گنجور

شمارهٔ ۱۳ - شادم بدان که هستی استاد من

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قطعات (گزیدهٔ ناقص)
 

ای خواجه بوالفرج نکنی یاد من

تا شاد گردد این دل ناشاد من

دانی که هست بنده و آزاد تو

هرکس که هست بنده و آزاد من

نازم بدان که هستم شاگرد تو

شادم بدان که هستی استاد من

ای رونی‌یی که طرفهٔ بغداد، تو

دارد نشستگاه تو بغداد من

مانا نه آگهی تو که باران اشک

از بن همی بشوید بنیاد من

در کوره‌ای ز آتش غم تافته است

نرم آهن است گویی پولاد من

نزدیک و دور و بیگه و گه خاص و عام

فریاد برگرفته ز فریاد من

پنجاه و پنج سال شد و زین عدد

گر هیچ گونه برگذرد داد من

بنشاند روزگارم و اندر نشاند

در عاج شفشه، شفشه به شمشاد من

ران هزبر لقمه کند رنگ من

مغز عقاب طعمه کند خاد من

چون باد و آب در که و دشت اوفتد

تیغ چو آب و بارهٔ چون باد من

با گیتی استوار کنم کار خویش

گر بخت استوار کند لاد من

از روزگار باز نخواهم شدن

تا روزگار می بدهد داد من

هیچم مکن فرامش از یاد خویش

زیرا که نه فرامشی از یاد من

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فع | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

فهیم الملک نوشته:

خاد مرغیست شکاری

امین کیخا نوشته:

واژه مثل موم در کف مسعود بوده است شعرش بسیار ویژه است . لاد دیوار است بنلاد هم داریم یعنی اساس

کانال رسمی گنجور در تلگرام