هنو گیتی نبد اج نیستی هست
که بر یان و دلم چویان سرمست
نبد اج یان و دل نام و نشانی
کوا یان من اویان عهد میبست
در آن عهدین که اویان بسته با من
من اج اویان پیمان هیجه نشکست
نبد دستی و دامانی به گیتی
که من نِج ناد دامان هاژَرَه دست
من اج اویان کوا اهنامم آورد
نَه اُم چهنام آمَن به خویشه ببست
مهر اج مهروانان میشه خوش بی
نیجه رو، مهروانی کَستَه بی کَست!
نه امروجی چِه ما پیوند دَ ناد
نه امرو اج دو گیتی دل چِِه ما رست
چِه ما دل اج کهان آن روژه ببْرَر
اما دَناد یان آن روژه پیوست
چو خویشم مغربی آن روزه وَر خاست
کوا اویان دمی وی خویشه بنشست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن به بررسی مفهوم عشق و پیوند عاطفی بین دو فرد میپردازد. شاعر به یادآوری زمانی میپردازد که با معشوق خود پیمانی بسته و بر دوستی و محبت تأکید میکند. او از ناپایداری دنیا و عشقهای ظاهری سخن میگوید و تأکید میکند که عشق حقیقی و پیمانهای واقعی هیچگاه شکسته نمیشوند. در انتها، شاعر به احساسات و دلتنگیهای خود اشاره کرده و از دوری و جدایی صحبت میکند. این شعر، تجلی عشق عمیق و وفاداری است که در برابر چالشهای زندگی پابرجاست.
هنوز هستی از نیستی پدید نیامده بود که جان و دلم از معشوق سرمست شد.
از دل و جان هیچ نام و نشانی نبود که معشوق با جان من پیمان میبست.
در پیمانی که معشوق با من بسته، هرگز پیمان را نشکستم.
هنوز دست و دامانی در گیتی نبود که من دست به دامان معشوق درافکندم.
من از معوشقم که مرا به عشق آورد، نه آنکه عشق را به خویش بسته باشم.
همیشه مهر از مهربانان خوش است؛ مهربانی با تلخرویی زشت است زشت!
نه امروز است که ما را با ناد پیوند است. [و] نه امروز است که دل ما از دوگیتی رَسته.
زیرا ما آن روز دل از جهان بریدیم که جان ما و ناد در آن روز به هم پیوست.
من خود، مغربی، آن روز برخاستم که بی خویشتن دمی با معشوق نشستم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چو با جُفتِ عِنینِ خویش پیوَست،
چو شاخِ خُشک، گَشته سروِ او پَست.
چه خوش عیش و چه خرم روزگار است
که دولت عالی و دین استوار است
سخا را نو شکفته بوستان است
امل را نو دمیده مرغزار است
هنر در مد و دانش در زیادت
[...]
چه . . . یر است این ز . . . یر خر زبر دست
که خر چون دید زو، آنگونه بشکست
خر نر را . . . ون در کردم این . . . یر
به سان ماده خر خوابید در غست
چو . . . ادم ماده خر ار، کره بفکند
[...]
فلک را عهد بس نااستوار است
همه کار جهان ناپایدارست
بیا کس کز پی یک روزه راحت
بمانده روز و شب در انتظارست
هوایی دارد و آبی زمانه
[...]
چو دانستی که معبودی تو را هست
بدار از جستوجوی چون و چه، دست
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.