گنجور

 
محیط قمی

وقت است زچهره پرده برداری

دلداده هزار، بیشتر داری

یک بار اگر جمال به نمایی

بازار دو کون، بی خبر داری

بر راه تو دیده ها است از هر سو

تا رأی کدام، رهگذر داری

پیوسته علاج ضعف دل ها را

از عارض و لعل گل شکر داری

ای تازه نهال باغ زیبایی

افسوس که جور و کین ثمر داری

بر دل شدگان عیان ز روی و مو

روز دگر و شب دگر داری

از طره ی مشک سا، به طراری

افکنده کمند بر قمر داری

بر مهر و مه از غلامی خواجه

بس فخر تو شوخ سیمبر داری

شهزاده علی قلی که بر بابش

مانند فلک مدام سر داری

شاها به مثل تو آن درخت استی

کز بخشش وجود برگ و بر داری

خوش باش «محیط» کز عطای میر

دامان مه و سال پرگهر داری

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
انوری

بدخوی‌تری مگر خبر داری

کامروز طراوتی دگر داری

یا می‌دانی که با دل و چشمم

پیوند و جمال بیشتر داری

روزی که به دست ناز برخیزی

[...]

صائب تبریزی

رویی به طراوت قمر داری

چشمی ز ستاره شوختر داری

در مصر وجود، ماه کنعان را

از حسن غریب دربدر داری

شمشیر تو جوهر دگر دارد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه