گنجور

غزل شمارهٔ ۴۳۵

 
خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی » غزلیات
 

هر کو نظر کند بتو صاحب‌نظر شود

وانکش خبر شود ز غمت بیخبر شود

چون آبگینه این دل مجروح نازکم

هر چند بیشتر شکند تیزتر شود

بگشا کمر که جامهٔ جانرا قبا کنم

گر زانکه دست من بمیانت کمر شود

منعم مکن ز گریه که در آتش فراق

از سیم اشک کار رخم همچو زر شود

از دست دیده نامه نیارم نوشت از آنک

هر لحظه خون روان کند و نامه تر شود

کی برکنم دل از رخ جانان که مهر او

با شیر در دل آمد و با جان بدر شود

بی سر به سر شود من دلخسته را ولیک

بی او گمان مبر که زمانی بسرشود

ای دل صبور باش و مخور غم که عاقبت

این شام صبح گردد و این شب سحر شود

خواجو ز عشق روی مگردان که در هوا

سایر ببال همت و طائر بپر شود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حسن رضایى نوشته:

حافظ ،بیت«عشق تو دروجودم ومهرتودردلم/باشیراندرون شد وباجان بهدر شود»رازبیت ششم همین غزل خواجواقتباس کرده است. بیت این است:
کى برکنم دل از رخ جانان که مهر او/باشیردردل آمدوباجان به درشود

حسن رضایى نوشته:

حافظ ،بیت«عشق تو دروجودم ومهرتودردلم/باشیراندرون شد وباجان به در شود»راازبیت ششم همین غزل خواجواقتباس کرده است. بیت این است:
کى برکنم دل از رخ جانان که مهر او/باشیردردل آمدوباجان به درشود

کانال رسمی گنجور در تلگرام