حکایت شمارهٔ ۶۱
در آن وقت کی شیخ بنشابور بود و آن دعوتهای بتکلف تمام میکرد، قرایی مدعی پیش شیخ آمد و گفت ای شیخ میباید کی با تو چهلۀ بدارم. و آن بیچاره را از ابتداء ریاضت شیخ خبر نبود، میپنداشت که شیخ همه عمر همچنین بودست. با خود گفت من شیخ را به گرسنگی بمالم و من بر سرآیم. چون مدعی این سخن بگفت شیخ گفت مبارک باد! شیخ سجاده بیفگند و آن مدعی در پهلوی شیخ سجاده بیفگند و هر دو بنشستندو آن مدعی بر قرار چهله داران چیزی میخورد و شیخ اندک و بسیار هیچ نخورد و درخدمت خود دعوتهای با تکلف میفرمود و شیخ پیوسته تازهتر و سرخ رویتر بود و مدعی هر روز ضعیفتر و نحیفتر بود و آن دعوتهای لطیف میدید و بر خود میپیچید و از ضعیفی به نماز فریضه دشوار توانستی خاستن. چون چهل روز تمام شد شیخ فرمود آنچ درخواست تو بود بجای آوردیم اکنون آنچ ما میگوییم بباید کردن. مدعی گفت فرمان شیخ را باشد. شیخ گفت چهل روز چیزی خوریم و بمتوضا نرویم و بر این اتفاق کردند. شیخ فرمود تا طعامهای لذیذ آوردند و بکار میبردند، مدعی آن گرسنگی چهل روزه داشت، اکلی مستوفا بکرد، یک ساعت برآمد در حرکت آمد، و شیخ مینگریست و ساکن بود. یک ساعت صبر کرد نتوانست و در پای شیخ افتاد و توبه کرد. شیخ گفت بسم اللّه اکنون تو برو بمتوضا و چنانک خواهی زندگانی میکن و با ما بنشین تا آنچ ما گفتهایم بجای آریم. مدعی چهل روز با شیخ بنشست و چنانک میخواست بمتواضا میشد و چهل روز تمام شیخ بمتوضا نشد و طعام میخورد و رقص و سماع میکرد برقرار معهود، چون مدعی مشاهده کرد از گذشته استغفار کرد و مرید شیخ شد.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در زمان شیخ بنشابور، شخصی مدعی به شیخ گفت که میخواهد چهل روز به ریاضت بپردازد. این شخص فکر میکرد که شیخ همیشه به گرسنگی زندگی میکند. در طول چهل روز، شیخ دعوتهای مختلف و غذاهای لذیذی را ترتیب داد و در عوض مدعی را به سختیها دچار کرد. مدعی هر روز ضعیفتر میشد در حالی که شیخ همیشه سرحال و پر انرژی بود. پس از چهل روز، شیخ از مدعی خواست که درخواستی که در آغاز داشت، انجام دهد و مدعی پذیرفت. وقتی مدعی مشاهده کرد که شیخ به زندگی عادی و خوشگذرانی ادامه میدهد، متوجه اشتباه خود شد و از شیخ توبه کرده و در نهایت مرید او شد.
هوش مصنوعی: زمانی در محل شیخ بنشابور، فردی به شیخ مراجعه کرد و گفت که میخواهد برای مدت چهل روز در کنار او تمرین کند. این فرد، اطلاعی از سبک زندگی شیخ نداشت و فکر میکرد که شیخ همیشه به همین صورت زندگی میکند. او تصمیم گرفت که شیخ را گرسنگی بدهد تا خود را بالا بکشد. وقتی این شخص این را گفت، شیخ با خوشحالی پذیرفت. هر دو روی سجاده نشسته و در کنار هم بودند، در حالی که مدعی به غذا خوردن میپرداخت و شیخ بسیار کم غذا میخورد. با گذشت زمان، شیخ همچنان سرزنده و شاداب باقی ماند در حالی که مدعی روز به روز ضعیفتر میشد. مدعی از تماشای شیخ و لطافت دعوتهای او دچار دغدغه شد و در نهایت، از شدت ضعف نمیتوانست قد راست کند. پس از پایان چهل روز، شیخ به مدعی گفت که آنچه را خواسته بود محقق کردهایم و حال باید آنچه که ما میگوییم اجرا شود. مدعی پذیرفت و شیخ بیان کرد که باید چهل روز هر دو غذایی نخورند و دیگر بدون وضو نروند. آنها بر این توافق کردند و غذاهای لذیذی برایشان آوردند. مدعی که چهل روز گرسنگی کشیده بود، به شدت غذا خورد و بعد از مدتی به حرکت درآمد. اما شیخ همچنان ساکت و آرام نشسته بود. بعد از گذشت یک ساعت، مدعی از شدت خواستن به پای شیخ افتاد و توبه کرد. شیخ به او گفت که به وضو برود و به شیخ بپیوندد تا با هم جلسات را ادامه دهند. مدعی چهل روز دیگر با شیخ نشسته و به چیزی که شیخ میگفت عمل کرد، در حالی که شیخ در همان حال غذا میخورد و به رقص و سماع میپرداخت. وقتی مدعی این را مشاهده کرد، از گذشتهاش توبه کرده و مرید شیخ شد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.