بخش ۹۰ - خبردادن هنونت رام که سیتا را اندرجیت کشت و بیتاب شدن رام و دلاسا دادن ببیکن
چو آن غم نامه بر عاشق فرو خواند
همی بر آتش او روغن افشاند
ز غم یکبارگی بی دست و پا شد
تو گویی روحش از قالب جدا شد
ز نومیدی بر آوردی دم سرد
دو دیده بر رخانش گونۀ زرد
به رنگ رخ عدیل زعفران بود
که شادی مرگ دشمن هم ازان بود
ز طاقت طاق شد صبرش به یکبار
شکاف دل چو چشمش گشت خونبار
به حسرت از جگر آهی برآورد
که چاک اندر دل خارا درآورد
که نخل عمر ما از پا در افکند
که طوبای مرا از بیخ برکند
ز ده سنگی به جانم دور افلاک
که آب زندگانی ری خت در خاک
سپهرا! با منت زینسان چه کین است
که زهرم داده گویی انگبین است
اگر آتش بباری بر سرم بار
مده آب حیاتم بی لب یار
نکردی بر مراد تخت فیروز
سیه تر باد از روزم ترا روز
دریغ آن شمع بزم جان فرو برد
دریغ آن نوگل خندان بپژمرد
کنون من زندگی را تنگ دانم
که جانان می رود، من زنده مانم
به آتش به که افتد کار و بارم
که تاب طعن پروانه ندارم
دلش گفتا چرا در خون طپیدی
نخواهد بود حرفی کان شنیدی
خزان را رو به گلزار ارم نیست
جمال روح از خال عدم نیست
نمیرد آب طوفان زآتش طور
هم از باد فنا ، ایمن بود حور
چسان ببرید سر جان جهان را
که خرق و التیامی نیست جان را
کجا جنبد بر آن کس دست قاتل
که گردد تیغ بر وی مهربان دل
ز دیوان غم ندارد آن پریزاد
چو آهوی حرم از گرگ بیداد
مسوزان دل، چو پروانه بتا ! پاک
چراغ از سر بریدنهاست بی باک
دل از بیم و امیدش زار بگریست
دمادم شمع سان، می مرد می زیست
به دل گفتی کز افسون و فسانه
حیات مرده را تا کی بهانه ؟
مرا زین زندگان ی شرم بادا
ترا هم زین سخن آزرم بادا
منم مرغ اسیر روزگاران
خزان دیده گلم پیش از بهاران
من آن کبکم که از بیضه به پرواز
ندانم آشیان جز جنگل باز
منم آن ماهیی کز سخت جانی
سرابش گردد آب زندگان ی
ندانم چیست باری خاطر شاد
به بخت من کس از مادر نزایاد
ز عشقت این جفاها هیچ شک نیست
که چندین جور تنها از فلک نیست
ز من بگریز عشقا ! ورنه این بار
ترا هم می برم با خویش در نار
دلم از عشق آزاری کشید ه ست
که پنبه ز آتش سوزان ندید ه ست
ز بار غم که بر جان من افتاد
اگر گویم برآرد کوه فریاد
زبان مرغ گل بشناسد ار کس
بداند کو به دردم نالد و بس
ننالد چون به دردم بلبل باغ
که سوزد بر دل من سینۀ داغ
کباب تر بر آتش خون نبارد
که بر سوز دل من گریه آرد
مرا خود مرده بشمر تا توانی
که ننگ مردنست این زندگانی
ببیکن رام را چون دید بیتاب
تسلّی را زده بر آتشش آب
که بیهوده مکن بر زنده ماتم
به مرده، نوحه باشد رسم عالم
گلش بی آفت از باد خزانست
که سیتا نزد راون همچو جانست
یقین هنونت را دیو سیه بخت
فریبی داد بهرکار خود سخت
به کار جادویی منصوبه بنمود
به معبدگاه راه بسته بگشود
اشارت کن کنون از بهر لچمن
که بشتابد به قتلش همره من
نمایم کنج آتشخانه را با ر
بسوزانم درو پروانه کردار
وگرنه از پس آتش پرستی
نه امکانست بر وی چیره دستی
شهادت یافت بر قولش دل رام
به دل بریافت آرام از دلارام
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این قطعه شعر، شاعر از غم و درد عاشقانهاش سخن میگوید. او در وصف حالتی پریشانی و نابودی خود بر اثر عشق مینویسد، به نحوی که احساس میکند روحش از بدنش جدا شده است. عشق باعث شده که او دائماً در اندوه و حسرت باشد، چهرهاش زرد و بیتابیاش زیاد شده است. او به شکایت از تقدیر میپردازد و زندگانیاش را بیفایده و در ناراحتی میبیند. شاعر به زیباییهای زندگانی و عشق اشاره میکند و از احساس تنهایی و غمهای ناشی از عشق خود حواله میکند، و نیز از احساس ناامیدی و بیهودگی سخن میگوید. در نهایت، او به اهمیتی که عشق و غم در زندگیاش دارند، اشاره میکند و آنها را جزء جدایی ناپذیری از حیات انسانی میداند.
هوش مصنوعی: وقتی آن نامه غمانگیز برای عاشق خوانده شد، گویا بر آتش دل او روغن ریخته شد و آن را بیشتر شعلهور کرد.
هوش مصنوعی: از شدت غم ناگهان بیحالت و بیچاره شد، انگار که جانش از بدن خارج شده است.
هوش مصنوعی: از ناامیدی، آهی از دل برآوردم و دو چشمانم بر چهرهاش که رنگی مایل به زرد داشت، دوخت.
هوش مصنوعی: رنگ صورت محبوب همچون زعفران است و حتی شادی ناشی از مرگ دشمن نیز به خاطر این زیبایی میباشد.
هوش مصنوعی: از شدت درد و فشار، صبر او تمام شد و یکباره دلش شکست و چشمانش پر از اشک و خون شد.
هوش مصنوعی: با حسرت دل، آهی بلند کشید که زخم عمیقی در دل سنگی ایجاد کرد.
هوش مصنوعی: عمر ما مانند درخت نخل است که با تلاطمها و مشکلات زندگی به زمین میافتد و درخت طوبی، نماد خوشبختی و آرامش، از ریشههایش کنده میشود.
هوش مصنوعی: از دهن سنگی عذابی به جانم میرسد که گویی به دور آسمانها میچرخد، زیرا آب زندگی در خاکی ریخته شده است.
هوش مصنوعی: ای سپهرا! چرا با این همه لطف و محبت، من را به زهر دچار کردهای که گویی از آن، شهد شیرین به من دادهای؟
هوش مصنوعی: اگر بر سرم آتش بریزی، آب حیاتم را نیاور که بدون لب یارم نمیتوانم زنده بمانم.
هوش مصنوعی: تو بر آرزوی من جدیتر از روزی که بر تخت سلطنت نشستی، نخواهی بود و روزهای من را به تلخی بدل کردی.
هوش مصنوعی: حیف از آن شمعی که نور زندگی را خاموش کرد و حیف از آن گل نازک و خندان که پژمرده شد.
هوش مصنوعی: اکنون زندگی را برای خودم تنگ و دشوار میدانم، چرا که محبوبم در حال رفتن است، اما من هنوز زندهام.
هوش مصنوعی: بهتر است که کار و زندگیام به آتش بیفتد تا اینکه نتوانم انتقادهای پروانه را تحمل کنم.
هوش مصنوعی: دل به خود گفت: چرا در غم و اندوه غرق شدهای؟ شایسته نیست که به حرفهایی که شنیدهای توجه کنی.
هوش مصنوعی: خزان نمیتواند به باغ گل جوانه بزند، زیرا زیبایی روح از عدم و نیستی به وجود نیامده است.
هوش مصنوعی: آب طوفان به خاطر آتش کوه طور نمیمیرد و حور هم از باد فنا در امان است.
هوش مصنوعی: چگونه میتوان از جان و زندگی انسان کاست، در حالی که هیچ راهی برای ترمیم و بازگشت آن وجود ندارد؟
هوش مصنوعی: کجا میتواند دست قاتل بر آن شخصی حرکت کند در حالی که تیغ، بر او دلنواز میشود؟
هوش مصنوعی: این جمله به توصیف یک موجود زیبا و بیگناه میپردازد که از درد و اندوه دور است و مانند آهو در حرم، از تهدید و خطراتی که ممکن است او را آزار دهد، محافظت میشود. این موجود زیبا در دنیای غم و اندوه زندگی نمیکند و به دور از بیعدالتیها و ناملایمات، در آرامش و امنیتی خاص قرار دارد.
هوش مصنوعی: دل را مثل پروانه بسوزان، چون بیپروا چراغ را از سر میبری!
هوش مصنوعی: دل به خاطر ترس و امیدش مدام گریه میکند، مانند شمعی که همیشه در حال سوختن است؛ گاهی میمیرد و گاهی زنده میماند.
هوش مصنوعی: به دل گفتم: تا کی باید از فریب و داستانهای خیالی برای توجیه زندگی بیحالش استفاده کنیم؟
هوش مصنوعی: من از این زندگی شرمندهام و امیدوارم تو هم از این گفتار خجالت بکشی.
هوش مصنوعی: من پرندهای هستم که در روزهای سخت و سرد زندگی گرفتار شدهام و قبل از رسیدن به شکوفایی و بهار، خیلی فراق و ناراحتی را تجربه کردهام.
هوش مصنوعی: من مانند یک کبک هستم که نمیتواند از تخم خود پرواز کند و جایی جز جنگل را نمیشناسد.
هوش مصنوعی: من آن ماهی هستم که با سختی و دشواری، به آب زندگی دست پیدا میکنم.
هوش مصنوعی: نمیدانم چه چیزی باعث خوشحالی قلب من شده، اما به هر حال کسی نیست که از مادر به من خوشبختی هدیه دهد.
هوش مصنوعی: محبوب، این بیوفاییها را نمیتوان تنها به سرنوشت نسبت داد؛ این درد و رنجها نشانهی عشق تو هستند که به گونههای مختلف ظاهر میشوند.
هوش مصنوعی: از من دور شو ای عشق! وگرنه این بار تو را هم با خودم به آتش میبرم.
هوش مصنوعی: دل من از عشق درد و رنجی کشیده که هیچگاه پنبهای نزدیک آتش سوزان نداشته است.
هوش مصنوعی: از داغ و اندوهی که بر دل من سنگینی میکند، اگر بگویم، کوه هم از شدت ناراحتی فریاد میکشد.
هوش مصنوعی: اگر کسی بداند، زبان مرغ گل را میشناسد، زیرا تنها او میداند که دردمند کیست و فقط او صدای نالهاش را میفهمد.
هوش مصنوعی: بلبل باغ به خاطر دردی که دارد، در حال ناله و فریاد است، زیرا دل من به شدت داغ و آتشین است.
هوش مصنوعی: کباب تازهای که روی آتش پخته میشود چنان اشک و خون از دل من نخواهد ریخت که غم و درد من را به گریه وادار کند.
هوش مصنوعی: مرا مرده حساب کن تا جایی که میتوانی، زیرا ننگ مردن در این زندگی بیشتر از خود زندگی است.
هوش مصنوعی: وقتی رام را دید که بیتاب است، به او آرامش بخشید و بر آتش خشمش آب ریخت.
هوش مصنوعی: به خاطر مرده، بر زنده غم نخور. این کار در دنیا رسم نیست و تنها نوحهای بی معنی خواهد بود.
هوش مصنوعی: گل او از آسیبهای خزان در امان است، زیرا سیتا برای او همانند جانش است.
هوش مصنوعی: به طور قطع، دیو بدشانسی تو را فریب داده و تو را به انجام کارهای سخت وادار کرده است.
هوش مصنوعی: با استفاده از سحر و جادو، راهی را که به معبد بسته شده بود، باز کرد.
هوش مصنوعی: اکنون به لچمن اشاره کن تا به همراه من به دنبال او برویم و او را بکشیم.
هوش مصنوعی: میخواهم گوشهای از خانه آتش را نشان دهم تا در آن پروانه اعمالم را بسوزانم.
هوش مصنوعی: اگر کسی علاقهمند به پرستش آتش باشد، نمیتواند بر او تسلط پیدا کند.
هوش مصنوعی: دل آرام و قرار خود را از محبوبش دریافت کرد و به گفتهاش شهادت داد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.