گنجور

 
محتشم کاشانی

مه اوج سیادت میر جعفر

ز علم جعفری چون کامجو شد

به ملک دانش از نوسکه‌ای زد

که نقد علم ازو بس تازه رو شد

چو باد آن گاه راه کعبه سر کرد

وزان خاک وجودش مشگ بو شد

بر او بارید چندان ابر رحمت

که غرق لجه لاتقنطو شد

پس از طغیان طوفان حوادث

چو یونس سیر بحرش آرزو شد

سرشک بحر بر افلاک زد موج

که موجش دام مرغ روح او شد

چو تاریخش طلب کردند گفتم

به دریای اجل یونس فرو شد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
انوری

دعاگو اسبکی دارد که هر روز

ز بهر کاه تا شب می‌خروشد

غزل می‌گویم و در وی نگیرد

دو بیتی نیز کمتر می‌نیوشد

توقع دارد از اصطبل مخدوم

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

دعاگو اسکبی دارد که هر روز

ز عشق کاه تا شب میخروشد

غزل میخوانم و در وی نگیرد

دو بیتی نیز کمتر می نیوشد

توقع دارد از انعام مخدوم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه