گنجور

شمارهٔ ۹۵۰

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

جوان و پیر که در بند مال و فرزندند

نه عاقلند که طفلان ناخردمند

جماعتی که بگریند بهر عیش و منال

یقین بدان تو که بر خویشتن همی خندند

خوش آن کسان که برفتند پاک چون خورشید

که سایه ای به سر این جهان نیفگندند

به خانه ای که ره جان نمی توان بستن

چه ابلهند کسانی که دل همی بندند

به سبزه زار فلک طرفه باغبانانند

که هر نهال که شاندند باز برکندند

جمال طلعت هم صحبتان غنیمت دان

که می روند نه زانسان که باز پیوندند

بقا که نیست، درو حاصلی همه هیچ است

چو بنگری همه مردم به هیچ خرسندند

بساز توشه ز بهر مسافران وجود

که میهمان عزیزند و روزکی چندند

اگر تو آدمیی، در کسان به طنز مبین

که بهتر از من و تو بنده خداوندند

ترا به از عمل خبر نیست فرزندی

که دشمنند ترا زادگان نه فرزندند

مجوی دنیا، اگر اهل همتی، خسرو

که از همای به مردار میل نپسندید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام