گنجور

 
محتشم کاشانی

ای در زمان خط تو بازار فتنه تیز

انجام دور حسن تو آغاز رستخیز

جولانی تو راست که جولان ز لعب تو

صد رستخیز خاسته از هر نشست و خیز

هر روز می‌کند ز ره دعوی آفتاب

کشتی حسن با تو قدر لیک در گریز

داده خواص نافه به ناف زمین هوا

هرگه به جنبش آمده آن زلف مشگبیز

دانی که چیست دوستی و کوشش وصال

با جان خود خصومت و با بخت خود ستیز

تلخی صبر گفت ولی کرد آشکار

عذری ز پی بجنبش لبهای شهد ریز

هرچند آتشش بود افسرده محتشم

او تیز می‌کند به نگه‌های تیز تیز

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
انوری

آزرده رفت مانا تاج‌الزمان ز ما

زیرا که وقت رفتن رفتم نگفت نیز

اسراف از او طمع نتوان داشت شرط نیست

لفظش درست و مرد حکیمست و در عزیز

فلکی شروانی

چون خشم او شود گه کین و ستیز تیز

گردون کند نفیر که ای رستخیز خیز

جهان ملک خاتون

دیگر چه فتنه می کند این باد مشک بیز

گر عاقلی دلا به سوی بوستان گریز

از باد صبحدم به چمن بین شکوفه ها

بنشین به زیر آن و شکوفه به سر بریز

ای نور هر دو دیده بینا ز روی لطف

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه