داد از تظلم فلک حقه باز داد
چندین هزار خرمن هستی به باد داد
در گلشن وجود شکفته نشد گلی
کآخر ورق ورق نه به خاک فنا فتاد
این معدن مروت و این کان عقل و هوش
این بحر حلم و منبع عرفان و عدل و داد
جانش که طوطی چمن خلد بود، شد
آخر به آشیانه اصلی خویش شاد
یعقوب بود، یوسف زندان مرگ شد
سر در ره وفا شه دادگر نهاد
تاریخ رحلتش ز خرد جستم و ز علم
اول دریغ گفت و پس آنگه بگفت داد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر از احساسات عمیق ناشی از ظلم و بیعدالتی سخن میگوید. شاعر اشاره میکند که در عالم وجود، نعمتها و زیباییها از بین رفتهاند و انسانها به تباهی دچار شدهاند. او به ویژگیهایی چون مروت، عقل، حلم و عدالت اشاره میکند و میگوید که جان انسانها، که باید در شادی و خوشبختی باشد، به ناچار به آشیانه اصلی خود، یعنی مرگ، بازمیگردد. این تصویر به تأملی در مورد وفاداری و زحمتهای زندگی و سرانجام مرگ میانجامد. شاعر تاریخ مرگ خود را از علم و خرد جستجو میکند و در نهایت از بیعدالتی و درد ناشی از آن ابراز تأسف مینماید.
هوش مصنوعی: آسمان ناله و فریاد میکند که چقدر به ما ظلم میشود. حقایق و ارزشهای زیادی از بین رفته و زندگیامان به باد رفته است.
هوش مصنوعی: در باغ زندگی، هیچ گلی به شکوفایی نرسید که در نهایت، برگبرگ آن به خاک نابودی نیفتد.
هوش مصنوعی: این مکان سرشار از جوانمردی و خرد است، دریایی از صبر و منبعی از شناخت و عدالت.
هوش مصنوعی: روحش که همچون طوطی در باغ بهشتی بود، در نهایت به خانه اصلی خود شاد بازگشت.
هوش مصنوعی: یعقوب مانند پدری دلسوز بود که یوسف، به خاطر وفاداریاش به اصول درست، به زندان و مرگ محکوم شد. او آماده بود تا به خاطر عدالت و وفا، هر فداکاری را بپذیرد.
هوش مصنوعی: من در جستجوی تاریخ وفات او بودم و از دانش و خرد بهره بردم، ابتدا خبری ناراحتکننده شنیدم و سپس به من اطلاع دادند که او به رحمت خدا رفته است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نرگس نگر، چگونه همی عاشقی کند
بر چشمکان آن صنم خَلُّخینژاد
گویی مگر کسی بشد، از آب زعفران
انگشت زرد کرد و به کافور بر نهاد
از باغ باد بوی گل آورد بامداد
وز گل مرا سوی مل سوری پیام داد
گفتا من آمدم تو بیا تا بروی من
آزادگان ز خواجه بنیکی کنند یاد
خواجه بزرگ ابوعلی آن بی بهانه جود
[...]
یک نیمه عمر خویش ببیهودگی بباد
دادیم و ساعتی نشدیم از زمانه شاد
از گشت آسمانی و تقدیر ایزدی
برکس چنین نباشد و برکس چنین مباد
یا روزگار کینه کش از مرد دانشست
[...]
تا آفریدگار مرا رای و هوش داد
بی کس ترم نیاید از خویشتن بیاد
آن روزگار شیرین چون باد بر گذشت
این روزگار تلخ همان بگذرد چو باد
گر باز روزگار مساعد شود مرا
[...]
غلبه فروش خواجه که ما را گرفت باد
بنگر که داروش ز چه فرمود اوستاد
گفتا که پنجپایک و غوک و مکل بکوب
در خایه هل تو چنگ خشنسار بامداد
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.