طیلسانت چو کژ افتاد ببستی او را
ره گشادی تو به خورشید پرستی او را
ریخت چشمت به جفا خون دل و دانستم
که بر این داشت در ایّام تومستی او را
دل چون شیشهٔ پر خون که به دست تو فتاد
به درستی که دمادم بشکستی او را
زلفت ار دست گشاید به جفا عیب مکن
چون تو در فتنه گری دست ببستی او را
تا خیالی به غم نیستی خود خو کرد
نیست دیگر به کسی دعوی هستی او را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عمیق خود نسبت به معشوق میپردازد. او از عشق و درد ناشی از آن سخن میگوید و به وضعیت خود که تحت تأثیر معشوق قرار دارد اشاره میکند. شاعر بیان میکند که دلش مانند شیشهای پر از خون است و جفاهایی که از طرف معشوق به او میرسد او را به شدت آزار میدهد. همچنین، او به معشوق میگوید که اگر زلفش را به دست بگشاید، نباید خردهای به او بگیرد، چرا که خود او نیز در عشق و فتنهگری دخیل است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که دیگر جایی برای ادعای وجود یا هویتی مستقل در بیکسی ندارد.
هوش مصنوعی: وقتی که دلتنگی و ناامیدی به سراغت آمد، باید راهی برای گشایش پیدا کنی و به آن چیزهای روشن و مثبت، مانند عشق و زیبایی، روی بیاوری.
هوش مصنوعی: چشمهای تو با بیمهری، قلب مرا به درد آورد و فهمیدم که در روزگار جوانیات، بر او مسلط بودی و بر او تأثیر گذاشتی.
هوش مصنوعی: دل همچون شیشهای پر از خون است که در دست تو قرار گرفته و بهراستی با هر لحظهای که میگذرد، ممکن است آن را بشکنی.
هوش مصنوعی: اگر زلف تو به نادانی و بیرحمی رها شود، نباید از آن عیب بگیری، چون تو خود در ایجاد فتنه و مشکل، او را دست بسته کردهای.
هوش مصنوعی: تا زمانی که به غم و اندوه خود سرگرم است، دیگر نمیتواند به کسی ادعای وجود و هستی کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.