گر بعد اجل دردِ تو با خویش توان برد
خواهیم سبک درد سر خود ز جهان برد
در حلقهٔ دیوانهوَشان عقل نمیرفت
«زنجیر سر زلف تواش موی کشان برد»
تا زلف تو چوگان معنبر به کف آورد
«بند کمرت گوی لطافت ز میان برد»
سرچشمهٔ حیوان به هزار آب دهن شست
و آنگاه حدیث لب لعلت به زبان برد
گفتم که خیالی چو به زاری ز جهان رفت
در سینه غمت برد، به خود گفت که جان برد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به درد و رنجی که عشق و جدایی به او میدهد اشاره میکند. او به این فکر میکند که اگر زمان اجل برسد، چگونه میتواند با این درد کنار بیاید. عشق او چنان قوی است که عقل را از او دور میکند و زنجیر زلف محبوبش او را به خود میکشد. زلف محبوبش چون چوگان است که بند کمرش لطافت را به میان میبرد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که حتی اگر خیال محبوب از دنیا برود، غم و درد او همچنان در دلش باقی میماند و او را به شدت تحت تأثیر قرار میدهد.
هوش مصنوعی: اگر بعد از مرگ تو بتوانم درد تو را با خود ببرم، آرزو دارم که درد سر خود را از این جهان دور کنم.
هوش مصنوعی: در جمع افرادی که از عقل و تدبیر دور هستند، عقل نمیتوانست وارد شود، چون زنجیر و زیبایی موی تو آنها را به خود مشغول کرده بود.
هوش مصنوعی: هنگامی که زلف تو به عنوان ابزاری زیبا در دست کسی قرار گیرد، مانند گوی نرم و لطیف، بند کمر تو را از میان بر میدارد.
هوش مصنوعی: آب و سرچشمهٔ زندگی حیوانات از هزاران دهن تامین میشود و سپس زیباییها و خواص لبهای سرخ تو به زبان میآید.
هوش مصنوعی: گفتم که اندیشهای از ناراحتی و غم به دل من نشسته و به یاد تو رفته، آن اندیشه به خود گفت که جان من را هم با خود برد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.