گنجور

 
کوهی

زمین وانجم و خورشید و ماه تا افلاک

براق شاهد لولاک بسته بر فتراک

شنو حدیث محمد رایت و ربی گفت

خدای را بجز او هیچکس نکرد ادراک

بشکل اعور دجال کور شد ابلیس

چه زد بدیده شیطان رسول رمح سماک

وجود داد خداوند هر چه موجودند

ز نور ظاهر لولاک و خطه افلاک

ز فیض قدسی حق هر دو کون موجودند

وگرنه در عدم محض بوده اند هلاک

ز نقش غیر جهان را که عکس هستی اوست

به آب دیده آدم بشست هر دم پاک

بدان هوا که رسد جان من بگلشن وصل

چو غنچه پیرهن جسم کرده ام صد چاک

ز لعل ساقی باقی مدام سرمستیم

نخورده ایم شرابی که هست دختر تاک

نگفته است و نگوید زبان دل هرگز

بغیر گفتن توحید ذات حق حاشاک

گذشته است ز اثبات و نفی چون کوهی

ولیک در ره توحید میرود چالاک

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

به مستحقان ندهی هرآنچه داری و باز

دهی به معجر و دستار سبزک و سیماک

سوزنی سمرقندی

بجان پاک تو ای خواجه احمد شباک

که همچو جان توام بانو پاک از دل پاک

سر من آنجا باشد که خاک پای تو است

وگرچه سر ز شرف برگذارم از افلاک

بچشم من تو چنانی که توتیا شمرند

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

بذروه ملکوت آی ازین نشیمن خاک

که نیست لایق تخت ملوک تحت مغاک

بخاک بازده این خاک و سوی علو گرای

که جان پاک سزا نیست جز بعالم پاک

تو شاه تخت وجودی چه جای تست اینجا

[...]

عراقی

بیا، که خانهٔ دل پاک کردم از خاشاک

درین خرابه تو خود کی قدم نهی؟ حاشاک

به لطف صید کنی صدهزار دل هر دم

ولی نگاه نداری تو خود دل غمناک

کدام دل که به خون در نمی‌کشد دامن؟

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از عراقی
سعدی

کسی که لطف کند با تو خاک پایش باش

وگر ستیزه برد در دو چشمش آکن خاک

سخن به لطف و کرم با درشتخوی مگوی

که زنگ خورده نگردد به نرم سوهان پاک

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه