گنجور

 
خواجوی کرمانی

ای شام زلفت بتخانه ی چین

مشک سیاهت بر لاله پرچین

بزم از عقیقت پر شهد و شکر

و ایوان ز رویت پر ماه و پروین

شمع شبستان بنشست برخیز

و آشوب مستان برخاست بنشین

سنبل برانداز از طرف بستان

ریحان برافشان از برگ نسرین

دلها ربایند اما نه چندان

دستان نمایند اما نه چندین

جز عشق دلبر مگزین که خوشتر

از ملک کسری مهر نگارین

مجنون نبودید جز عطر لیلی

خسرو نجوید جز لعل شرین

ویس ار ز رامین بیزار گردد

گل خار گردد در چشم رامین

بینم نشسته سروی در ایوان

یا مست خفته شمعی ببالین

یار از چه گردد با دوست دشمن

مهر از چه باشد با ذرّه در کین

خواجو چه خواهی اورنگ شاهی

گلچهر خود را نبگر خور آئین

 
 
 
sunny dark_mode