گنجور

 
خالد نقشبندی

ای مه برج شرف سروری

وی در درج صدف دلبری

مهر جان تاب سپهر کمال

تازه گل گلبن پیغمبری

چند بنفشه ز ریاض دلم

منتخب از گلشن و گلعنبری

لاف زنان آمد و در دلش

با خط تو داعیه همسری

داغ نهادیم به پیشانیش

یعنی غلامی و زهی داوری

اینکه به شرمندگی آمد برت

بسته به جان منطقه چاکری

گشته سیه روی و سر افکنده پیش

مانده پشیمان ز زبان آوری

خالد دلداده ز روی نیاز

ملتمس است از گنهش بگذری

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

مار را، هر چند بهتر پروری

چون یکی خشم آورد کیفر بری

سفله طبع مار دارد، بی خلاف

جهد کن تا روی سفله ننگری

وطواط

سیرت تو هست عین سروری

صورت تو هست محض صفدری

مملکت چون جسم و تو چون دیده ای

محمدت چون بحر و تو چون گوهری

در علو قدر و در کنه شرف

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه