گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰۲

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

زهی ربوده لعل تو صد فسون پرداز

فریب خورده چشمت هزار شعبده باز

رقیب محرم راز تو گشت نزدیک است

که اشگ من به درد صدهزار پردهٔ راز

به صد شعف جهم از جا چو خوانیم سگ خویش

چه جای آن که به سوی خودم کنی آواز

به طول و عرض شبی در وصال می‌خواهم

که بر تو عرض کنم قصه‌های دور و دراز

به نام نامی محمود در قلمرو عشق

زدند سکهٔ شاهی ولی طفیل ایاز

به عهد لیلی و شیرین هزار عاشق بود

شدند زان همه مجنون و کوه کن ممتاز

عجب اگر تو هم از سوز من الم نکشی

که هست آتش پروانه سوز شمع گداز

بپرس از نفست سر آن دهن که جز او

کسی نرفته به راه عدم که آید باز

به غیر دیدنش از طاقتم ازو نگذاشت

که غیرت ار همه کاهیست سست و کوه گداز

چو نیست محتشم آن مه ز مهر دمسازت

به داغ هجر بسوز و بسوز هجر بساز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام