گنجور

 
خالد نقشبندی

داد از تظلم فلک حقه باز داد

چندین هزار خرمن هستی به باد داد

در گلشن وجود شکفته نشد گلی

کآخر ورق ورق نه به خاک فنا فتاد

این معدن مروت و این کان عقل و هوش

این بحر حلم و منبع عرفان و عدل و داد

جانش که طوطی چمن خلد بود، شد

آخر به آشیانه اصلی خویش شاد

یعقوب بود، یوسف زندان مرگ شد

سر در ره وفا شه دادگر نهاد

تاریخ رحلتش ز خرد جستم و ز علم

اول دریغ گفت و پس آنگه بگفت داد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کسایی

نرگس نگر، چگونه همی عاشقی کند

بر چشمکان آن صنم خَلُّخی‌نژاد

گویی مگر کسی بشد، از آب زعفران

انگشت زرد کرد و به کافور بر نهاد

فرخی سیستانی

از باغ باد بوی گل آورد بامداد

وز گل مرا سوی مل سوری پیام داد

گفتا من آمدم تو بیا تا بروی من

آزادگان ز خواجه بنیکی کنند یاد

خواجه بزرگ ابوعلی آن بی بهانه جود

[...]

ازرقی هروی

یک نیمه عمر خویش ببیهودگی بباد

دادیم و ساعتی نشدیم از زمانه شاد

از گشت آسمانی و تقدیر ایزدی

برکس چنین نباشد و برکس چنین مباد

یا روزگار کینه کش از مرد دانشست

[...]

قطران تبریزی

تا آفریدگار مرا رای و هوش داد

بی کس ترم نیاید از خویشتن بیاد

آن روزگار شیرین چون باد بر گذشت

این روزگار تلخ همان بگذرد چو باد

گر باز روزگار مساعد شود مرا

[...]

لبیبی

غلبه فروش خواجه که ما را گرفت باد

بنگر که داروش ز چه فرمود اوستاد

گفتا که پنجپایک و غوک و مکل بکوب

در خایه هل تو چنگ خشنسار بامداد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه