گنجور

 
کوهی

موج دریا نیست دریا عین ما است

همچو خورشیدیکه عین ذره ها است

دیده دل درگشا و درنگر

در دل هر قطره صد بحر از هوا است

کل یوم هو فی شانش کلام

گاه سلطان است و گه رند و گداست

ماه رویش روشنی عالم است

چشم جانرا خاک پایش توتیا است

بحر وحدت را نمی باشد گران

نه فلک با هر دو عالم موج ها است

کل شیئی هالک الا وجهه

جمله عالم فانی و باقی خدا است

همچو کوهی باش خرمن سوخته

هر دو کون از عشق آن درکهرباست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خواجه عبدالله انصاری

مرغ ایمانرا دو پر خوف و رجاست

مرغ را بی‌پر پرانیدن خطاست.

مسعود سعد سلمان

ای نگارین چون تو از خوبان کجاست

نیست کس را آنچه از گیتی تراست

قد و روی و زلف،سرو و ماه مشک

مشک، پیچان، ماه، تابان، سرو،راست

تا مرا مهر تو اندر دل نشست

[...]

قوامی رازی

«ای قوامی هر که چون تو نانباست

تا قیام الساعه فخر شهر ماست »

«گندم فضل خدای از بهر تو

کشته اندر دستگرد کبریاست »

«تخمش از تقدیس عرش ایزدیست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از قوامی رازی
انوری

رتبت و تمیکن صدر موئتمن

همچو قدر و همتش بی‌منتهاست

آفتابش در سخاوت مقتدیست

واسمان را در کفایت مقتداست

طبع شد بیگانه با آز و نیاز

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

عشق تو همچون قضا فرمانرواست

وصل تو همچون قدر مشکل گشاست

لعل میگونت بسرخی میزند

سرخیش زانست کاندر خون ماست

عشق تو زرد کرد رنگ روی من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه