دل خود رای مرا برده گل خودروئی
ترک خنجر کش مردم کش آتش خوئی
طفل نو سلسلهای شوخ تنگ حوصلهای
شاه دیوانه وشی ماه مشوش موئی
سر و کارم به غزالیست کز اغیار مدام
میکند روکش مردم به یک آدم روئی
دیده پرنور شود نرگس نابینا را
گر به گلشن رسد از پیرهن او بوئی
گوش بد بر سخنم می نهی امروز ای گل
خورده بر گوش تو گویا سخن بدگوئی
چند سویت نگرم عشوهٔ چشمی بنما
عشوهٔ چشم نباشد گره ابروئی
عشوهٔ غالب شده بر محتشم آری چکند
ناتوانی چنین خصم قوی بازوئی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف احساسی عمیق و پیچیده از عشق و زیبایی میپردازد. شاعر دل خود را به زیبایی یک گلی تسلیم کرده و از ویژگیهای خاص آن میگوید. او به جنبههای مختلف عشق اشاره میکند، از جمله شور و شوق، دشواریها و تأثیرات عشق بر روح و روان. همچنین به زیباییها و جذابیتهای ظاهری و باطنی معشوقهاش پرداخته و نشان میدهد که این عشق چگونه بر احساسات و افکار او تأثیر گذاشته است. در نهایت، شاعر به ناتوانی در برابر قدرت عشق و جذابیت معشوق خود اشاره میکند.
هوش مصنوعی: دل خود را با زیبایی و جذابیت خاصی تسخیر کرده، مانند گلی که به دلخواه خود میروید. مانند ترکهایی که با خنجری زیرک و کشنده به جان مردم میافتند، در دل من نیز آتش خشم و شوریدهحالی وجود دارد.
هوش مصنوعی: کودکی تازه به دنیا آمده با ویژگیهای خاص و شگفتانگیز، در دنیایی پر از هیجان و جنون زندگی میکند. او در دنیایی با شخصیتهای عجیب و غریب و موهایی نامنظم به سر میبرد.
هوش مصنوعی: من با یک غزال سر و کار دارم که همواره در حال فریب مردم است و در هرچهرهای که بخواهد خود را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: چشم نرگس نابینا وقتی به باغ گل برسد و بویی از گلها به او برسد، روشن و پرنور میشود.
هوش مصنوعی: ای گل، امروز به حرفهای بد و ناپسند من گوش نده، که ناگفتهام این سخنان در گوش تو تأثیر بد دارد.
هوش مصنوعی: هر بار که به تو مینگرم، چشمانت را به من نشان بده. اما بدان که زیبایی چشمانت به تنهایی نمیتواند از زیبایی ابروهایت کم کند.
هوش مصنوعی: زیبایی و جذابیتی که بر محتشم چیره شده، دلنواز است؛ اما چگونه میتوان ناتوانی را در برابر چنین دشمنی با قدرت بازو تحمل کرد؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تو اگر شعر نگویی چه کنی خواجه حکیم
بیوسیلت نتوانی که بدرها پویی
من اگر شعر نگویم پی کاری گیرم
که خلاصی دهد از جاهلی و بدخویی
من همه شب ورق زرق فرو میشویم
[...]
اگر از هر دو جهان برشکنی یک رویی
ورنه ای یار کجا با که سخن می گویی
هر چه در دوست شوی محو و در او مستغرق
این توان گفت از اویی نتوان گفت اویی
هر چه او نه ، که و چه کو و کجا، اوست همه
[...]
ای که عنبر ز سر زلف تو دارد بویی
جعدت از مشک سیه فرق ندارد مویی
آهوانند در آن غمزهٔ شیرافکن تو
گرچه در چشم تو ممکن نبود آهویی
دل به زلفت من دیوانه چرا میدادم؟!
[...]
مویت از عنبر تر فرق ندارد مویی
نافه مشک برد از سر زلفت بویی
آدمی نیست همانا که ز حیوان بتر است
هر که را نیست به خاطر هوس مه روئی
نیست امکان که دل از کوی تو بر گیرد دل
[...]
ای روان گشته ز چشمم ز فراقت جویی
ز چه از خون جگر در طلب مه رویی
شب دیجور به امّید سحر بیدارم
بو که از زلف تو آرد به دماغم بویی
تا به گرد رخ تو زلف چو چوگان دیدم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.