گنجور

 
محتشم کاشانی

یک صبح ببام آی و ز رخ پرده برانداز

آوازه به عالم زن و خورشید برانداز

زه شد چو کمان تو پی کشتن مردم

گوزه ز کمان اجل ایام برانداز

بربند به شاهی کمر و طوق غلامی

در گردن صد خسرو زرین کمر انداز

بهر دل مشتاق مکش تیر ز ترکش

نخجیر چنین را به خدنگ دگر انداز

دی داشتم ای صید فکن طاقت ازین بیش

امروز خدنگ نظر آهسته‌تر انداز

در گفتن راز آن چه زبان محرم آن نیست

بر گردن آمد شد و پیک نظر انداز

ای زینت بالین رقیبان شده عمری

بر من که ز هم می‌گذرم یک نظر انداز

تا غیر بمیرد ز شعف یک شبم از وی

پنهان کن و در شهر توهم خبر انداز

در بحر هوس کشتی ما محتشم از عشق

تا غرق نگردیده تو خود را به در انداز

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بیدل دهلوی

سودای تک و تاز هوسها ز سر انداز

پرواز به جایی نتوان برد پر انداز

هرجا تویی آشوب همین دود و غبار است

از خویش برآ طرح جهان دگر انداز

شوری‌که ز زیر و بم این پرده شنیدی

[...]

قاآنی

شیرین پسرا خیز و بساط دگر انداز

مسند به‌گذرگاه نسیم سحر انداز

تا چهرهٔ زرین کنم از ساغر گلگون

گلفام می رنگین در جام زر انداز

امروز جز از باده‌ گساری نبود کار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه