گنجور

 
محتشم کاشانی

صبا به خدمت خدام خواجگی برسان

نیاز من که به جان و دلش هوا خواهم

بگو اگرچه به عنوان شاعری هرگز

نیامد است فرو سر به هیچ در گاهم

ولی چه بر سر راهم برای خرجی راه

طمع نموده ره اینجا و برده از راهم

وگر بهم نرسد خرجی آن قدر بد نیست

قبای خاصهٔ شاعر پسند اعلا هم

به شاعران دگر نسبتم مکن زان رو

که بنده جایزه از مال خویش می‌خواهم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مولانا

مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم

وگر درم نگشایی مقیم درگاهم

چو ماهیم که بیفکند موج بیرونش

به غیر آب نباشد پناه و دلخواهم

کجا روم به سر خویش کی دلی دارم

[...]

اوحدی

به پیشگاه قبول ار چه کم دهد راهم

هنوز دولت آن آستانه می‌خواهم

گرم کند ز جفا همچو ریسمان باریک

از آنچه هست سر سوزنی نمی‌کاهم

دلم ز مهر رخش نیم ذره کم نکند

[...]

حسین خوارزمی

تو پادشاه و من از بندگان درگاهم

بغیر تو ز تو چیز دگر نمی خواهم

سزد که بر سر عالم علم برافرازم

کز آن زمان که غلام توام شهنشاهم

بسوز آتش سودای تو همی سازم

[...]

نظام قاری

بچرخ میرسد از عشق تار قزآهم

زهجر جامه چو صابون در آب میکاهم

بماهتاب نپوشم کتان که میترسم

که چشم زخم رسد بر لباس از ماهم

گهی که جامه ببالای من برد خیاط

[...]

جامی

بیا که وصل تو را از خدای می خواهم

بیا که گوش بر آواز و چشم بر راهم

به مهر روی تو با دیده ستاره فشان

نشسته شب همه شب در نظاره ما هم

خوش آنکه من به فراقت نهاده باشم دل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه