گنجور

 
کوهی

دارم از ترک برسر خود تاج

به فقیری ستانم از شه باج

سلطنت را ببین که در شب و روز

دارم از ماه و آفتاب سراج

شستم از غیر لوح باطل را

دارم ای جان دلی چو تخته عاج

هر چه او خواست آنچنان کردم

نه بطبع خود و برأی مزاج

همه مرغان سبق ز گل گیرند

بلبل و کبک و قمری و دراج

حضرت حق محیط بر اشیاست

دارد این بحربی عدد امواج

کعبه وصل حق دل است ای دوست

ما از این رو شدیم مسیر به حاج

یار دانست درد کوهی را

کرد از این رو به بوسه ایش علاج

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مسعود سعد سلمان

قلتبان چون گرفت خشم و لجاج

زود گردد روان ز هر سو کاج

سنایی

ای دل نیک مذهب و منهاج

به تو اسرار هر دلی محتاج

بر فلکها به کشف ماه ترا

از حقیقت منازل و ابراج

مبطلم گشت از حقیقت حق

[...]

مشاهدهٔ ۱۲ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
وطواط

تاج اسلام شمس الدین ، گشتست

خاک صدر تو آسمان را تاج

تحفه داده ترا عنایت حق

سیرت و نام صاحب المعراج

هست عزم ترا مضای حسام

[...]

سوزنی سمرقندی

ای فلک سوخته داده بر کف تاج

هیچ نیکی ز تو نداشته ماج

بخت نیکت چو بچه ماج دهان

در نهاده بآستان تو ماج

دل اعدات در تنوره غم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه