گنجور

 
کوهی

ساقی بجام باده گلرنگ در صباح

در صحن بوستان ز کرم گفت الصلاح

تا آفتاب طلعت ساقی طلوع کرد

کردیم دیده بر رخ خورشید افتتاح

با روح او که گفت الست بربکم

جانم چشید از لب ساقی روح راح

تا طفل جام لعل لبش شیر گیر شد

من یافتم ز چنگ سگ نفس بدفلاح

در باغ وراغ آمد و کوهی چو مشت کاه

مشکات را بسوزان از شعله‌ها صباح

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

شبنم نشسته بر ورق گل علی الصباح

خواهی که روح تازه برآید بیار راح

جهّال نشنوند ولی ممتنع بود

جز از خواص راح طلب کردن ارتیاح

از گردن خروس صراحی بریز خون

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
جامی

ز ایوان کاخ میکده آمد علی الصباح

مرغی گرفته نامه اقبال در جناح

مضمونش آنکه هر که نه می را مباح داشت

خونش بود به فتوی پیر مغان مباح

سرمایه فلاح چه باشد شراب لعل

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جامی
کوهی

برداشتیم از کف ساقی روح راح

درجام آفتاب می لعل هر صباح

شادیم وخرمیم ز صبح ازل مدام

چونکرده ایم دیده بروی تو افتتاح

ساقی ز روی ما و منی همچو آفتاب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه