گنجور

 
محتشم کاشانی

دیگر که هوای گل خودروی تو دارد

سیلاب سرشک که سر کوی تو دارد

بر هم زده دارد گل نازک ورقت را

آن باد مخالف که گذر سوی تو دارد

عشق تو چه عام است که هرکس به تصور

آئینهٔ خاصی ز مه روی تو دارد

هر شیفته کز جیب جنون سر بدر آرد

بر گردن دل سلسله از موی تو دارد

هر مرغ محبت که به آهنگ دمی خاست

شهبال توجه ز دو ابروی تو دارد

هر دام که افکنده فلک در ره صیدی

پیوند بسر رشتهٔ گیسوی تو دارد

هر بی سر و پا را که خرد راند چه دیدم

مجنون شده سر در پی آهوی تو دارد

هر تیر که عشق از سر بازیچه رها کرد

زور اثر قوت بازوی تو دارد

هر خیمه که از وسوسه زد خانهٔ سیاهی

آن خیمه ستون از قد دل جوی تو دارد

هر باد که جائی گل عشقی شکفانید

چون نیک رسیدیم به او بوی تو دارد

گر بوالهوسی یک غزل محتشم آموخت

صد زمزمه با لعل سخنگوی تو دارد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اهلی شیرازی

شوقی دگر امروز دلم سوی تو دارد

گویا کششی از طرف موی تو دارد

دل میبردم سوی تو پیداست که مرغم

آهنگ کمانخانه ابروی تو دارد

از زندگیش دل چو صبا جز رمقی نیست

[...]

فیض کاشانی

خورشید فلک روشنی از روی تو دارد

هر جاست گلی چاشنی از بوی تو دارد

چشمی که رباید دل خلقی به نگاهی

آن دلبری از نرگس جادوی تو دارد

هر جا که زند خیمه بر و بوم بسوزد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه