محمد بن منور
»
اسرار التوحید
»
باب دوم - در وسط حالت شیخ
»
فصل اول - حکایات کرامات شیخ
»
حکایت شمارهٔ ۵۹
خواجه اسمعیل مکرم گفت که روزی در راهی میرفتم، در نشابور، شیخ بوسعید مرا پیش آمد، سلام گفت، جواب خوش باز داد. من برعقب وی میرفتم و در پای و رکاب او نگاه میکردم، به خاطرم بگذشت که کاشکی شیخ مرا دستوری دادی تا بوسی بر پای او دادمی. در حال شیخ عنان اسب بازکشید تا در وی رسیدم. شیخ پای از رکاب بیرون کرد و در پیش من داشت، بوسی بر پای شیخ دادم پس اسب براند و من برفتم.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: خواجه اسمعیل مکرم روایت میکند که یک روز در نشابور در حال راه رفتن بود که شیخ بوسعید به او برخورد و سلام کرد. او نیز جواب سلام را به خوبی داد و در پی شیخ روان شد. خواجه در دلش آرزو کرد که ای کاش شیخ به او دستوری میداد تا بتواند بوسی بر پای او بزند. در این زمان، شیخ اسبش را متوقف کرد و پا از رکاب برداشت و به خواجه اجازه داد تا بوسی بر پای او بزند. بعد از این کار، شیخ به راه خود ادامه داد و خواجه هم به راه خود رفت.
هوش مصنوعی: خواجه اسمعیل مکرم روایت میکند که روزی در نشابور در حال رفتن بودم که شیخ بوسعید به من برخورد. او سلام کرد و من نیز با خوشحالی جواب دادم. من در پی او حرکت میکردم و به پایش نگاه میکردم. به ذهنم رسید که ای کاش شیخ من را به انجام کاری میخواست تا بتوانم پای او را ببوسم. ناگهان شیخ کنترل اسبش را کشید تا به من برسد. او پایش را از رکاب بیرون آورد و به سوی من گرفت. من پای او را بوسیدم و سپس او اسبش را به راه ادامه داد و من نیز رفتم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.