گنجور

 
محتشم کاشانی

زآب دو دیده گل کنم خاک در سرای او

تا نشود ز آه من محو نشان پای او

روی به خاکپای او شب به خیال میهنم

دست رسی دگر مرا نیست به خاکپای او

گشت به تلخاکیم لیک خوشم که در جهان

کس نکشید همچو من آرزوی جفای او

آن که ز پای تا به سر گشته بلای جان من

دور مباد یه نفس از سر من بلای او

نقش سم سمند او هر که نشان دهد بمن

گر همه خاک ره بو چشم من است جای او

گرچه ز فقر دمبدم گشت زیاد محتش

محتشمم لقب نشد تا نشدم گدای او

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عراقی

قبلهٔ روی صوفیان بارگه صفای او

سرمهٔ چشم قدسیان خاک در سرای او

گوهر بحر اجتبا، مهر سپهر اصطفا

یافته نور انبیا روشنی از ضیای او

تافته حسن ایزدی از رخ خوب احمدی

[...]

اهلی شیرازی

پای سگی که دیده ام شب به در سرای او

بسکه بدیده سوده ام آبله کرده پای او

بسکه صفاست بر رخش چون نگرد بر آینه

آینه نیز بنگرد روی خود از صفای او

شیوه ناز دلبران هرچه خوش آمدش فلک

[...]

میلی

چو گردد بهر قتل من علم تیغ جفای او

تظلّم را بهانه سازم و افتم به پای او

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه