گفتم که چه خواهی که دهم گفتا جان
گفتم چه نخواهی که دهی گفت امان
گفتم که چه گیری ز برم گفت کنار
گفتم که چه داری چو تنم گفت میان
|
|
غیرفعال و فعال کردن دوبارهٔ حالت چسبانی نوار ابزار به بالای صفحات |
|
|
راهنمای نوار ابزار |
|
|
پیشخان کاربر |
|
|
اشعار و ابیات نشانشدهٔ کاربر |
|
|
اعلانهای کاربر |
|
|
ادامهٔ مطالعه (تاریخچه) |
|
|
خروج از حساب کاربری گنجور |
|
|
لغزش به پایین صفحه |
|
|
لغزش به بالای صفحه |
|
|
لغزش به بخش اطلاعات شعر |
|
|
فعال یا غیرفعال کردن لغزش خودکار به خط مرتبط با محل فعلی خوانش |
|
|
فعال یا غیرفعال کردن شمارهگذاری خطوط |
|
|
کپی نشانی شعر جاری در گنجور |
|
|
کپی متن شعر جاری در گنجور |
|
|
همرسانی متن شعر جاری در گنجور |
|
|
نشان کردن شعر جاری |
|
|
ویرایش شعر جاری |
|
|
ویرایش خلاصه یا برگردان نثر سادهٔ ابیات شعر جاری |
|
|
شعر یا بخش قبلی |
|
|
شعر یا بخش بعدی |
گفتم که چه خواهی که دهم گفتا جان
گفتم چه نخواهی که دهی گفت امان
گفتم که چه گیری ز برم گفت کنار
گفتم که چه داری چو تنم گفت میان



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر شاعر در گفتوگویی با معشوق، سوالاتی میپرسد و پاسخهایی دریافت میکند. او از معشوق میخواهد که بیان کند چه چیزی را خواهان است و معشوق در جواب به عشق و وابستگی اشاره میکند. شاعر همچنین دربارهی حضور و موقعیت خود در زندگی معشوق صحبت میکند و معشوق به مکان نزدیک بودن و اهمیت این نزدیکی اشاره میکند. در ادامه، این مباحث به نوعی احساس عمیق وابستگی و پیوند عاطفی را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: سوال کردم چه چیزی میخواهی که به تو بدهم، او گفت: جانم. سپس پرسیدم چه چیزی نمیخواهی که به من بدهی، او گفت: امان.
هوش مصنوعی: در گفتگویی میان دو نفر، یکی از آنها از دیگری میپرسد که چرا از او دوری میکند. او در پاسخ میگوید که در کنار او خوشحال است. سپس شخص اول میپرسد که چه چیزی او را به اینجا کشانده، و جواب میشنود که او در میانه این دو قرار دارد و از این وضعیت لذت میبرد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
در عشق، چو رودکی، شدم سیر از جان
از گریهٔ خونین مژهام شد مرجان
القصه که: از بیم عذاب هجران
در آتش رشکم دگر از دوزخیان
دیدار به دل فروخت نفروخت گران
بوسه با جان فروشد و هست ارزان
آری چو چنان ماه بُوَد بازرگان
دیدار به دل فروشد و بوسه به جان
ای خالق ذوالجلال وحی رحمان
سازندهٔ کارهای بی سامانان
خصمان مرا مطیع من میگردان
بیرحمان را رحیم من میگردان
ای نیمشب گریخته ز رضوان
وندر شکنج زلف شده پنهان
ای سرو نارسیده بتو آفت
ای ماه نارسیده بتو نقصان
ای میوه دل من ،لابل دل
[...]
دیدیم نهان گیتی واصل جهان
از علت و عار برگذشتیم آسان
آن نور سیه زلانقط برتر دان
زان نیز گذشتیم نه این ماند و نه آن
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.