حکایت شمارهٔ ۶۰
رشید الطایفه عبدالجلیل گفت کی محبی بود شیخ را در نشابور، مردی درویش، و ازتجمل دنیاوی رزکی داشت. بخدمت شیخ آمد و گفت میباید کی شیخ با اصحاب بدین رزک درآیند. شیخ گفت نتواند. به کرات میآمد و شیخ اجابت نمیکرد. بعد از الحاح بسیار شیخ برنشست و اصحابنا در خدمت شیخ روان شدند. رز او خرد بود ومردم بسیار، انگور پاک بخوردند.درویشی دو خوشه انگور در میان سجاده در گوشۀ رز نهاد چنانک هیچ پیدا نبود و درویشان چون رز تهی کردندوبرفتند آن مرد در رز نگریست، هیچ انگور ندید. یکی گفت خدای برکت دهاد! آن مرد گفت برکۀ امسالین باری رفت! چون شیخ برفت ومرد هیچ انگور ندید و با رز خشم گرفت و بخدمت شیخ نیامد. دیگر سال کی وقت عمارت رز درآمد این مرد با خودگفت کی این هیچ نیست کی من میکنم، اگر گناهی کردهام من کرده ام. برخاست و در رز رفت و گرد رز برمیآمد، در گوشۀ رز سجادۀ نو دید نهاده، برگرفت و باز کرد، دو خوشۀ انگور تازه دید در آن میان نهاده، با برگهای سبز. شادمان شد، گفت این انگور را به خدمت سلطان میباید برد تا در حقّ ما و اطفال ما انعامیفرماید. پس انگور را بر طبقی نهاد و بخدمت سلطان برد، سلطان را خوش آمد، بفرمود تا طبقش را پر زر کردند و به وی دادند، شاد شد، دانست که آن از قدم مبارک شیخ بوده است. از کرده پشیمان گشت، ده دینار از آن زر برگرفت و بخدمت شیخ آمد،، چون شیخ را نظر بر وی افتاد گفت اگر سلطان سوری بتو باز نخوردی بهین چیزی از تو فوت رفته بودی.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: داستان در مورد مردی درویش به نام محبی است که به خدمت شیخ میآید و از او میخواهد که با اصحابش در رز (مزرعه) حضور یابد. شیخ ابتدا قبول نمیکند، اما پس از اصرار، میپذیرد. درویش دو خوشه انگور در سجاده میگذارد و بعد از رفتن شیخ، آنها را نمییابد. خشمگین میشود و به شیخ بازنمیگردد. سال بعد، در مزرعه انگور تازهای پیدا میکند و آن را به سلطان میبرد. سلطان خوشش میآید و او را با زر پاداش میدهد. درویش متوجه میشود که این نعمت از برکت شیخ بوده و از کردهاش پشیمان میشود. او بخدمت شیخ میآید و شیخ به او میگوید که اگر سلطان از او قبول نکرده بود، بهترین چیز را از دست داده بود.
هوش مصنوعی: رشید الطایفه عبدالجلیل داستانی را روایت میکند درباره مردی درویش در نشابور که با شیخ محبی ملاقات کرد. این درویش از شیخ خواست که با یارانش در میهمانیای شرکت کنند، اما شیخ این درخواست را نپذیرفت. این درخواست بارها تکرار شد و در نهایت شیخ پذیرفت و با یارانش به میهمانی رفتند. در این میهمانی، درویش دو خوشه انگور در کنار سجادهاش قرار داد اما وقتی جمعیت رفتند، متوجه شد که انگورها ناپدید شدهاند. او از این موضوع ناامید شد و دیگری گفت که برکت امسال رفته است. وقتی سال بعد، زمان برپایی دوباره میهمانی فرارسید، درویش به خود گفت که نباید ناامید باشد و به میهمانی رفت. در آنجا سجادۀ نو و دو خوشه انگور تازه پیدا کرد که بسیار شاداب بودند. او تصمیم گرفت که این انگورها را به سلطان هدیه کند. پس از بردن انگورها به سلطان و جلب رضایت او، سلطان دستور داد تا طبق او را پر از زر کنند. درویش با خود اندیشید که این نعمت از برکت شیخ بوده و از اینکه نسبت به شیخ بیاحترامی کرده، پشیمان شد. او سپس ده دینار از زرهایی که دریافت کرده بود را به شیخ تقدیم کرد و شیخ نیز با笑 و کنایه از اینکه اگر سلطان به او بیمحلی میکرد، نعمت بیشتری را از دست میدادند، به او نظر انداخت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.