیه میکند. او به ویژگیهای ظاهری و باطنی پادشاه اشاره کرده و او را سرچشمه نور و زیبایی میداند. همچنین، عشق و درد خود را از دوری او بیان میکند و میگوید که پادشاه نور و روشنی است که بر همه جا تابیده و در نبود او هیچ چیز نمیتواند روشن و زیبا باشد. شاعر به قدرت و مقام پادشاه اشاره کرده و او را منبع فیض و خیر میداند که بر همه موجودات اثر میگذارد. در نهایت، شاعر از فضل و کرم پادشاه سخن میگوید و آرزوی روزی را دارد که نور وجود او در زندگیاش بیشتر تابیده شود.
ای پادشاه زیبایی و حسن،خدمتگزار تو خورشید است . تو دو چهره داری؛ یکی به زیبایی ماه و دیگری به درخشندگی خورشید.
هوش مصنوعی: تو نه به زیبایی خطی که جان میبخشد و نه به روشنی لباسی که همچون تابش آفتاب است.
هوش مصنوعی: خط زیبای تو مانند دایرهای خوشبو است که بر چهره ماه خال تو، نقطهای تیره و زیبا همچون مشک را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: اگر از پردهها بیرون آیی، شب و روز هم دیگر نمیتوانند چهرهی من را بپوشانند و تو همچون ماه و خورشید درخشان خواهی شد.
هوش مصنوعی: آن لحظهای که شام و صبح، زینتپاشی میکنند و نقرهای چون ماه و طلایی چون آفتاب را بر پای تو میریزند.
هوش مصنوعی: منظره تو همچون قصر زیبایی است و چهرهات مانند ماهی است که از آشفتگی آسمان و نگران شدن آفتاب نشأت میگیرد.
هوش مصنوعی: چشمان من از تماشای تو اشک میریزد، اما نور آفتاب مانند تیغی بر چشمان تماشاگران فرو میرود.
هوش مصنوعی: آتش جهنم را نمیتوان با خطی که در مشک ماه یا در عطر آفتاب نقش بسته، خاموش کرد.
هوش مصنوعی: زلفهای پنهان شدهات را به یاد آوردهام، همانطور که زاغ سیاه شب، تخماش را زیر پر آفتاب میگذارد.
هوش مصنوعی: تمام گلها پر از خار هستند، اما تو چهرهای زیبا و چون گل داری. ستارههای خوبان همگی میتابند، اما تو همچون آفتابی درخشان و بلندآسمان هستی.
هوش مصنوعی: در مقابل زیبایی تو، هیچ مهر و دوستی ارزش ندارد، زیرا زیبایی تو همانند آفتاب در آسمان است که همه چیز را تحت تاثیر قرار میدهد.
هوش مصنوعی: وقتی بر اسب آبی رنگ سوار شوی، طبیعی است که از دیدن زیباییها و جاذبهها دلت ریزش کند و از آن خاکستر گرم خورشید پایین بیفتی.
هوش مصنوعی: تنها من هستم و نه خسته از درد تو. تو به اندازهای از غم خود رنج میکشی که مانند ماه نو لاغر و دلتنگی شدهای، اما تو همچنان درخشان هستی.
هوش مصنوعی: درد تو به جان آسمان و به روح ملک رسیده است، اثر زخم تو بر تن ماه و بر قامت خورشید نمایان شده است.
هوش مصنوعی: مرا از مهربانی خود اینقدر محروم نکن، ای کسی که در غرب به مانند ماه و در شرق همچون آفتاب میدرخشی.
هوش مصنوعی: اگر بخواهم از تو شکایت کنم، به کسی میبرم که مثل یک پادشاه است و آسمان هم برای او بنده و خدمتگزار خورشید است.
هوش مصنوعی: سلطان دین حسن، با رحمت و لطف فراوانش، همانند خورشید در معدن وجودی است که جواهرات را میپرورد.
هوش مصنوعی: در این بیت، به اهمیت و جایگاه ویژه پیامبر و امام علی اشاره شده است. پیامبر به عنوان خورشید روشناییبخش و امام علی به عنوان ستارهای درخشان در آسمان دین معرفی شدهاند. به نوعی، این هر دو شخصیت بزرگ به عنوان منابع نوری و هدایت در زندگی مسلمانان قرار گرفتهاند.
هوش مصنوعی: من خودم سرگرم ستایش او نیستم، بلکه از ابتدا این ستایش به وجود آمده است و آسمان و خورشید در وصف او سخن میگویند.
هوش مصنوعی: اگر کسی از حسرت انگشتان او جان بدهد، همانند حلقهٔ انگشتر که به دور آفتاب میگردد.
هوش مصنوعی: اگر دستوری از جانب اشاره نباشد، چگونه ممکن است آفتاب یک شبه از سمت باختر به سوی خاور برود؟
هوش مصنوعی: برادر این شاه بزرگوار و با شکوه، اگر رخسارش در برابر آفتاب نمایان شود، زیباییاش به قدری است که میتواند به آفتاب طعنه بزند.
هوش مصنوعی: غیر از حضرت فاطمه(ع)، در دنیای وجود، درختی نیست که بتواند ثمرههای خود را در برابر نور آفتاب به نمایش بگذارد.
هوش مصنوعی: در دنیای من، زیبایی و نورانی بسیاری از نوشتههایم به وجود آمد، مانند اینکه خورشید از آسمان آبی طلوع میکند.
هوش مصنوعی: بهتر است که در نزد پادشاه مانند ذرهای باشم که به آفتاب نزدیک میشود و تحفهای از ستایش را تقدیم میکند.
هوش مصنوعی: ای خادم تو، مانند آفتاب در برابر جمال تو ایستاده است و تو نیز در برابر نور آفتاب قرار داری.
هوش مصنوعی: خسرو و پادشاهی که شایسته است، اگر تو را به خود نزدیک کند، باید تخت آسمان را به او بدهند و تاجی از نور ماه و آفتاب بر سرش بگذارند.
هوش مصنوعی: تو فرمانده اقیانوس وجود هستی و دریا پر از قدرتی، جهانی که کشتی آسمان است و خورشید همچون سپاهی در آن است.
هوش مصنوعی: تعجبی ندارد که دشمن نتوانست از رحمت تو بهرهای ببرد، زیرا که سنگ سیاه را به گوهر آفتاب تبدیل کردی.
هوش مصنوعی: دم تو جهانی را روشن میکند، زیرا در دل تو، خورشید صبح نهفته است.
هوش مصنوعی: بسیاری از مردم به دنبال تو هستند، چه در شب و چه در روز. نور تو چنان است که حتی خضر، که راهنمایان و چراغهای هدایت را میشناسد، نمیتواند نشانهای از آن پیدا کند.
هوش مصنوعی: آتش به خرمن دشمنان میزند، زیرا در روز جنگ، شمشیر تو مانند آفتاب در قیامت سوزان است.
هوش مصنوعی: محل و جایگاهی که تو در آن حضور داشته باشی، مانند روزی در میان لشکر، به سان خورشیدی است که در وسط سپاهیان درخشیده است.
هوش مصنوعی: در اینجا، تصویر منظرهای به تصویر کشیده میشود که در آن، آسمان به عنوان عرصهای بزرگ و وسیع معرفی شده است. ستارهها به عنوان سربازان و خورشید به عنوان فرمانده این لشکر در نظر گرفته میشوند. در واقع، آسمان شامل تجمعی از ستارههاست که به طور نمادین به لشکری شجاع و فرماندهای قدرتمند اشاره دارد.
هوش مصنوعی: من به دنبال نور و روشنایی هستم که از در تو بتابم. ای درگاه، جان من به تو وابسته است و من مانند یک خدمتگزار در برابر آفتاب تو قرار دارم.
هوش مصنوعی: در جایی که تو نیستی، هیچ روشنایی و روشنی وجود ندارد، و هر کجا که تو هستی، تمام نور و زیبایی به چشم میخورد.
هوش مصنوعی: برخی از افراد به خاطر محبت تو اکنون میکشند، مانند ساقیها که شراب را از جام زرین زیر نور آفتاب میریزند.
هوش مصنوعی: میخانه برای بخشش و generosity تو از ابتدا وجود داشته است. ساقی سرنوشت و نجوم، شراب را در لیوانی از نور خورشید سرو میکند.
هوش مصنوعی: اگر خشم تو باعث شود که زمان بر روشنایی تأثیر بگذارد، تو از چنگال قدرت خود به مانند خورشید در قید و بند هستی.
هوش مصنوعی: نه ماه از آسمان چهرهاش را نشان میدهد و نه خورشید در صبح سرش را بالا میآورد.
هوش مصنوعی: از نعمتهای تو که مانند دو دست پرنور و فروزان است، ای کسی که در این دنیا کمنظیری، نور سخنانت مثل آفتاب میدرخشد.
هوش مصنوعی: بخشش و generosity مانند دو پرنده طلایی هستند. یکی از آنها بالی چون ماه دارد و دیگری بالی چون خورشید.
هوش مصنوعی: من آن کسی هستم که در پی انتقام و خونریزی، هر صبحگاه بر فراز هر بام، نور خورشید مانند خنجری درخشان نمایان میشود.
هوش مصنوعی: همیشه در تلاش هستم تا برای مشکلات و بدشانسیهای خود راه حلی پیدا کنم، همانطور که نیلوفر آبی در باغچه به دنبال نور خورشید است.
هوش مصنوعی: من در دل وجود خود نه جواهرات گرانبها دارم و نه سنگهای قیمتی، اما با رنگ سرخ میخانه، خود را به نور خورشید میسپارم.
هوش مصنوعی: ای پرتو روشنی که بر من بیفکنی، بدان که نوری که من دارم، گاهی اوقات به ماه نیز میتازد و گاه بر آفتاب.
هوش مصنوعی: زمان دعا فرا رسیده و در یک سو ماه قرار دارد و در سوی دیگر خورشید.
هوش مصنوعی: از دست رفتن جام آرزو، باعث میشود که تا شام خورشید بر زمین بیفتد.
هوش مصنوعی: مشتاقی و آرزوی خوب در زندگی باعث میشود تا بخت و خوششانسی فرد به او روی بیاورد و در نهایت، مانند خورشید که صبحها طلوع میکند، به او امید و روشنی بخشد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای از کمال حسن تو جزوی در آفتاب
خطت کشیده دایرۀ شب بر آفتاب
زلف چو مشک ناب ترا بنده مشک ناب
روی چو آفتاب ترا چاکر آفتاب
آنجا که زلف تست همه یکسره شبست
[...]
ای از کمال حسن تو جزوی در آفتاب
خطت کشیده دائرهٔ شب بر آفتاب
زلف چو مشک ناب ترا بنده مشک ناب
روی چو آفتاب ترا چاکر آفتاب
آنجا که زلف تست همه یکسره شب است
[...]
گر مایه گیرد از رخت ای دلبر آفتاب
عاشق شود زمانه بصد دل، بر آفتاب
هر بامداد گیرد بر بوی روی تو
نه کلّه فلک را در زیور آفتاب
در رشک جیب تو بدردّ صبح پیرهن
[...]
ای جلوه کرده روی تو خود را در آفتاب
وی گشته نور روی ترا مظهر آفتاب
ای حلقهٔ در تو بهَر خانه ماه نو
وی نایب رخ تو بهر کشور آفتاب
گردان ز شوق تست بهر جانب آسمان
[...]
بفراشت صبحدم علم از خاور آفتاب
لشکر براند گرم به هر کشور آفتاب
رم خورد ادهم شب از آفاق چون ببست
بر نقره خنگ گردون زین زر آفتاب
از شام لشکری که سیاهی همی نمود
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.