گنجور

غزل شمارهٔ ۴۶۴

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تا بر سپهر از زر انجم بود نشان

دست در نثار تو بادا درم فشان

این که در ترقی کار تو بس که هست

ذات تو را بهر سر مو صد نشان ز شان

بر صاف سلسبیل کشان طعنه میزنند

از دردجرعه کرمت چاشنی چشان

عدلت ز عدل کسری و کی می‌برد سبق

به ذلت ز بذل حاتم طی می‌دهد نشان

نطق سفیه گفت تو را بارگه نشین

دل بر دهن زدش که بگو پادشه نشان

از زر فشانی تو ره درگهت شده

ممتاز بر زمین چو بر افلاک کهکشان

زان عهد یاد باد که بی‌باده محتشم

میشد خوشان ز خوش دلی خدمت خوشان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام