حکایت شمارهٔ ۲۲
امام الحرمین ابوالمعالی جوینی گفت قدس اللّه روحه العزیز، که چون شیخ بوسعید به نشابور آمد، پدر من او را عظیم منکر بود چنانک پیش او سخن او نتوانستی گفت. یک روز چون از نماز بامداد فارغ شد مرا گفت جامه درپوش تا به زیارت شیخ بوسعید شویم. مرا ازو عجب آمد. پس هر دو برفتیم تا بخانقاه شیخ. چون از در خانقاه در شدیم شیخ گفت: درای ای خلیل خدای به نزدیک حبیب خدای! مرا از آن سخن هم عجب آمد، پدرم درشد، شیخ در صومعه تنها بود، مریدان را آواز داد کی بیایید و مرا بردارید. و شیخ ما در آخر عمر دشوار برتوانستی خاستن، از بس ریاضت کی در اول عهد کرده بود و خود را از پای درآویخته بیشتر برتخت نشستی و پای فرو گذاشتی و بدست بر تخت قوت کردی تا بیمدد کسی برخیزد. دو کس بدویدند از مریدان شیخ و او را برگرفتند. شیخ پدرم را در بر گرفت و لحظۀ بنشستند و سخن گفتند چون ساعتی برآمد، استاد امام درآمد و یک زمان حدیث کردند. استاد امام برخاست و برفت. پدرم از پس پشت استاد امام مینگریست. شیخ دهان بر گوش پدرم نهاد و چیزی بگفت. پدرم بوسی برران شیخ داد. مرا از آن حرکت تعجب زیادت گشت. پس پدرم برخاست و بیرون آمدیم. چون بخانه رسیدیم از پدر سؤال کردم که مرا امروز از سه حالت تعجب آمد: یکی آنک شیخ بوسعید را منکر بودی و مرا بامداد فرمودی کی برخیز تا بزیارت شیخ رویم. و دوم چون به نزدیک شیخ رفتیم گفت درآی ای خلیل خدای به نزدیک حبیب خدای. سیم چون استاد بیرون رفت تو از پس قفای استاد مینگریستی، شیخ چیزی بگوش تو در گفت، تو بوسی برران او نهادی. پدر گفت بدانک من دوش بخواب دیدم کی بموضعی عزیز و متبرّک و جایی خوش میگذشتم، شیخ بوسعید را دیدم که در آن جای مجلس میگفت و خلق بسیار نشسته، من از غایت انکاری که باوی بود روی از آن موضع بگردانیدم. هاتفی آواز داد کی روی از کسی میگردانی که به منزلت حبیب خدای است در زمین! چون بشنیدم مرا غیرت بشریت دامن گرفت با خود اندیشیدم کی اگر او به منزلت حبیب خدایست تا من بمنزلت کی باشم. آواز آمد کی تو بمنزلت خلیل خدایی. من بیدار شدم از آن انکار که مرا با شیخ بود هیچ نمانده بود بلک بعوض هر داوری هزاردوستی پدید آمده بود. امروز به زیارت او شدیم، گفت درآی ای خلیل خدای نزدیک حبیب خدای، باز نمود که من بفراست و کرامت برآنچ تو دوش بخواب دیدۀ اطلاع دارم. چون استاد امام برخاست من بر اثر او مینگریستم، بر خاطرم میگذشت که اگر شیخ درجۀ حبیب دارد و من درجۀ خلیل، درجۀ استاد امام چیست؟ شیخ دهان بر گوش من نهاد و گفت درجۀ کلیم خدای تعالی. از آن اشراف خاطر او بر ضمایر بندگان ایزد سبحانه و تعالی، تعجب کردم و سر فرو بردم و بوسی برران شیخ دادم. من با پدر گفتم حالت این منزلتها چگونه توانم دانست؟ پدرم این حدیث باسناد درست روایتکرد کی رسول میگوید صلعم کی: عُلماءُ اُمَّتی کَاَنْبیاءِ بَنی اِسْرائیل و بعد از آن با پدر به سلام شیخ میرفتم.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: امام الحرمین ابوالمعالی جوینی نقل میکند که پدرش به شیخ بوسعید بسیار اعتراض داشت و او را نمیپذیرفت. اما یک روز پدرش او را به همراهی به زیارت شیخ دعوت کرد. وقتی به خانقاه شیخ رسیدند، شیخ از پدر او استقبال کرد و با او سخن گفت. پدرش در ابتدا شوکه شد که چگونه شیخ به او احترام میگذارد، به ویژه زمانی که شیخ در حالتی ناتوانی به دلیل ریاضتهایش بود.
