گنجور

 
محتشم کاشانی

چند عمرم در شب هجران به ماتم بگذرد

مرگ پیش من به از عمری که در غم بگذرد

بی تو از عمرم دمی باقیست آه ار بعد ازین

بر من از ایام هجران تو یکدم بگذرد

هیچ دانی چیست مقصود از حیات آدمی

یکدمی کزعمر با یاران همدم بگذرد

گر بگفت دوست خواهد از حریفان عالمی

مرد آن بادش که می‌گفت از دو عالم بگذرد

خیل سلطان خیالت کز قیاس آمد برون

بگذرد در دل دمی صد بار اگر کم بگذرد

ای که باز از کین ما دامن فراهم چیده‌ای

دست ما و دامن مهر تو کین هم بگذرد

محتشم بیمار و جانش بر لب از هجران توست

کاش بر وی بگذری زان پیش کز هم بگذرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
هلالی جغتایی

روز عمرم چند، یارب! چون شب غم بگذرد؟

عمر من کم باد، تا روز چنین کم بگذرد

دولت وصلت گذشت و محنت هجران رسید

آن گذشت، امید می دارم که این هم بگذرد

نگذرد، گر سالها باشم براهش منتظر

[...]

ملک‌الشعرا بهار

غم‌ مخور ای‌ دل که خوب و زشت عالم بگذرد

سور و ماتم هر دو بر فرزند آدم بگذرد

آنچه‌ بگذشته‌ است‌،‌ وهم‌ است آنچه‌آینده‌ است‌ وهم

زندگانی یک دمست آن‌هم دمادم بگذرد

زندگی گر بهر این ده روز ناچیز است و بس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه