گنجور

 
محتشم کاشانی

آن منتظر گدازی چشم سیاه او

جانیست در تن نگه گاه‌گاه او

خوش کامرانیست در اثنای قهر و خشم

دیدن به دست میل عنان نگاه او

در عین بسملم در انکار اگر زند

من با سر بریده شوم خود گواه او

هست از سر بریده او یک رهم امید

جنبیدن لبی که شود عذرخواه او

آن رتبه کو که بی‌حرکت سازم از دعا

دست فرشته‌ای که نویسد گناه او

الماس ریزه ریخته در چشم غیرتم

هر برگ گل که ریخته در خوابگاه او

او گرد غم فشانده ز حرمان به روی من

من خاک کوچه رفته ز مژگان ز راه او

زلفش سپاه خسرو حسنست وین عجب

کاسباب قوت است شکست سپاه او

منشین ز سوز محتشم ایمن که بر فلک

داغیست هر ستاره‌ای از دود آه او

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جویای تبریزی

مستغنی از می آیم ز جان نگاه او

ما را بس است کاسهٔ چشم سیاه او

ارباب جستجوی، به راهش سپرده اند

آن را که نیست دیدهٔ بینش به راه او

بدمستیی که چشم تو دیشب به کار برد

[...]

بیدل دهلوی

کو عبرت آگهی‌ که به تحقیق راه او

جو شد ز چشم آبلهٔ پا نگاه او

چون شمع قطع ساز نفس مفت بیدلی

کزاشک تیغ آب دهد برق آه او

مأوا کشیده‌ایم به دشتی که تا ابد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
صغیر اصفهانی

بیچارهٔی که نیست بجز حق پناه او

آن کن که به شود ز تو حال تباه او

از خود مساز رنجه را کسی که سوی تو

گردد رها ز شصت خدا تیر آه او

بیداد گر هلاک شد و ماند برقرار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه