بخش ۷۳ - دادن هنونت انگشتری رام را به سیتا و فرستادن سیتا لعل خود برای تسلّی خاطر رام
چو روشن گشت شب را جان تاریک
به دیده شد فروغ صبح نزدیک
شدند آن تلخ گویان در شکر خواب
به تنها ماند سوزان شمع شب تاب
هنون چون آشنا با ماه کم بود
به دانایی خرد را کار فرمود
همه افسانۀ ماه جگر سوز
به خود گفته ز حسرت تا به آن روز
صنم چون سرگذشت درد بشنی د
برآورده سر و روی هنون دید
شه روحانیان یک هفته زان بیش
تسلّی را به آن ح ور غم اندیش
نهانی کرده بود از حالش آگاه
که مانا قاصد رام است در راه
که چون بیند بدانسان با شکیبش
بدان صورت دهد دیگر فریبش
از آن شادی به خود چون می نگنجید
نهان لیکن ز مکر دی و ترسید
به حال باز پرسش کرد تأخیر
زند بر دوغ دم کو سوزد از شیر
به حیرانی به خود در ماند خورشید
چو ایمان در میان بیم و امید
هجوم شوق چون گشتنش زیادت
زدل بر صدق او جسته شهادت
ز عشق و دل گواهی یافت بر صدق
چو خود در عشق راسخ یافت در صدق
پرند از ماه، بند از لعل ب گشاد
به مژده گوش دل بر گوش بنهاد
که ای آن کس که بردی رام را نام
دلم را تازه گرداندی به پیغام
هنوزم گرچه نیکو نیست روشن
که تا فرقت کنم از دوست و دشمن
نقاب از رخ، حجاب از دل گشودم
به نام رام دیدارت نمودم
طفیل دوست کردم جانفشانی
دگر خود دشمنی راون تو دا نی
هنون دریافت مهر آن بت سیم
ز بالای درختش کرد تعظیم
فرود آمد برای پای بوسش
فزود اندیشۀ راون فسوسش
نقاب افکند، مه را باز پوشید
ز چشمش رو، ز گوشش راز پوشید
بگفتا باد لعنت بر تو ای دیو
که نشناسی دگر کاری بجز ریو
هنون انصاف داده بر وفایش
ولی ترسید پنهان از دعایش
بسان هدهد از پیغام زد دم
نشان جم پری را داد خاتم
نگین دید و پری پرسید گریان
از آن هدهد نشانهای سلیمان
ز رنج راه، بر جستن ز دریا
فراوان آفرینها داد سیتا
که گر صد جان و دل سازم فدایت
برون نایم ز شکر عذر پایت
مبادا چشم من محروم زان خار
که پایت دیده زو در راه آزار
گشاد آنگه چو غنچه درج مرجان
جمال از پرده راز از پردهٔ جان
به حالی دید مه را زار میمون
که گر گویم کنون دلها شود خون
دلش رشک کتان ماه دیده
به گلبرگش هزار آفت رسیده
مهش همچون گل پژمرده بی رنگ
ز غم، آیینۀ خورشید در زنگ
نشسته حلقه مانا با دل ریش
هلال عید اند ر ماتم خویش
فتاده یوسف اندر چنگ گرگان
سرشکش خنده زن بر موج طوفان
نه موج گریه با حسنش قرین بود
که دریا ماه را زیر نگین بود
به بحر غم فتاده گوهر عشق
چو خور سر تا قدم غرق زر عشق
دمادم بر خیال روی جانان
ز چهره زر، ز دیده گوهر افشان
سرانگشتش به دندان گشته رنگین
به ناخن کنده از مه خال مشکین
نشانده داغ حسرت نائب خال
فغانش یادگار بانگ خلخال
عیار غم ز ر رخساره او
الم در عسرت از نظار هٔ او
به انواع کسوف آماده خورشید
به اقسام وبال آواره ناهید
بت آواره را میمون دانا
چو دلسوزان بسی داده دلاسا
مکن دلتگ اندر شام تاریک
که شب را صبح اقبال است نزدیک
که رام و لچمن و سگریو میمون
سپاهی جمع کردند از حد افزون
کمر بستند بهر فتح لنکا
خلاصت می کنند امروز فردا
چو اخبار تو ای ماه اندرین بوم
نبوده تاکنون بر رام معلوم
از آن در آمدنها گشت تقصیر
مهیا بود ورنه جمله تدبیر
کنون از من چو یابد این خبر رام
به دم لنکا کند زیر و زبر رام
پریرو شد به گفتار هنون شاد
چو خنده غنچۀ گل از دم باد
صنم سیتا چو نام رام بشنفت
گل پژمرده دیگر بار بشگفت
فسرده چون چراغ ن یم روشن
رسیدش ناگهان از غیب روغن
دلش گشت از سخنهای هنون شاد
نگین دوست دید وغم شد از یاد
بران شد تا ز خود هم یادگاری
فرستد بهر آن دلسوز یاری
به نزد خور فرستاد آن سیه روز
ز کاکل بند خود لعل شب افروز
ز دود عنبرین، اخگر برآورد
ز شام تیره جان اختر برآورد
بداد آن ماهرو فرزند خورشید
سرشک خون چکید از چشم نومید
به تریاک تسل ی بهر دلدار
به افسون بر کشید آن مهره از مار
هنون را پس زبانی داد پیغام
زمین بوسیده باید گفت با رام
بده یادش از آن روزی که در باغ
که پور اندر شده بر صورت زاغ
ز آزارش به تو کردم شکایت
تو چشمش دوختی با صد کفایت
کنون ای مهر تابان غیرتت کو
چهرشد مهر تو و آن غیرتت کو
پری را دیو چون دارد به زندان
تو خود گو این چه جرمست از سلیمان
غلط گفتم چو در آتش فتد خس
ز طالع بایدش نالید نز کس
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، شاعر به توصیف حالتی از عشق و امید میپردازد. هنگامی که شب تاریک به پایان میرسد و صبح نزدیک میشود، کسانی که تا به حال تلخ بودند، به شکر تبدیل میشوند. شعلهٔ شمع که نماد عشق و روشنایی است، تنها میماند و سوزان است.
شاعر به توصیف ماه میپردازد و حسرتی را که در دل دارد، بیان میکند. با وجود تلخیها، شادیای در دل وجود دارد که از عشق ناشی میشود. شخصیتهایی مانند رام و سیتا در این داستان وجود دارند که تحت تاثیر این احساسات قرار دارند. در حقیقت، سیری از توهم و حقیقت را مشاهده میکنیم که در آن عشق و انتظار درگیرند.
سیتا از دوری رام رنج میبرد و به یاد او میافتد. او نگران این است که مبادا از عشق و مهر او دور بماند. این متن در نهایت به پیوند عمیق عشق، حسرت، شادی و امید اشاره دارد و به خواننده یادآوری میکند که در تاریکیها و مشکلات، صبحی در انتظار است.
هوش مصنوعی: زمانی که شب روشن شد، نور صبح به چشم آن روح تاریک نزدیک شد.
هوش مصنوعی: آنانی که همیشه از تلخیها سخن میگویند، در دنیای شیرین خواب غرق شدهاند، در حالی که سوزان، شعلهی شمع در دل شب، تنها و بییاور مانده است.
هوش مصنوعی: از زمانی که آشنایی با ماه کم شده، خرد و دانش برای او مسئولیتهای جدیدی را به عهده گرفته است.
هوش مصنوعی: همه داستانها و نکات دلخراش دربارهی ماه را به خود گفته و از حسرت آن زمان تا حالا نالیدهاند.
هوش مصنوعی: اگر محبوب تو از درد و نشیبهای گذشتهاش حرف بزند، گوش بده و ببین چطور با زیبایی و سرزندگیاش به آنها پاسخ میدهد.
هوش مصنوعی: پادشاهی که روحانیان به او وابسته بودند، به مدت یک هفته از غم و اندوه شدید رنج میبرد و در آن زمان به سختی میتوانست آرامش را بیابد.
هوش مصنوعی: او به طور پنهانی از وضعیت خود خبر داشت، زیرا پیامآور آرامی در راه است.
هوش مصنوعی: وقتی که او ببیند که با صبر و حوصله به این شکل رفتار میشود، دیگر نمیتواند او را فریب دهد.
هوش مصنوعی: او از شادی به خود نمیگنجید و این احساس را پنهان کرده بود، اما به خاطر نیرنگ و ترس، این حالت را در دل نگه میداشت.
هوش مصنوعی: این جمله به نوعی به روابط انسانی و تأخیر در انجام کارها اشاره دارد. گویا فردی در حال پرسش و بررسی اقداماتی است که به تعویق افتادهاند و تأثیر زمان بر روی این وضعیت را مورد توجه قرار میدهد. به عبارتی دیگر، هر چه زمان میگذرد، ممکن است احساسات و تبعات عمیقتری ایجاد شود که به نوعی به ارتباطات بین افراد مربوط میشود.
هوش مصنوعی: خورشید به شدت در حیرت و سرگردانی است، مانند ایمان که در میان ترس و امید قرار گرفته است.
هوش مصنوعی: علاقه و اشتیاق به شدت در دل او به وجود آمده و از آنجا به صداقت و ایمانش گواهی میدهد.
هوش مصنوعی: از عشق و دل شاهدی پیدا شد که صداقت را تأیید کرد، چون خود در عشق به صداقت دست یافت.
هوش مصنوعی: پرندهای از ماه به پرواز درآمد و با زیبایی لعل، گرههایش را باز کرد. به دلی شاد، گوش دلش را به صداها سپرد.
هوش مصنوعی: ای کسی که اسب من را زین کردی، نام دل من را با پیامت تازه کردی.
هوش مصنوعی: هنوز هم، با اینکه اوضاع بهتر نیست، واضح است که تا زمانی که از دوست و دشمن جدا نشوم، نمیتوانم به خوبی زندگی کنم.
هوش مصنوعی: من پوشش را از چهرهام برداشتم و حجاب را از قلبم کنار زدم، به نام تو دیدارت را تجربه کردم.
هوش مصنوعی: برای او به جان مشتاقم و آمادهام تا جانم را فدای او کنم، اما آیا تو نمیدانی که خودم با دشمنی چه میکنم؟
هوش مصنوعی: هنوز عشق آن معشوق زیبارو را از بالای درختش ستایش میکنم.
هوش مصنوعی: برای بوسیدن پای او، به زمین آمد و افکارش را به سوی جذابیت و زیباییاش معطوف کرد.
هوش مصنوعی: نقاب را کنار زد و ماه را نشان داد، چهرهاش را از چشمها پنهان کرد و رازها را از گوشها دور نگه داشت.
هوش مصنوعی: باد فریاد میزند: ای موجود پلید، لعنت بر تو که نمیدانی کاری جز ایجاد آشوب و غوغا.
هوش مصنوعی: او هنوز انصاف را نسبت به وفای خود داده است، اما از دعا و خواستههایش به طور پنهانی میترسد.
هوش مصنوعی: مانند هدهد که پیام آور است، صدای خود را بلند کرد و نشان داد که جم پری را با خاتم خود معرفی کرده است.
هوش مصنوعی: یک پری را دید که گریان است و از هدهد در مورد نشانههای سلیمان سوال کرد.
هوش مصنوعی: سیتا از عذابهایی که در راه کشیده است، به وفور قدردانی و ستایش میکند.
هوش مصنوعی: اگر صد جان و دل هم نثار تو کنم، باز هم از شکرگزاری به خاطر تو خارج نمیشوم.
هوش مصنوعی: مبادا که چشم من از آن خار محروم شود، چرا که پای تو به خاطر آن در مسیر آسیب دیده است.
هوش مصنوعی: آنگاه که به مانند غنچهای شکفته میشوی، زیبایی تو همچون مرجان است که رازهای عمیق وجودت را از پرده جان به نمایش میگذارد.
هوش مصنوعی: در حالتی دیدم که ماه میتابید و به قدری غمگین و اندوهگین بود که اگر بگویم، دلها از شدت ناراحتی و غصه به خون تبدیل میشود.
هوش مصنوعی: دل او به زیبایی چشمان ماه حسادت میورزد و به خاطر لطافتش، هزار مشکل و درد به سراغش آمده است.
هوش مصنوعی: چهره ماه مانند گل پژمرده و بیرنگ شده به خاطر اندوه، مثل آینهای است که در اثر زنگزدگی دیگر درخشش خورشید را بازتاب نمیکند.
هوش مصنوعی: در این روزهای عید که دلمان گرفته است، دورهم جمع شدهایم و به یاد یکدیگر و غمهای خود فکر میکنیم.
هوش مصنوعی: یوسف در دام گرگها افتاده است، اما با لبخند بر روی موجهای طوفانی در حال حرکت است.
هوش مصنوعی: دلخوشی و زیبایی حسن او چنان است که حتی امواج دریا هم نمیتوانند با گریه و اندوه او ارتباطی برقرار کنند؛ زیرا دریا خود به زیبایی ماهی دلبستگی دارد و او را در آغوش میگیرد.
هوش مصنوعی: در دل دریای اندوه، عشق چون مروارید درخشان است. وقتی که انسان تمام وجودش را در عشق غرق میکند، مانند طلای ناب میشود.
هوش مصنوعی: همیشه در به یاد آوردن چهره محبوبم، از زیبایی چهرهاش و از چشمهایش که مثل جواهر درخشان است، احساس شوق و نشاط میکنم.
هوش مصنوعی: سرانگشت او به دندانش رنگی جذاب و زیبا دارد و ناخن او که از مه گرفته، خالی از لکههای مشکی است.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به حسرت و اندوهی اشاره دارد که از یادآوری کسی به جا مانده است. نشانهای از این درد در وجود فرد احساس میشود و یاد آن شخص با صدای زنگولههایی که بر پاهایش آویخته بوده، یادآوری میشود. این تصویر نشاندهنده پیوند عمیق عاطفی شاعر با آن فرد و یادگاری است که از او در دل باقی مانده است.
هوش مصنوعی: غم و اندوه در چهره او به قدری نمایان است که حتی در سختیها و ناراحتیها نیز میتوانم از تماشای او آرامش بگیرم.
هوش مصنوعی: خورشید به شکلهای مختلف در حال آماده شدن است و ناهید (زهره) تحت تأثیر مشکلات گوناگونی قرار گرفته است.
هوش مصنوعی: میمون دانا به بت آوارهای توجه میکند و با دلسوزی به آن کمک میکند، زیرا دلسوزان زیادی برای آرامش و راحتی آن تلاش کردهاند.
هوش مصنوعی: در دل شبهای تاریک ناامید نشو، چرا که صبحی روشن و خوشاقبال در راه است.
هوش مصنوعی: سربازان و نیرویی از رام و لچمن و سگریو و میمون جمعآوری شدهاند که از حد و مرز خود فراتر رفتهاند.
هوش مصنوعی: آنها برای فتح لنکا آماده شدهاند و امروز یا فردا تو را نجات خواهند داد.
هوش مصنوعی: در این دنیا، خبرهایی مانند تو که از زیبایی و روشنی برخوردار باشد، تاکنون به این شکل وجود نداشته است.
هوش مصنوعی: با آمدن از در و ورود به زندگی، همه چیز آماده بود و اگر نه، همه چیز به دقت برنامهریزی شده بود.
هوش مصنوعی: حال که از من این خبر را میشنود، رام (اسبی مطیع) را به شدت به هم میریزد و در هم میکوبد.
هوش مصنوعی: زیباروی ما با سخنان شیرین و دلانگیزش شاداب شد، مانند خندهی غنچهای که با وزش ملایم باد شکفته میشود.
هوش مصنوعی: زمانی که سیتا نام راما را شنید، بار دیگر گلی پژمرده تجدید حیات کرد و شکفت.
هوش مصنوعی: چون چراغی که در حال خاموشی است، ناگهان روغن ناگهانی به آن میرسد و دوباره روشن میشود.
هوش مصنوعی: دلش از حرفهای زیبا شاد شد، اما وقتی یاد دوستش افتاد، غمگین شد.
هوش مصنوعی: او تصمیم گرفت تا از خود یادگاری بفرستد به عنوان کمک به آن کسی که به او دلسوزی کرده است.
هوش مصنوعی: زن سیهرو با موهای درخشان خود، سنگی سرخ و زیبا را به سوی خورشید فرستاد.
هوش مصنوعی: از بوی خوش عطر، شعلهای در کوره شبهای تارک میافروزد و زندگی ستارهای را زنده میکند.
هوش مصنوعی: آن دختر زیبا که چون فرزند خورشید است، از چشمان ناامیدش اشکهای خونین میریزد.
هوش مصنوعی: آنکه به تریاک پناه میبرد، برای دلبرش با جادو و افسون مهرهای را از مار بیرون کشید.
هوش مصنوعی: در حال حاضر، به زبان دل با پیامهایی که از زمین به ما میرسد، باید از عشق و محبت سخن بگوییم.
هوش مصنوعی: به یادش بیاور روزی را که کودکی به مانند زاغ، در باغ مشغول بازی و شادمانی بوده است.
هوش مصنوعی: من از آزار او به تو شکایت کردم، اما تو با نگاه تو به او نشان دادی که خودت را قانع کردهای.
هوش مصنوعی: حالا ای آفتاب درخشان، غیرت تو کجاست؟ چهرهات مانند خورشید روشن است، اما آن غیرت تو کجا رفته است؟
هوش مصنوعی: اگر دیو، پری را در زندان دارد، باید خودت بگویی این کدام خطاست از سوی سلیمان.
هوش مصنوعی: وقتی که خس (علف خشک) در آتش میافتد، نمیتوان از کسی شکایت کرد و باید بر سرنوشت خود نالید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.