پدر جوینی سپس در روزی که به زیارت شیخ رفته بودند، متوجه شد که در خواب پیش از آن، مکانی متبرک و زیبایی را دیده که شیخ در آنجا سخنرانی میکرد. او ابتدا از این خواب خود انکار داشت، اما پس از شنیدن سخن هاتفی که به او یادآوری کرد که شیخ بوسعید در مرتبهای بالا قرار دارد، متوجه شد که باید نگرش خود را تغییر دهد.
پدر جوینی در نهایت با درک مقام شیخ و احترام به او، حتی به شیخ بوسید. او از بوسیدن دست شیخ برای ابراز احترامش تعجب میکند و به رویای قبلیاش میاندیشد و به این نتیجه میرسد که علما نیز در مرتبهای بلند جای دارند. در نهایت، او به یاد حدیثی از رسول خدا (صلعم) میافتد که میگوید علمای امتش مانند پیامبران بنیاسرائیل هستند.
هوش مصنوعی: ابوالمعالی جوینی، امام الحرمین، میگوید که وقتی شیخ بوسعید به نشابور آمد، پدرش او را به شدت رد میکرد و نمیتوانست دربارهاش صحبت کند. یک روز بعد از نماز صبح، پدرش به او گفت که لباس بپوشد تا به دیدار شیخ بروند، که این برای او عجیب بود. هر دو به خانقاه شیخ رفتند و وقتی وارد شدند، شیخ گفت: ای خلیل خدا، به نزد حبیب خدا بیا! این سخن نیز برای او عجیب بود. پدرش هم نگران بود، چون شیخ در آن زمان به سختی میتوانست بلند شود. مریدان شیخ به کمک او آمدند. شیخ پدرش را در آغوش گرفت و دقایقی صحبت کردند. بعد استاد امام نیز به دیدار آنها آمد و مدتی صحبت کردند. وقتی استاد امام رفت، شیخ چیزی به گوش پدرش گفت و او از روی محبت بر دستان شیخ بوسه زد. این عمل باعث تعجب او شد. وقتی به خانه برگشتند، از پدرش در مورد رفتارهای عجیب آن روز پرسید. پدرش گفت که شب قبل خواب دیده بود در جایی مقدس و عزیز نشسته و شیخ بوسعید را مشاهده کرده که مردم زیادی دور او نشسته بودند. او در خواب به دلیل انکارش از شیخ، دستش را برمیگرداند، که ناگهان صدایی به او گفت چرا از کسی که در زمین به منزله حبیب خداست، روی میگردانی؟ آن صدا او را به فکر فروبرد و بیدار شد. وقتی به دیدار شیخ رفتند، شیخ او را به نام خلیل خدا خطاب کرد و نشان داد که آگاهی از خواب او دارد. وقتی استاد امام رفت، او در فکر این بود که اگر شیخ به درجاتی بالا دست یافته، پس استاد امام چه جایگاهی دارد. شیخ سپس به او گفت که جایگاه او به منزله کلیم خداوند است. او از این فهم عمیق شیخ شگفتزده شد و بر دستان او بوسه زد. او از پدرش پرسید که این مقامها چگونه قابل فهم هستند و پدرش حدیثی از رسول خدا نقل کرد که دانشمندان امت او به منزله پیامبران بنی اسرائیل هستند. بعد از آن، پدرش او را به سلام شیخ هدایت کرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.