گنجور

 
مسعود سعد سلمان

نشسته ام ز قدم تا سر اندر آتش و آب

توان نشستن ساکن چنین در آتش و آب

همی نخسبم شبها و چون تواند خفت

کسی که دارد بالین و بستر آتش و آب

همه بکردم هر حیلتی که دانستم

مرا نشد ز دل و دیده کمتر آتش و آب

ز آب عارض دارد بتم ز آتش رخ

نه بس شگفت بود بر صنوبر آتش و آب

بدیع و نغز برآراسته است چهره او

به آب و آتش و عنبر معنبر آتش و آب

چو آب و آتش راند سخن به صلح و به جنگ

چگونه گنجدش اندر دو شکر آتش و آب

نبست صورت ما به جمال صورت او

نشد پدید که گردد مصور آتش و آب

نکرد یاد من و یادگار داد مرا

خیال آن صنم ماه منظر آتش و آب

برفت یارم و من ماندم و برفت و بماند

ز رنج در دل و از درد در بر آتش و آب

بسا شبا که در او رشک برد و رنگ آورد

ز گونه می و از لون ساغر آتش و آب

نشستم و ز دل و چشم خویش بنشاندم

به وصل آن بت دلجوی دلبر آتش و آب

بسا فراوان روزا که از سراب و سموم

گرفت روی همه دشت یکسر آتش و آب

بخواست جست ز من عقل و هوش چو در من جست

ز چپ و راست چو برق و چو صرصر آتش و آب

در آب و آتش راندم همی و گشت مرا

به مدح شاه چو دیبای ششتر آتش و آب

علاء دولت مسعود کار و نهیش را

مطیع گشت به صنع کروکر آتش و آب

سپهر قوت شاهی که سهم و صولت او

همی فشاند بر چرخ و اختر و آتش و آب

زدوده تیغش بارید بر نواحی کفر

چو تیغ حیدر بر حصن خیبر آتش و آب

نبست راهش هرگز بلا و فتنه چنانک

نبست هرگز راه سکندر آتش و آب

چو خاک میدان گیرد ز باد حمله سخت

به زخم صاعقه انگیز خنجر آتش و آب

ز باد خاک در آمیخته برون نگرد

سوار جنگی بیند برابر آتش و آب

سبک زبانه زد ناگه و ستونه کند

ز تیغ و نیزه سلطان صفدر آتش و آب

به دست گوهربارش در آب و آتش رزم

کشیده گوهرداری به گوهر آتش و آب

شرار موجش باشد بر آسمان و زمین

که درد و حدش گشتست مضمر آتش و آب

نگاه کرد نیارند چون برانگیزد

در آن تناور کوه تکاور آتش و آب

به حمله بندد بر شور و فتنه راه گذر

به تیغ بارد بر درع و مغفر آتش و آب

چو مار افعی بر خویشتن همی پیچید

ز بیم ضربت آن مار پیکر آتش و آب

شها چو آید دریای کینه تو به جوش

ز هیچ روی نبینند معبر آتش و آب

ز نوک ناوک تو گر کند غضنفر یاد

بخیزد از دل و چشم غضنفر آتش و آب

اگر به خشم نهیب تو بر جهان نگرد

شود مسلط بر هفت کشور آتش و آب

ز عنف و لطف خصال تو خواستند مدد

بلی دگر نه بماندندی ابتر آتش و آب

به طوع خدمت شمشیر و حربه تو کنند

اگر شوند ز گردون مخیر آتش و آب

چو تو عزیمت پیکار و قصد رزم کنی

روند با تو برابر دو لشکر آتش و آب

اگر کژ افتد رهبر ز راه درماند

شوند پیش سپاه تو رهبر آتش و آب

تو را به هر جا فرمان برند و مأمورند

اگر چه دارند اقدام منکر آتش و آب

مثل ز باختر و خاور ار بجوییشان

دوند پست کنان کوه و کر در آتش و آب

وگر مخالف حصنی کشد ز آهن و سنگ

بر او تگ آرند از روزن و در آتش و آب

اگر به ضد تو شاهی رسد به افسر و تخت

کنندش زیر و زبر تخت و افسر آتش و آب

وگر بنام عدوی تو هیچ خطبه کنند

ز چپ و راست درافتد به منبر آتش و آب

وگر ز خدمت تو سرکشی بتابد سر

ز هر سوییش درآید چو چنبر آتش و آب

تبارک الله سلطان امر و نهی تو را

چگونه تابع و رامند بنگر آتش و آب

به چین و روم گذر کرد هیبت تو گرفت

دماغ و دیده فغفور و قیصر آتش و آب

بر آن سپه که کشد دشمن تو حمله برند

ز شرق باختر و حد خاور آتش و آب

در آب و آتش چون بنگریست حشمت تو

به چشمش آمد سست و محقر آتش و آب

ز مهر و کین تو روزی دو نکته بستیدند

ز لفظ نظم نکردند باور آتش و آب

خیال خشم تو ناگاه خویشتن بنمود

فتاد لرزه چو دیوانگان بر آتش و آب

ز رفعت کله و بأس سطوت تو کنند

اگر برند خصومت به داور آتش و آب

ز اوج قدر تو دیدست پستی اختر و چرخ

ز حد تیغ تو بر دست کیفر آتش و آب

به ساق عزم تو و کعب حزم تو نرسد

اگر بگیرد تا قلب و محور آتش و آب

نسیم خلق تو بر آب و آتش ار بوزد

چو مشک و عنبر گردد معطر آتش و آب

شگفت نیست که از رای عدل گستر تو

شوند ساخته چون دو برادر آتش و آب

تو کامران ملکی و به نام تو ملکی است

که درگهش را بنده است و چاکر آتش و آب

به عمر خویش ندیدند پادشاه چو تو

ز پادشاهان این دو معمر آتش و آب

تو آن توانگر جاهی که عور و درویشند

به پیش جاه تو این دو توانگر آتش و آب

اگر بخواهد عدلت جهان کند صافی

به نیم لحظه از این دو ستمگر آتش و آب

همیشه تا به جهان هست عالی و سافل

به امر مقضی و حکم مقدر آتش و آب

به گرد گوی هوا و به گرد گوی زمین

محیط گشته دو گوی مدور آتش و آب

به حرق و غرق تن و جان دشمنت بادند

تو را به طبع مطیع مسخر آتش و آب

بدیع مدحی گفتم بدان نهاد که هست

ز لفظ و معنی آن نقش و دفتر آتش و آب

شنیده ام که کمالی قصیده ای گفته است

همه بناء ردیفش چندین در آتش و آب

به شعر لفظ مکرر نگرددم لیکن

ردیف بود و از آن شد مکرر آتش و آب