گنجور

 
محتشم کاشانی

منم کز دل وداع کشور امن و امان کردم

ز ملک وصل اسباب اقامت را روان کردم

منم کانداختم در بحر هجران کشتی طاقت

رسیدم چون به غرقاب بلا لنگر گران کردم

منم کاورد کوه محنتم چون زور بر خاطر

تحمل را به آن طاقت شکن خاطرنشان کردم

منم کاویخت چون هجران کمان خویش از دعوی

بزور صبر جرات در شکست آن کمان کردم

منم کز صرصر هجران چه شد میدان غم رفته

ز دعوی با صبا آسودگی را همعنان کردم

منم کایام چون گشت از کمان کین خدنگ افکن

فکندم جوشن طاقت ببر خود را نشان کردم

منم کز سخت جانی بر دل هجران گزین خود

جفا را جرات افزودم بلا را کامران کردم

منم صبر آزمائی کز گره‌های درون چون نی

کمر بستم به سختی ترک آن نازک میان کردم

منم مرغی که چون بر آشیانم سنگ زد غیرت

به بال سعی پرواز از زمین تا آسمان کردم

منم کز گفتن نامی که میمردم برای آن

چو شمع از تیغ غیرت نطق را کوته‌زبان کردم

منم کز محتشم آئین صبر آموختم اول

دگر سلطان غیرت هرچه فرمود آنچنان کردم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فضولی

بنایی از حباب اشک چشم خون فشان کردم

هوایت را درو از دیده مردم نهان کردم

ز جان بیرون نمی شد لذت عشقت بآسانی

مرا گفتی که ترک عشق من کن ترک جان کردم

دل خون گشته میل خاک پایت داشت دانستم

[...]

میلی

ز هر نوعی که خاطرخواه او بود آن‌چنان کردم

که تا با خود به رغم دشمنانش مهربان کردم

واعظ قزوینی

ز شرح اشتیاق دوست، تا حرفی بیان کردم

سراپا خویشتن را چون قلم صرف زبان کردم

چنان کاول شناساند الف، استاد کودک را

من اول ناوک او را، به دل خاطر نشان کردم

شدم در مکتب دل تا گلستان خوان حسن او

[...]

جویای تبریزی

اگر حرفی ز سوز آتش عشقش بیان کردم

به رنگ شمع محفل خویش را صرف زبان کردم

فغانم از گداز آتش غم اشک حسرت شد

بحمدالله که درس ناله را امشب روان کردم

کشیدم بر سر آخر پردهٔ رسوایی عشقش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه